بسم الله الرحمن الرحیم. به لطف خدای مهربان، حدود یک سال و نیم گذشته با پشتیبانی و تشویقهای شما عزیزان، تاکنون ۵۰ قسمت از برنامه «قهرمانان توحید» عرضه شده و در معرض دید و سمع و نظر علاقمندان قرار گرفته است. امیدواریم که ۵۰ قسمت دوم هم که این مجموعه ۱۰۰ قسمتی است، توفیق پیدا بشود. همچنان به راهنماییهایی که داریم، به تشویقهای شما، به پشتیبانیهای شما نیازمند هستم.
قهرمان این برنامه استثنایی، کمنظیر است. در شرح زندگانی او تعبیرهایی به کار رفته که در مورد کسی به کار رفته از یاران درجه یک امیرالمؤمنین (جانم فدایش). من بخواهم تشریح بکنم، مثل حضرت ابوالفضل عَلَيْهِ السَّلَامُ در کربلا. اسم این برنامه را گذاشتم: «نور چشمان امام علی عَلَيْهِ السَّلَامُ». در جبهههای جنگ سختش بود او را اعزام بکند و شاهد پرپر شدن او باشد. حس میکرد... این کلمه درباره او به کار رفته: از ذخایر امام علی بوده. میگوید: ما هم ذخیره امام زمان باشیم، امام زمان به ما دل ببندد.
اصبغ بن نباته، اهل کوفه، یکی از نامدارترین و استوارترین یاران امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلَامُ به شمار آمده. اهل معرفت، زاهد، عارف، سخنور، خطیب، جنگاور، سرداری وفادار کمنظیر. اینها کلمات نیستند، شخصیت این قهرمان است. او نزد امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلَامُ خیلی محبوب بوده. قالب روایاتی که (تعدادش هم زیاد هست) نقل کرده از امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلَامُ است. بسیار شجاع ولی گمنام، بسیار شجاع ولی گمنام.
سخنی دارد امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلَامُ در وصف کسی که میفرماید: او خیلی در چشم من بزرگ دیده میشود. یکی از فرازهای آن حکمت این است: "وَ كَانَ ضَعِيفًا مُسْتَضْعَفًا". این دوست من که در چشم من بزرگ بود (که حالا یا ابوذر غفاری بوده یا عثمان بن مظعون بوده که امیرالمؤمنین شیفته او بوده)، ۱۲ ویژگی برای او بیان میکند حضرت که بعضی از این ویژگیها در یاران دیگر حضرت مثل اصبغ بن نباته بوده. "وَ كَانَ ضَعِيفًا مُسْتَضْعَفًا" دوست من، این برادر من، گمنامانه زندگی میکرد، کسی او را آزار میداد، فکر نمیکرد سردار جبهههاست. رفت و آمدش خیلی ساده، خیلی ساده، جلب توجه نمیکرد. درگیری میدید، از نَوَاحِي شمشیرش را در غلاف میکرد، اهل تنش نبود. اما آنجا که جَدُّ میدان درگیری پیش میآمد، یک جنگ جدی پیش میآمد، "وَ هُوَ لَيْثٌ بَاسِلٌ" بیشه بود و مار گزنده میخروشید در جَبَهها.
یعنی فروتنی، مخصوصاً در بین ثروتمندان، در بین قدرتمندان، در بین کسانی که موقعیت اجتماعی دارند، یک صیغه دیگری دارد. تواضع برای همه انسانها پسندیده است، اما یک ثروتمند وقتی متواضع است، خیلی به دل مینشیند. یک قدرتمند، یک حاکم وقتی متواضع است، خیلی انسان شیفته خودش میکند. چنین بوده. "وَ كَانَ شَيْخًا عَابِدًا نَاسِكًا".
جنگاوران معمولاً مشغول جنگ هستند، ولی قرآن کریم وقتی جنگاور مسلمان را توصیف میکند، خیلی عجیب است. در سوره مبارکه توبه میفرماید: "إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ" خداوند به خریداری آمده از مؤمنان جانهای آنها را و داراییهای آنها را به عوض بهشت میخرد. "يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ" مبارزه میکنند، میجنگند در راه خدا، "فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ" میکشند و کشته میشوند. قرآن سند این خرید و فروش را در سه کتاب آسمانی تورات، انجیل و قرآن آورده. "فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُمْ بِهِ" بشارت باد شما را به این معامله، "وَذَٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ" یک فوز و رستگاری و کامیابی بزرگ.
حالا جنگاور مسلمان چه ویژگیهایی دارد؟ در دنیا اگر نظامیها را بخواهند توصیف بکنند، به ورزیدگی بدن، به قدرت بدنی، به تاکتیک، به تکنیک، به آگاهیهای نظامی توصیف میکنند. اما خداوند در قرآن نظامی را به معنویت، به اخلاق، به سوز و گداز توصیف میکند: "التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ" توبهکنندگان، عبادتکنندگان، "السَّائِحُونَ" روزهداران، "الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُونَ" رکوعکنندگان و سجدهکنندگان.
