بسم الله الرحمن الرحیم. چه غم انگیز است زمانی که شیادان و حسودان و سیاستبازان نسلها و عصرها را از الهام گرفتن از قهرمانان محروم میکنند. چه غم انگیز است وقتی ابرهای تیره جلوی خورشید را میگیرند. چه تلخ است وقتی کوهنوردی پس از سالها تلاش خود را به قله رسانده، کنار قله نشسته و پس از سالها بگویند او کوه را نمیشناسد، کوه را باور ندارد. چه وحشتناک است وقتی فضانوردی دهها سال با سختکوشی به فضا رسیده، با آسمانیان همزبان شده، پس از گذشت چند ده سال گفته شود یا نوشته شود که او فضا را نمیشناخته، او به فضا ایمان نداشته.
داستان این قسمت «قهرمانان توحید» درباره چنین قهرمانی است: ابوطالب، مؤمن قریش، مظلوم تاریخ اسلام. ۷۵ سال قبل از بعثت پیامبر و ۳۵ سال قبل از تولد پیامبر، در شهر مکه در خاندانی شریف دیده به جهان گشود. پدرش عبدالمطلب و مادرش فاطمه. چقدر این نام در بین اهلبیت و اجدادشان زیاد بوده: فاطمه همسرش فاطمه بنت اسد، هم مادرش فاطمه. چون اولین فرزندش طالب بود کنیهاش ابوطالب شد. ابوطالب برادر تنی عبدالله پدر رسول خداست و مادر آن دو فاطمه دختر عمر بن مخزوم است.
ابوطالب مردی تنومند، زیبارو، دارای ظرافت پادشاهان و وقار حکیمان بوده. او از آغاز طلوع خورشید اسلام به مدت ۴۰ و چند سال (بیش از ۱۴ هزار روز) رسول خدا را از خطرات حفظ کرده، از او حراست کرده، به او وفادار بوده. و همسرش فاطمه بنت اسد از پیشگامان در اسلام و هجرت به مدینه است. زمانی که از دنیا رفت، رسول خدا فاطمه بنت اسد را با پیراهن خود کفن کرد و هنگام دفن این دعا را برایش خواند: "اللَّهُ الَّذِي يُحْيِي وَيُمِيتُ"، خدا کسی است که زنده میکند و میمیراند، و "هُوَ الْحَيُّ لَا يَمُوتُ" او زندهای است که برایش زوال نیست. "اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِأُمِّي فَاطِمَةَ" پیامبر این بانو را مادر صدا میزد. "ابْنَةِ أَسَدٍ" خدایا فاطمه را بیامرز. "وَلَقِّنْهَا حُجَّتَهَا" و حجتی را که در آن عالم باید پاسخگوی فرشتگان باشد، پروردگارا تو به او تلقین کن. "وَوَسِّعْ عَلَيْهَا مُدْخَلَهَا" جایگاه او را وسیع قرار بده، به حق نبیات محمد صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ و "الْأَنْبِيَاءِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِي".
از فاطمه بنت اسد نقل شده که گفته: چون مرگ عبدالمطلب فرا رسید، به فرزندانش گفت: چه کسی سرپرستی محمد را بر عهده میگیرد؟ گفتند: او از ما باهوشتر است، از خود او بپرس چه کسی را انتخاب میکند. عبدالمطلب به نوه خود محمد صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ گفت: «محمد، جدت آماده سفر به قیامت است، کدام یک از عموها یا عمههایت را برای سرپرستی برمیگزینی؟» محمد به چهرههای آنها نگریست، به سوی ابوطالب رفت. اینجا بود که عبدالمطلب گفت: "يَا أَبَا طَالِبَ إِنِّي قَدْ عَرَفْتُ دِيَانَتَكَ" من دینداری تو را میشناسم و "وَأَمَانَتَكَ" امانتداری تو را میشناسم. "فَكُنْ لَهُ كَمَا كُنْتُ لَهُ" همانگونه که من او را کفالت کردم، سرپرستی کردم، تو برای او سرپرستی کن. چون عبدالمطلب از دنیا رفت، ابوطالب سرپرستی او را بر عهده گرفت. فاطمه بنت اسد اینها را تعریف کرده: «و من خدمتگزار او بودم، او مرا مادر صدا میزد.» و ابوطالب درباره او به من گفت: "إِنَّ هَذَا" این پسر "إِنَّمَا هُوَ نَبِيٌّ" پیامبر است. "وَأَنْتِ تَلِدِينَ لَهُ وَزِيرًا" تو هم فرزندی را به دنیا میآوری که وزیر او، وصی او خواهد بود.