اصبغ بن نباته یک نمونه درجه یک از این نظامیِ جنگاور، اما اهل عبادت، اهل نماز شب، اهل طاعت، عاشق نماز، عاشق دعا. نویسنده مهمی است. اصبغ بن نباته رئیس قبیله بود، پارسا، عبادتپیشه، زاهد و از نویسندگان صدر اسلام است. گفتند عمر طولانی کرده، حتی تا زمان امام حسین عَلَيْهِ السَّلَامُ بعضی گفتند زنده بوده. عهدنامه مالک اشتر که آوازهاش همه جهان را پر کرده، سندش به این راوی میرسد: اصبغ بن نباته. در این هزار و چند صد ساله، هر بهرهبرداری از عهدنامه مالک اشتر شده، از اصبغ بن نباته است، در ثوابش شریک است. او این امانت را به نسلهای بعد سپرده. و همچنین نامه به محمد بن حنفیه را او به دست تاریخ سپرده.
عالم بزرگ شیعه، شیخ طوسی در کتاب «فهرست» مینویسد: اصبغ بن نباته کتابی دارد به نام «کتاب» در مقتل امام حسین عَلَيْهِ السَّلَامُ نوشته. اگر خودش در آن سن و سالخوردگی در کربلا نبود، پیغام شهیدان را برای ابد رساند. او خطیب و سخنور بود. گفته: من برای خطابه آنقدر سخنان علی را حفظ کردم که هرچه از آن انفاق کنم، بر وسعت آن افزوده میشود. طلبهها، سخنوران سعی میکنند از قهرمانان سخن بهرهبرداری کنند. ما که طلبه بودیم، الان هم افتخارش را داریم. از منبرهای مرحوم آقای فلسفی خیلی استفاده میکردیم. مقام معظم رهبری قبل از انقلاب در مشهد تفسیر قرآن میگفتند، اندیشه توحیدی را میگفتند. نوارهایش را گوش میدادیم، تکرار قطعهها را در مجالس خودمان تکرار میکردیم.
صد فصل از خطبههای امیرالمؤمنین را حفظ کرده بودند. در سخنوری، سخنان پرمحتوا، خوشمضمون، الهامبخش از سرچشمه دانش امیرالمؤمنین استفاده میکرد. کتابی دارد که قضاوتهای شگفتآور امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلَامُ را نوشته، نام کتاب: «عجایب احکام امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلَامُ». یکی از عالمان که کمتر نامش برده میشود، از مفاخر ایران زمین و به ویژه استان عزیز خوزستان ماست: مرحوم تُسْتَرِی. کتابی دارد به نام «قاموس». در این کتاب، مرحوم عالمی بود که بیش از ۱۰۰ سال عمر کرد، کتابهای زیاد دارد، از جمله این کتاب «قاموس الرجال». شخصیتشناسی همین قهرمانان توحید، بسیارشان در این کتاب آمده. این عالم مینویسد: لشکریان امام علی عَلَيْهِ السَّلَامُ اهل فکر، اهل بیان، اهل تألیف کتاب بودند. ولی لشکریان معاویه در شام همه نظامی بودند. در شام در زمان معاویه، نه یک کتاب، نه یک تألیف به چشم نمیخورد. ولی در کوفه، سلمان فارسی، میثم تمار، حارث أعور و اصبغ بن نباته تعریف کتاب داشتند. این تفاوت دو تا نظامی است: نظامی که در تشکیلات امیرالمؤمنین کار میکند، در سپاه و لشکر امیرالمؤمنین خدمت میکند، یا یک نظامی که در لشکر معاویه کار میکند. در حکومت امیرالمؤمنین علمپروری و عدالتپروری رونق داشته.
اصبغ بن نباته (این اسم را حفظ کنید) ما کسان زیادی را داریم که حدیث برایمان نوشتند، تاریخ برای ما نوشتند. اصبغ بن نباته یکی از امتیازاتش این هست که علاوه بر اینکه در جبههها حضور پیدا کرده، گزارش جنگها را هم نوشته. ما الان دفاع هشتسالهای که با دنیا... جمهوری اسلامی ایران جنگید، خیلی حضور داشتیم، چند صد هزار نفر در جبههها بودند. اما بعضی علاوه بر حضور در جبهه، گزارش هم کردند، خاطرات نوشتند، زمینه را برای فیلمنامهنویسی، داستاننویسی مهیا کردند. اصبغ بن نباته از آنهاست. گزارش جنگ جمل، گزارش جنگ صفین را او برای ما نوشته. در درسها و موعظهها و معارف امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلَامُ حضور داشته، یک ارزش گزارشهایش را هم برای ما نوشته که اگر بخواهیم آن گزارشات را بگوییم، ساعتها طول میکشد.