با آمدن پیامبر به خانه ابوطالب، خیر و برکت هم به خانهاش آمد. فاطمه بنت اسد میگوید: از زمانی که محمد به خانه ما آمد، درختی که سالیان دراز خشک بود سبز شد، میوه داد.
از ماجراهایی که در تاریخهای دور و در سرزمینهای نزدیک و دور همیشه ثبت شده، مسئله خشکسالی است که آدمیان با خشکسالی و نیامدن باران چه کار میکنند؟ ادیان مختلف چه کار میکنند؟ یهودیها، مسیحیها، بوداییها، زرتشتیها. اینها در تاریخ ثبت شده: وقتی انسان بینصیب میماند از باران رحمت الهی، دست به سمت آسمان بلند میکند.
دو قصه، دو قصه، یکی از دوران کودکی پیامبر، یکی از دوران جوانی پیامبر درباره خشکسالی در مکه در تاریخ به ثبت رسیده. اول قصه جوانی را بگویم. تاریخ ابن عساکر، شهرت دارد، نقل کرده که قریش گفتند: ای ابوطالب، سرزمین ما خشک شده، آبی برای خوردن نداریم. طلب باران کن. ابوطالب، شریف آن شهر، عزیز مردم، او را به درستی میشناسند. ابوطالب بیرون آمد و همراه او جوانی بود که گویا خورشید پشت ابر است. ابوطالب پشت آن جوان را به کعبه چسبانید، در آسمان ابری نبود. با انگشت به آن جوان اشاره کرد و از خداوند باران خواست. ناگاه ابرها از این سو به آن سو آمدند و باریدند و آب جاری شد، دشت و بیابان سیراب گردید. و در این باره ابوطالب که چند هزار بیت در عمرش سروده، اشعاری را درباره آبروی این جوان در پیشگاه خدا سرود: تا ما خدا را به حق این جوان قسم دادیم، باران رحمتش را فرستاد. بعضی از بیتهایش را به فارسی برای شما بیان میکنم:
رُوسَفِیدِی که به آبروی او از ابرها درخواست باران میشود
او که دادرس یتیمان و پناه و حافظ بیوهزنان است
فقرای بنیهاشم به او پناه بردند و او در ناز و نعمت آنها را قرار داد
او ترازوی عدل است که به اندازه یک مو خطا نمیکند
و وزنه راستی نیز که در وزن آن ادعای گزاف نشده است
اینها از دوران جوانی پیامبر اسلام است که ابوطالب از همان کودکی و جوانی آینده او را از طریق الهام الهی میدانسته. امام باقر عَلَيْهِ السَّلَامُ فرمود: ابوطالب از اوصیای ابراهیم خلیل عَلَيْهِ السَّلَامُ بود.
قصه دیگر: شهرستانی در کتاب «ملل و نحل» (ملتها، آیینها) درباره فضیلت عبدالمطلب و اینکه عبدالمطلب به جایگاه رسالت پیامبر شناخت داشته، نوشته: چون آن خشکسالی بزرگ به مکه رسید و دو سال باران نبارید، عبدالمطلب به فرزندش ابوطالب دستور داد که مصطفی که شیرخوار و پیچیده در قنداق بود را بیاورد. پس او را روی دست خود نهاد و به سوی کعبه آمد و او را به طرف آسمان گرفت و گفت: پروردگارا به حق این نوزاد باران فراوان پیوسته و با قطرههای درشت بر ما فرو ریخت. پس ساعتی نگذشت که ابرها آسمان را پر کردند و باران بارید تا جایی که از خراب شدن مسجد الحرام ترسیدند.
خوب، پیامبر عزیز ما در خانه ابوطالب زندگی میکرد. چند سال؟ حدود ۱۶ سال، از هشت سالگی تا ۲۴ سالگی در این خانه، سر این سفره بوده. از اول هم از ابوطالب تقاضا کرد: عموجان، من به شرطی در این خانه زندگی میکنم که کار کنم. و از همان هشت سالگی به فرهنگ کار و ارزش کار اعتقاد داشت. چوپانی میکرد، کشاورزی میکرد، تجارت میکرد و خو گرفته بود با کارهای سخت. اگر دو کار بود، آن سختتر را قبول میکرد. تا اینکه رسید به سنی که ابوطالب به او پیشنهادی داد. ابوطالب از پیامبر خواست نزد خدیجه، تاجر مکه، بازرگان خوشنام، برود. او دنبال یک مرد امینی میگردد برای مدیریت تجارت خارجی خودش. اما پیامبر عزیز ما، این جوان ۲۴ ساله، مناعت طبعش مانع شد که برود پیش خدیجه. به عمو گفت: شاید خود خدیجه به دنبال من بفرستد. و چنین هم شد. حضرت خدیجه شخصی را به دنبال حضرت محمد فرستاد و گفت: «دلیلی که مرا بر آن داشت تا از تو دعوت کنم تا به نمایندگی از من در تجارت شرکت کنی، این چند کلمه است: راستگویی، امانتداری و اخلاق پسندیده تو. من حاضرم دو برابر آنچه به دیگران میدهم به تو سود بدهم و دو کارمند در اختیار تو قرار دهم تا در سفر همراه تو و فرمانبردار تو باشند.» وقتی حضرت محمد صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ جریان را برای عموی خود تعریف کرد، ابوطالب گفت: این گشایشی از طرف خدا بود.
یک نکته عطفی در تاریخ پیامبر بوده این سفر تجاری. مطلبی را که گفتیم از کتاب «فروغ ابدیت»، جلد ۱، صفحه ۱۵۶ بود. حضرت محمد صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ با سود خوبی از این سفر برگشت و خدیجه با گزارشاتی که درباره حضرت شنیده بود علاقهمند شد با او ازدواج کند. راز دل خودش را با دوستش نفیسه در میان گذاشت. نفیسه هم بر سر راه پیامبر ظاهر شد، موضوع را مطرح کرد. پیغمبر فرمود: باید با عموهایم مشورت کنم. در همین فاصله هم خود خدیجه پیغامی فرستاد برای جوان ۲۴ ساله و پیامبر به اتفاق عموهایش حمزه، عباس و ابوطالب به خواستگاری آمدند. یک خواستگاری دیدنی بین یک جوان امانتدار ارزشمند با یک بانوی تاجر. وکیل داماد ابوطالب و وکیل خدیجه عمو یا دایی او به تفاهم رسیدند. خطبه عقد را ابوطالب خواند. من بعضی از فرازهایش را که نکتههای قشنگی دارد و نشان میدهد که انسان مدبری بوده، میخوانم:
اول از خدا تشکر کرد: "الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَنَا مِنْ زَرْعِ إِبْرَاهِيمَ" خدا را سپاس که ما قریش را از زراعت ابراهیم، از نسل ابراهیم و ذریت اسماعیل و نسل اسماعیل قرار داد. "وَجَعَلَ لَنَا بَيْتًا مَحْجُوبًا وَحَرَمًا آمِنًا" این کعبه را در اختیار ما قرار داد، ما به زائران آبرسانی میکنیم، ما از آنها پذیرایی کنیم، این افتخار برای ما هست. "يُجْبَى إِلَيْهِ ثَمَرَاتُ كُلِّ شَيْءٍ" و از همه جا منافع به این سمت کشیده میشود. "وَجَعَلَنَا حُكَّامًا عَلَى النَّاسِ" خدا را سپاس که ما را حاکمان بر مردم قرار داد "فِي هَذِهِ الْبَلْدَةِ" در همین شهری که زندگی میکنیم. "إِنَّ ابْنَ أَخِي مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ" برادرزاده من محمد، "لَا يُوزَنُ بِهِ رَجُلٌ مِنْ قُرَيْشٍ" هموزن او در قریش پیدا نمیشود، یک جوان بینظیر، مقایسه کنید، کسی از او بالاتر نیست، او از همه جوانها بالاتر است. البته "وَإِنْ كَانَ فِي الْمَالِ قِلَّةٌ" اگرچه از نظر دارایی، داراییاش کم است. "فَإِنَّ الْمَالَ رِزْقٌ حَائِلٌ" پول، دارایی، سرمایه یک رزقی است ناپایدار. چهبسا با یک آتشسوزی، با یک حادثه از بین برود. "وَزَائِلٌ" خیلی زودگذر است. "رَغْبَةُ ابْنِ أَخِي هَذَا فِي خَدِيجَةَ" این برادرزاده ما به خدیجه علاقهمند شده، البته یک طرفه نیست "وَلَهَا فِي رَغْبَةٍ" و خدیجه هم به جوان ما علاقه دارد. "وَصَدَاقٌ عَاجِلٌ وَآجِلٌ مِنْ مَالِي" مهریه، هم چه نقدی چه غیرنقد، بر عهده من.
نقش ابوطالب در زندگی پیامبر اسلام... ابوطالب برای مراسم عروسی شتری قربانی کرد و شادمانی کردند. شاعران شعر سرودند. بدین ترتیب در دهم ربیعالاول سال ۲۵ عامالفیل این رویداد مبارک انجام شد و حضرت ابوطالب ۲۰ شتر جوان از مال خودش به عنوان مهریه داد.