مرحوم شیخ صدوق در کتابهایش مثل «خصال»، مرحوم علامه مجلسی در «بحارالانوار»، گزارشاتی که اصبغ بن نباته از درسهای امیرالمؤمنین برای آیندهها نوشته است. از جمله من دو سه تا را برای شما عزیزان انتخاب کردم.
اصبغ بن نباته میگوید: امیرالمؤمنین علی عَلَيْهِ السَّلَامُ بر منبر رفت و میفرمود: "يَا مَعْشَرَ التُّجَّارِ" ای تاجران، ای کسبه، "الْفِقْهَ، الْفِقْهَ" از اول مسئله بدانید، بعد تجارت کنید. تا درآمدتان حلال باشد، کسبتان حلال باشد، بچههای خوبی در کنار این سفره حلال شخصیتشان شکل بگیره، به خدا گرایش داشته باشند، به بیراهه نروند. امیرالمؤمنین سفارش میکردند. ما الان درس معاملات داریم، حرام است، مکاسب محرمه است، این ترس حرام است. خب جوانی که الان شروع میکند، باید بداند چه جور رَهنی درست است، چه جور اجاره درست است، چه جور خرید و فروشی درست است، کدام معامله مکروه است، کدام معامله مستحب است، کدام معامله حرام است، باطل است، ناصحیح است. اینها را باید بداند. پیوسته امیرالمؤمنین میگفت: کسی نباید در بازار مسلمین کار بکند مگر آنکه داد و ستد مسلمانی را بلد باشد، احکام خرید و فروش را بلد باشد، او باید بیاید در بازار کار بکند.
اشعث یک روز به حضرت عرض کرد: شما در منزل بنشینید، من عوض شما این کارها را انجام میدهم، تذکرات میدهم. حضرت فرمود: مسئولین باید در میان مردم باشند، نه قاصد بفرستند. این چه خیرخواهی است که در مورد من دارید؟ بعد آن حضرت سوار بر مرکب رسول خدا به نام «شَهْبَاء» که پیامبر به او بخشیده بود شد، تمام بازارها را یکی پس از دیگری زیر پا میگذاشت و تذکر میداد. روزی به بازار گوشتفروشان آمد و فرمود: ای قصابها، در کار گوسفندان شتاب نکنید، پس از ذبح بگذارید روح از بدنشان بیرون رود، مبادا بر گوشت بدمید. سپس به بازار خرمافروشان رفته میفرمود: جنس مرغوب و نامرغوب را جدا جدا کنید، نه اینکه قاطی کنید. مرغوبها را روی بگذارید، نامرغوبها زیر جعبه خرید فروش بدهید. اینها را جدا جدا در معرض مشتری قرار بدهید. بعد بین ماهیفروشان رفته میفرمود: جز ماهی حلالگوشت نفروشید.
الان تو بازارهای ماهیفروشی ایران داریم یک عالمی که بیاید از روی سوز و خیرخواهی تذکر بدهد؟ عزیزان فروشندگان! این ماهی حرام است، این فلس ندارد، از نظر شرعی خرید و فروشش حکمش این است. مگر شما نمیخواهید بچههایتان صالح باشند؟ مگر نمیخواهید درآمدتان حلال باشد؟ امیرالمؤمنین گاهی با تندی راجع به مال حلال میفرمود: مال چیزی است که روز قیامت از همه سؤال خواهد شد: این مال را از کجا به دست آوردی و در کجا هزینه کردی؟ امیرالمؤمنین حاکم است. برای درآمد حلال، اقتصاد سالم، فکر کرده، برنامهریزی کرده. در سخنانش اصرار میکند، خودش حضور پیدا میکند در بازار، موعظه میکند، تذکر میدهد. اگر هم گوش ندادند، این دفعه از سختگیری استفاده میکند، تنبیه میکند. از فروش ماهیهایی که در دریا مرده و موج آب آنها را بیرون انداخته، خودداری کنید. سپس به بازاری میرفتند که همه چیز در آنجا خرید و فروش میشد. خطاب به فروشندگان و خریداران میفرمود: ای بازرگانان، قسم خوردن در این بازارها رایج شده. قسمهایتان را با صدقه دادن جبران نمایید. از قسم خوردن خودداری کنید که خداوند منزه و پاک نخواهد کرد کسی را که قسم دروغ خورده باشد.
این گزارشات را اصبغ برای ما آورده. او همراه امیرالمؤمنین بوده، حفظ کرده، ثبت کرده، ضبط کرده برای آیندگان تا الگو بگیرند، به امانت گذاشته.