خوب، حالا پیامبر ما از ابوطالب و فاطمه بنت اسد جدا شدند، زندگی مستقل و مشترکی تشکیل دادند. خدیجه کبری، بانویی که در «قهرمانان توحید» شاید ۶۰ دقیقه درباره فضایل او صحبت کردهایم، همه دارایی خود را از روی اخلاص در اختیار پیامبر قرار داد. گفت: در هر راهی که تو صلاح میدانی.
سالها گذشت تا خورشید اسلام طلوع کرد. فقیه حنابله (حنابله یکی از شاخههای اهل سنت هستند)، ابراهیم بن علی در کتاب «نهایة الطلب» این حدیث را آورده که پیامبر به عمویش عباس فرمود: "إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَمَرَنِي بِإِظْهَارِ أَمْرِي" خداوند به من دستور داده اسلام را علنی کنم. تا سه سال اسلام مخفی بود، مخفیانه کسانی را که زمینه داشتند به اسلام دعوت میکردند. پس از سه سال دستور آمد: "فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ" علنی کن اسلام را. حالا به عمویش عباس این را فرمود: خدا به من فرمان داده کارم را آشکار کنم. "وَقَدْ أَنْبَأَنِي وَسَتُنْبَئُنِي" خداوند این خبر را به من داده، از منم خبر میخواهد، نظر شما چیست؟ عباس گفت: ای برادرزاده، مردم به فرزندان جدت حسادت میورزند، متحد میشوند ما را ضعیف کنند، ریشه ما را برکنند. برو به عمویت ابوطالب نزدیک شو، او تو را یاری میکند، او تو را تسلیم دشمن نمیکند. از هر دو نزد ابوطالب آمدند. و چون ابوطالب آن دو را دید، گفت: خبر تازه؟ عباس جریان را تعریف کرد و ابوطالب گفت: "اخْرُجْ يَا ابْنَ أَخِي" برادرزاده قیام کن. مسلمانها ریختند در خیابانها، تظاهرات کردند، شعار میدادند: "قُولُوا لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ تُفْلِحُوا". پشتیبان ابوطالب. "فَإِنَّكَ الرَّفِيعُ" تو بزرگ هستی، تو شریف هستی، بلندمرتبه هستی. "وَلَمْ يَزَلْ أَبُوكَ رَفِيعًا" پدرت هم بلندمرتبه بود. بعد ابوطالب همینجا با صراحت اعلام کرد: به خدا سوگند، هیچ زبانی تو را اذیت نکند مگر اینکه با زبانهای تیز پاسخ بگوییم، با شمشیرهای تیز به سویش برویم. به خدا سوگند، عرب در برابر تو ذلیل میشود مثل بزغاله در برابر مادرش.
پدرم عبدالمطلب کتاب میخواند و میگفت: از صِبْغِ پیامبری میآید و دوست دارم آن زمان را درک کنم، به او ایمان بیاورم. فرزندانم، هر کدام از شما در آن روزگار بودید، به او ایمان بیاورید. کار مهم دیگری که ابوطالب با ظهور اسلام کرد، فرزندان خود را تشویق کرد یاور و بازوهای پیامبر بشوند. اولین کسی که اسلام آورد، علی بن ابیطالب است از فرزندان ابوطالب. و نفر بعد یا دو نفر با فاصله، جعفر بن ابیطالب.
ابن اسحاق، تاریخنگار مشهور، گفته: چون وقت نماز میشد، رسول خدا به درههای اطراف مکه میرفت و علی بن ابیطالب به دور از چشم پدر و عموها با او میرفت و با هم نماز میخواندند. چون عصر میشد برمیگشتند. مدتی تا اینکه روزی ابوطالب آن دو را، پیامبر و پسرش علی را در حال نماز دید. به رسول خدا گفت: این چه دینی است؟ پیامبر فرمود: عموجان، این دین خدا و دین فرشتگان و دین پیامبران و دین ابراهیم است. آنگاه ابوطالب به پسرش علی عَلَيْهِ السَّلَامُ گفت: فرزندم، تو بر چه دینی هستی؟ پسر جواب داد: پدرجان، "يَا أَبَتِ آمَنْتُ بِاللَّهِ" به الله ایمان آوردم و "بِرَسُولِ اللَّهِ" به رسول خدا ایمان آوردم و "صَدَّقْتُهُ" او را تصدیق کردم، "بِمَا جَاءَ بِهِ" به کتابی که آورد، با وحی که آورد، "وَصَلَّيْتُ مَعَهُ" با او نماز گذاردم و "اتَّبَعْتُهُ" از او پیروی کردم. پدر ابوطالب گفت: او تو را جز به خیر و خوبی دعوت نمیکند، همراه او باش.