در بین امامان معصوم (۱۲ امام)، بیشترین پیشگویی از آیندهها از امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلَامُ (جانم فدایش) است. مَلَاحِم یعنی پیشگوییهای آیندهها. امیرالمؤمنین را خداوند یک چشمانی به او داده بود تا دور دستها را میدید و برای افرادی که صاحب سر بودند بیان میکرد. یکی از آنها شهادت زید بن علی بن الحسین است، فرزند امام چهارم عَلَيْهِ السَّلَامُ. اصبغ بن نباته میگوید: امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلَامُ به سوی کوفه در حرکت بودند، من همراهش بودم. جایی ایستاد، به مکانی خیره شد، گریه میکرد و این را تکرار میکرد: "بِأَبِي أَنْتَ، بِأَبِي أَنْتَ" پدرم فدایت، پدرم فدایت. من علت گریه حضرت را پرسیدم. فرمود: رسول اکرم صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ از جبرئیل از خداوند به من خبر داده که "سَيُولَدُ لِي وَلَدٌ" خداوند در آیندهها به من فرزندی خواهد داد، فرزندی به من خواهد داد که در این مکان او را تکه تکه میکنند.
ما در روزگار خودمان متأسفانه این صحنههای وحشتناک را به دست داعشیها دیدیم که کسی را میکشند، فاجعهآمیز تکه تکه میکنند، دستش را قطع میکنند، پایش را قطع میکنند، گوشش را قطع میکنند. این نشانه گرگصفتی انسانهاست. به قول مقام معظم رهبری، هم در اغتشاشات اخیر، به جرم دینداری، به جرم دینداری میآید کنار مسجد، قرآن را میسوزاند، مسجد را آتش میزند، یک حزباللهی را آتش میزند، تکه تکه میکند. قرآن کریم در سوره بروج درباره مسیحیانی که یهودیان آنها را در گودالی انداختند و آتش زدند، قرآن کریم روضهخوانی میکند برای مسیحیان. میفرماید: "قُتِلَ أَصْحَابُ الْأُخْدُودِ" لعنت بر آنها باد. کنار آن کانال نشسته بودند، تماشا میکردند سوخته شدن مسیحیان را. بعد میفرماید: جرمشان چه بود؟ "وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَنْ يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ". ایمان اینهایی که در آتش سوختند، جرمشان چه بود؟ ایمان داشتند، اعتقاد به خدا. جرم دیگری نداشتند.
حالا زید بن علی بن الحسین عَلَيْهِ السَّلَامُ که در آیندهها، در زمان امام پنجم عَلَيْهِ السَّلَامُ به دار آویخته شد، سر از تنش جدا شد، پیکرش را سوزاندند، خاکسترش را به رودخانهها ریختند. پیشگویی این شهید را امیرالمؤمنین به اصبغ بن نباته میفرماید. من در پایان فرمودند: کسی مثل این شهید اینگونه تکه تکه نشده. صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَى رُوحِهِ درود خدا بر روح زید و "الْأَرْوَاحِ الَّتِي تُوُفِّيَتْ" و همرزمان او که میخواستند با انگیزه انتقام خون سیدالشهدا، سالار شهیدان، قیام کنند و قیامشان سرکوب شد، به شهادت رسیدند. درود خدا بر آنها باد.
ما اشاره داشتیم در این ۵۰ قسمت «قهرمانان توحید» به سازمانی به نام «شُرْطَةُ الْخَمِيسِ». امروز در این برنامه یک مقداری مفصلتر این سازمان را دوست دارم توضیح بدهم. از ابتکارات امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلَامُ است. سازمان نظامی، انتظامی. در دوران جنگ میرفتند با دشمن میجنگیدند. در غیر از جنگ، شهر اگر اغتشاشی پیش میآمد، آشوبی پیش میآمد، خطری پیش میآمد، اینها احضار میشدند. دو تا کلمه: الْخَمِيسُ. از اصبغ بن نباته که یکی از فرماندهان این سازمان است، این را پرسیدند: این اسم را چرا روی شما گذاشتند؟ "شُرْطَةٌ" یعنی چه؟ اصبغ گفته: یعنی شرط میکنیم تا پای جان در خدمت امیرالمؤمنین باشیم. به این خاطر گفتند "شُرْطَةٌ". "الْخَمِيسُ" یعنی چی؟ لشکرهای آن وقت پنجقسمتی بوده: وسط، جلو، عقب، راست، چپ. هر قسمتی هم فرمانده داشته. "شُرْطَةُ الْخَمِيسِ" یعنی یک سازمان نظامی انتظامی که تا پای جان امضا میکردند ما ایستادهایم.
از زیباییهای این سازمان این است که اینها داوطلب بودند. امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلَامُ سازمان نظامی مجزا دارد که حقوقبگیر هستند، یک جمعیت ۱۲ هزار نفره دارد، یک جمعیت کمتر و بیشتر دارد. اما این شُرْطَةُ الْخَمِيسِ که گفتند ۶ هزار نفر بودند، اینها حقوق نمیگرفتند، بدون چشمداشت فقط با خدا معامله کرده بودند که روز قیامت پاداششان را بگیرند. به نظر من امروزی بخواهیم بگوییم، میشود بسیج. بسیجی که کاسب است، دانشجو است، طلبه است، کشاورز است، کارمند است، ولی به هنگام نیاز میآید در میدان، هنگام آشوبها، اغتشاشات، جانش را کف دستش میگذارد، مادرش او را بدرقه میکند، با همسرش وداع میکند. موظفی ندارد، نه، عاشق امیرالمؤمنین است. یک چنین شخصیتی ۶۰۰۰ نفر، بدون چشمداشت، بدون حقوق، تا پای جان امضا کردند: ما هستیم، با دشمن خارجی یا با منافق داخلی، ما هستیم.
حالا اصبغ بن نباته مدتی است این سردار بزرگ فرمانده این سازمان. پرسیدند از اصبغ: چرا این سازمان که شُرْطَةُ الْخَمِيسِ نامگذاری شده؟ این را شیخ مفید در کتاب «اختصاص» برای ما نوشته. اصبغ گفت: ما قرارمان با امیرالمؤمنین این بود: "نُبَايِعُهُ عَلَى الْمَوْتِ" ما تضمین کردیم تا جان. یعنی ما را سر ببرند، کنار علی باشیم، سلام نکنیم؟! علی هم برای ما "الْفَتْحَ" را ضمانت کرد و "النَّصْرَ". البته در ارتشها کسانی که جانبازی میکردند، از هواپیما خودشان را میانداختند، اما تفاوت این لشکر با بقیه لشکریان و ارتشهای دنیا، اعتقادی است که داشتند، به خاطر خدا. جمعیت شُرْطَةُ الْخَمِيسِ و پیشگامان امیرالمؤمنین یک هزار نفر بودند. امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلَامُ فرمود: وارد این سازمان بشوید که این شُرْطَةٌ برای طلا و نقره نیست، برای تعهد مرگ است. جمعی از بنیاسرائیل این کار را کردند، یعنی تا پای جان کنار موسی بن عمران ایستادند، هیچ کدام از آنها نمردند و در اینکه بر جمعیتی و قریهای پیغمبر شدند. یعنی انسان به این درجه برسد که خالصانه حاضر باشید جان بدهید، رسیده به مقام پیغمبری. اکنون شما به این شُرْطَةٌ منزل رسیدهاید، الا اینکه پیغمبر نیستید.
به همین بسیجیها... سلمان فارسی، سرداران این سازمان، اسامیشان آمده. من دیدم زمان گرفته میشود، بعضیشان را نوشتم. اسامی دُرُسْتَش در تاریخ ثبت شده: سلمان فارسی، مقداد بن اسود، یاسر، سهل بن حنیف، عثمان بن حنیف، جابر بن عبدالله انصاری، عمر بن همدان، میثم تمار، رشید هجری، حبیب بن مظاهر، محمد بن ابیبکر و ... از جمله سران و سرداران این سازمان عاشق داوطلب جانبازی بودند. شُرْطَةُ الْخَمِيسِ به گفته محقق بزرگ میرزا خلیل کمرهای، هزار نفر غیر از ۵ هزار نفر قیس بن سعد بوده که آنها حقوقبگیر بودند، آنها هم زیر پرچم امیرالمؤمنین بودند اما متفاوت. و اینها غیر از ۱۲ هزار نفری هستند که در پادگان مخصوص امیرالمؤمنین بودند. اینها غیر از یاران یزید بن قیس و غیر از یاران حجر بن عدی و معقل بن قیس هستند. اینها همان داوطلبهایی هستند که تا نیاز میشد، فراخوان میدادند، آنها به میدان میآمدند.
جالب اینکه در سخنی از امیرمؤمنان نقل شده که نام این تشکیلات از آسمان آمده. کَشّی کتابی درباره شخصیتها، قهرمانان میگوید: در جنگ جمل، امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلَامُ خطاب به یک کسی به نام عبدالله بن یحیی، او را صدا زد و فرمود: "أَبْشِرْ يَا يَحْيَى" بشارت باد تو را پسر یحیی، "فَإِنَّكَ وَأَبَاكَ مِنْ شُرْطَةِ الْخَمِيسِ" تو و پدرت حقیقتاً بسیجی هستید، جانباز هستید، پیشمرگ هستید. "لَقَدْ أَخْبَرَنِي رَسُولُ اللَّهِ بِاسْمِكَ" اسم تو را پیغمبر به من فرموده، "وَاسْمِ أَبِيكَ" و نام پدرت را پیغمبر به من فرموده، "فِي الْخَمِيسِ" سالها قبل، قبل از اینکه این سازمان شکل بگیرد، اسامی اعضا را پیامبر به امیرالمؤمنین فرموده. "وَاللَّهِ سَمَّى الْخَمِيسَ عَلَى لِسَانِ نَبِيِّ اللَّهِ" اسم این سازمان را "شُرْطَةُ الْخَمِيسِ" گذاشت به زبان پیامبر. چطور میشود یک جمعیتی اینقدر نازنین باشند که نام جمعیت در آسمان طراحی بشود.
اصبغ بن نباته، نور چشم امیرالمؤمنین. روز پنجم جنگ صفین، بعد از دو حمله از لشکر معاویه که از طرف لشکر عراق، لشکر معاویه پس زده شدند، در آن هنگام که امیرالمؤمنین لشکر را تشویق میکرد، تحریک میکرد، اصبغ بن نباته برخاست و گفت: یا امیرالمؤمنین، چرا مرا اعزام نمیکنید؟ آقا سختش بود، دوست داشت او بماند، ذخیره او باشد. یا امیرالمؤمنین، فرمان پیشرفت بده، من تحمل و توانایی توقف را ندارم. امیرالمؤمنین فرمود: پیش برو به نام خدا، بارک الله. او قدم پیش نهاد، پرچم را گرفت، رجز خواند، جنگید. وقتی برگشت، از شمشیر و نیزه او خون میچکید. ابن مزاحم تاریخنگار بزرگ میگوید: او از ذخایر علی بود، از کسانی بود که با علی عَلَيْهِ السَّلَامُ با مرگ بیعت کرد. هر وقت که لشکر دشمن برمیخورد، جنگاورانه میجنگید.
اصبغ بن نباته یک پیشگویی دیگر درباره بشارت به آمدن امام مهدی عَجَّلَ اللَّهُ تَعَالَى فَرَجَهُ الشَّرِيفَ. اصبغ بن نباته میگوید: روزی خدمت امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلَامُ رسیدم، دیدم به اندیشه فرو رفته بود و انگشت خود را به زمین میزد. عرض کردم: یا امیرالمؤمنین، میبینم بر روی زمین میزنی، آیا به زمین دلبستگی داری؟ فرمود: نه، به خدا قسم هرگز، ساعتی نه به آن علاقه داشتم، نه به دنیا. اندیشهام به فرزندی است از نسل خودم. او همان مهدی است که زمین را پر از عدل و داد میکند همچنان که لبریز از ظلم و جور شده باشد. دوران سرگردانی و غیبت خواهد رسید که در آن دوران گروههای گمراه و پارهای از مردم به هدایت دست مییابند. عرض کردم: ای امیرمؤمنان، دوران غیبت و سرگردانی چقدر طول میکشد؟ فرمود: دورهای از روزگار. پرسیدم: وقوع این امر حتمی است؟ و فرمود: آری، همانگونه که خداوند خود او را آفریده، برای او غیبتی قرار داده. پرسیدم: آیا من آن زمان را در مییابم؟ فرمود: ای اصبغ، چنین چیزی ممکن است. آنان برگزیدگان این امتاند، همراه با نیکوکاران اهل بیتم قیام خواهند کرد. خداوند هرچه بخواهد انجام میدهد و به عواقب و مصالح نظر دارد. شنیدم از امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلَامُ که میفرمود: اینام بشارتی است برای ایرانیان. گویی به عجم مینگرم که خیمههایشان در مسجد کوفه است و به مردم قرآن را همانگونه که نازل شده است میآموزند. در پیشگوییهای دیگر دارد که اولین گروهی که به هواداری امام مهدی عَلَيْهِ السَّلَامُ در مکه میشتابند، یک گروه ۱۰ هزار نفره از ایرانیان هستند.
میرسیم به پایان عمر امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلَامُ. این گزارشاتی که روضهخوانها مثل ماها که افتخار روضهخوانی برای مظلومیت اهلبیت را داریم، از این گزارشات استفاده میکنیم. شب نوزدهم، شب بیست و یکم. اصبغ بن نباته میگوید: در شب آخر عمرش، حسن و حسین سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْهِمَا را به حضور طلبید. حالا شمشیر به فرق مبارکش اصابت کرده. به آنها فرمود: روح من امشب قبض خواهد شد و به رسول خدا میپیوندم. سخن مرا بشنوید و آن را به خاطر بسپارید. ای حسن، تو وصی من هستی و بعد از من متصدی امر امامت. و تو ای حسین، در وصیت من با حسن شرکت داری. تا حسن زنده است ساکت باش، تا زنده است از او پیروی کن، او امام است. پس از آنکه از دنیا رفت، ناطق و راهنمای بعد از او و عهدهدار امر امامت تو هستی. شما را به تقوای الهی سفارش میکنم.
این حرفها را اصبغ برای ما نقل کرده، حرفهای طلایی، خصوصیترین حرفهای یک رهبر بینظیر در تاریخ را این قهرمان برای ما نقل میکند. شما را به تقوای الهی سفارش میکنم. بدانید که هیچکس نجات نیابد جز کسی که از خدا پیروی میکند، و نمیرود جز کسی که از پیروی خدا سرپیچی میکند. به ریسمان خدا که همان قرآن، کتاب عزیز خداست، چنگ بزنید. کتابی که از هیچسو باطل به او راه ندارد و از جانب خدای حکیم حمید نازل شده است. سپس به امام حسن فرمود: تو ولی امر بعد از من هستی. اگر قاتل مرا بخشیدی که هیچ، و اگر کشتی، به جای یک ضربت که بر من زده، یک ضربت به او بزن و حتماً از مُمَثِّلَةً یعنی قطعه قطعه کردن اعضای او را بریدن بپرهیز، زیرا از رسول خدا شنیدم که نهی فرمود. و بدان که حسین با تو ... هر صاحب خونی هستید و بپرهیز که جز قاتل مرا بکشید. همانا مقام امامت پس از تو از آن حسین است و در میان فرزندان او تا روز قیامت جریان دارد.
میرسیم به آخرین دیدار این قهرمان با مولایش علی عَلَيْهِ السَّلَامُ. ابان بن تغلب نقل میکند از اصبغ بن نباته: هنگامی که امیرالمؤمنین علی عَلَيْهِ السَّلَامُ بر اثر ضربت ابن ملجم بستری شد، مردم به در خانه او آمدند، اجتماع کردند و انتظار اعدام ابن ملجم را میکشیدند. امام حسن عَلَيْهِ السَّلَامُ از خانه بیرون آمد و به مردم فرمود: ای مردم، پدرم وصیت فرمود که کار ابن ملجم را تا بعد از وفات او به تأخیر بیندازیم. اگر آن حضرت از دنیا رفت، اختیار او با ماست، وگرنه خودش درباره او فکری خواهد کرد. به خانههایشان برگردید، خدا شما را رحمت کند. اصبغ میگوید: مردم پراکنده شدند ولی من در آنجا ماندم. امام حسن عَلَيْهِ السَّلَامُ پس از ساعتی از خانه بیرون آمد، وقتی چشمش به من افتاد، فرمود: اصبغ، مگر سخن پدرم را که ابلاغ کردم نشنیدی؟ گفتم: چرا شنیدم، ولی من حال جانسوز آن حضرت را دیدم، مشتاق هستم با او ملاقات کنم و از او حدیثی بشنوم. عزیزان من! چقدر برایشان مهم بوده شنیدن حدیث، چقدر برای سعادت خودشان تکیه میکردند به حدیث. الان ما در دنیای سرمایهای هستیم، در اختیار ماست، چرا استفاده نمیکنیم؟ التماس کرد: خدا تو را بیامرزد، برای من از حضرت اجازه بگیر تا به محضرش شرفیاب شوم. امام حسن مجتبی عَلَيْهِ السَّلَامُ وارد خانه شد، جریان را برای پدرش گفت. امام علی عَلَيْهِ السَّلَامُ اجازه فرمود. پس از لحظهای امام از خانه بیرون آمد، فرمود: وارد شو.
وارد خانه شدم، کنار بستر امام نشستم، دیدم دستمال زردی بر سر بسته، ولی دیدم زردی صورتش از زردی دستمال بیشتر بود. آن حضرت بر اثر شدت ضربت و زهر، همواره از این زانو به آن زانو میشد. آنگاه به من فرمود: سخن مرا که توسط حسن ابلاغ شد، نشنیدی؟ عرض کردم: ای امیرمؤمنان، سخن شما را شنیدم، ولی شما را در حالی دیدم که مشتاق شدم بار دیگر حدیثی از شما بشنوم. امام به من فرمود: بنشین. گمان نمیکنم که بعد از این از من حدیثی بشنوید. بدان ای اصبغ، پیامبر بستری بود، به عیادت آن حضرت رفتم، همانگونه که تو اکنون به عیادت من آمدهای. پیامبر به من فرمود: برو بیرون، مردم را به اجتماع برای نماز فراخوان. دستور پیامبر را اجرا کردم، مردم را صدا زدم، مردم اجتماع کردند. پیامبر به من فرمود: بالای منبر برو، یک پله پایینتر از جایگاه من قرار بگیر و چنین بگو: الا آگاه باشید! هر کس آزار بدهد، اذیت کند پدر و مادرش را، از رحمت خدا به دور باشد. الا هر کس مولیٰ را، از بزرگ خودش، از رهبر خودش فرار کند، لعنت خدا بر او باد. الا آگاه باشید! هر کس اجیر را به او ظلم بکند، آن مزدش را ندهد، از رحمت خدا به دور است، لعنت خدا بر او باد.
ای اصبغ، دستور حبیبم پیامبر را اجرا نمودم. مردی از آخر مسجد بلند شد و گفت: ای ابوالحسن، سه سخن به اختصار گفتی، آن را برای ما باز گو؟ به او پاسخی ندادم تا به حضور رسول خدا رفتم. عرض کردم: مردی شرح این سخن را از من خواسته. گوید گزارش با جزئیات برای ما نقل کرده. در این هنگام علی عَلَيْهِ السَّلَامُ دستم را گرفت، فرمود: دستت را بگشا. دستم را گشودم، آن حضرت یکی از انگشتان مرا گرفت، فرمود: ای اصبغ، همینگونه که من انگشت تو را گرفتم، رسول خدا انگشت مرا گرفت و فرمود: ای حسن، آگاه باش من و تو پدران این امت هستیم. کسی که به ما جفا کند، از رحمت خدا به دور است. من و تو سروران این امت، بزرگان این امت هستیم. هر کس از ما فرار کند، از رحمت خدا به دور است. من و تو خادمان این ملت هستیم. هر کس مزد خدمت ما را ندهد، از رحمت خدا به دور خواهد بود. سپس خود حضرت آمین گفت، من نیز آمین گفتم. گوید دیدم حضرت بیهوش شد. پس از لحظاتی به هوش آمد، مرا دید هنوز نشستهام، فرمود: هنوز نشستهای؟ عرض کردم: آری، ای مولای من. فرمود: میخواهی حدیث دیگری برای تو بگویم؟ عرض کردم: آری.
این آخرین سخنی است که اصبغ بن نباته از امام شنیده و امام روح مبارکش به آسمانها و ملکوت اعلا پرواز کرده. فرمود: ای اصبغ، روزی رسول خدا در یکی از کوچههای مدینه عبور میکرد، مرا دید که غمگین هستم، آثار اندوه از چهرهام پیدا بود. فرمود: ابوالحسن، تو را غمگین نبینم. میخواهی حدیثی برایت بگویم که غمگین نباشی؟ گفتم: آری، ای رسول خدا. فرمود: هنگامی که روز قیامت به پا شود، خداوند منبری را که از منبرهای پیامبران و شهیدان بلندتر است، نصب میکند. سپس به من امر میکند که بالای منبر بروم. آنجا به تو امر میکند بالای منبر بروید، در یک پله پایینتر از من قرار بگیرید. سپس به دو فرشته فرمان میدهد در پلههای پایینتر از ما بنشینند. وقتی که ما در جایگاه خود قرار گرفتیم، تمام مردم از پیشینیان و آیندگان حاضر شوند. آنگاه آن فرشته که پایینتر از توست، فریاد میزند: ای مردم، هر کس مرا میشناسد که میشناسد، هر کس مرا نمیشناسد، من رضوانم، خادم بهشت، مدیر بهشت هستم. آگاه باشید، خداوند به نعمت سرشار و فضل و کرم و جلال خود، به من فرمان داده تا کلیدهای بهشت را به محمد بدهم، و محمد به من فرمان داده تا آن کلیدها را به علی بدهم. گواه باشید من مأموریت خود را انجام دادم. سپس فرشتهای که یک پله پایینتر است، برخاسته صدا میزند: ای مردم، هر کس مرا نمیشناسد، من مالکم، خازن جهنم، مدیر جهنم هستم. خداوند به نعمت سرشار و فضل و کرم و جلالش، به من فرمان داده که کلیدهای دوزخ را به محمد بدهم، و محمد به من فرمان داده این کلیدها را به علی بسپارم. گواه باشید من مأموریت خود را به انجام رساندم.
سپس پیامبر فرمود: یا علی، در آنجاست که تو دامن مرا میگیری، اهلبیت تو امامان دامن تو را میگیرند، و شیعیان تو دامن آنها را. علی عَلَيْهِ السَّلَامُ فرمود: سخن پیامبر که به اینجا رسید، من دستم را روی دست حضرت زدم، عرض کردم: ای رسول خدا، آیا پس از آن بهشت میرویم؟ فرمود: به خدای کعبه سوگند، آری. اصبغ میگوید: بعد از این دو حدیث، سخن دیگری نشنیدم تا حضرت به شهادت رسید.
بیایید قصهگوی قهرمانان توحید باشیم. خدا نگهدار شما.