چنین قهرمانی را دست شیادان باعث شد بگویند کافر از دنیا رفته. کدام عقل و اندیشه سالم چنین حرفی را میپذیرد؟ یک کسی که عمری را گذارده برای رشد درخت تناور اسلام، بگویند او ایمان نیاورده؟
در جای دیگر دارد که ابن ابیالحدید، سنی، نقل میکند در شرح نهجالبلاغه: به پسرش ابوطالب گفت: از هر ضرر دنیایی و آخرتی سالم میمانی، پسرجان. اگر از این شخصیت، از این پیامبر پیروی کنی، از هر ضرر دنیایی و آخرتی سالم میمانی، خوشبخت میشوی.
تاریخنگار دیگر، ابن اثیر، نقل میکند که ابوطالب پیامبر و فرزندش علی را در حال نماز دید. پیامبر ایستاده، علی عَلَيْهِ السَّلَامُ سمت راستش. ابوطالب به پسرش جعفر گفت که تو هم برو سمت چپ پیامبر. هر دو برادر از "سَابِقُونَ" هستند.
به تشویق پدر، به جز فرزندان، به خویشان خودش هم ابوطالب توصیه میکرد. خودش به خاطر تقیه، آنگونه که امام صادق عَلَيْهِ السَّلَامُ فرمودند، به خاطر اینکه موقعیت اجتماعی داشت میتوانست از آن موقعیت به نفع پیامبر و به نفع دعوت پیامبر استفاده کند، ایمان خودش را اظهار نمیکرد، آشکار نمیکرد، ولی کارهایی انجام میداد که هم میدانستند او در چه جبههای است.
ابن سعد، تاریخنگار دیگر، نقل کرده: چون زمان وفات ابوطالب رسید، فرزندان عبدالمطلب را (یعنی خواهر برادرهای خودش را) جمع کرد و گفت: "لَنْ تَزَالُوا فِي خَيْرٍ مَا سَمِعْتُمْ لِمُحَمَّدٍ" پیوسته در خیر خواهید بود مادامی که گوش شنوا داشته باشید درباره محمد و "اتَّبَعْتُمْ أَمْرَهُ" مادامی که فرمان او را اطاعت کنید. "فَاتَّبِعُوهُ" پیروی کنید از او و پشتیبانی کنید از او "تَرْشُدُوا" پیشرفت میکنید. یا اینگونه فرمود: "يَا مَعْشَرَ بَنِي هَاشِمٍ" ای بنیهاشمیان، "أَطِيعُوا مُحَمَّدًا" از محمد اطاعت کنید و "صَدِّقُوهُ" باور کنید او را، تصدیق کنید او را، "تُفْلِحُوا" رستگار میشوید، "تَرْشُدُوا" به رشد و پیشرفت میرسید.
تاریخنگار دیگر، ابن حجر، صاحب کتاب «الإصابة»، از أبُو نقل میکند: از ابوطالب شنیدم که میگفت: "سَمِعْتُ ابْنَ أَخِي مُحَمَّدَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ يَقُولُ" از برادرزادهام محمد بن عبدالله شنیدم که میگفت: "إِنَّ رَبِّي أَمَرَنِي بِصِلَةِ الْأَرْحَامِ" پروردگارش او را سفارش کرده به پیوند خویشان. "وَأَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ" و سفارش کرده جز خدا را (غیر او را) در کنار خدا بتها را، موجود دیگری را نپرستم، فقط یکتاپرستی. "وَمُحَمَّدٌ الصَّدُوقُ الْأَمِينُ" این ابوطالب میدهد: محمد بسیار راستگو، بسیار امانتدار است.
نمونههای زیادی درباره حمایت ابوطالب هست که من در این جریانات روزهای اخیر که ملت ایران هم در جریان هستند، نرسیدم همه آنها را گردآوری کنم. متأسفانه کتابهای مستقلی، مخصوصاً در دو دهه گذشته، در حوزه علمیه قم همایشهای خوبی برگزار شده، مراجع معظم تقلید، رهبر عزیز انقلاب به میدان آمدند، از این قهرمان دفاع کردند، خیلی خاطره دارد. من به این اندازه توانستم برای شما در این اَجَل آماده کنم.
نوشتهاند که قریش به بعضی از بیخردان فرمان داد که پیامبر اسلام وقتی به رکوع میرود یا به سجده میرود، بچهدان شتری را روی کمرش (یعنی بیاحترامی کنند). مثل این اغتشاشاتی که هست که بیاحترامی میکنند به جاهای مقدس، به کتاب مقدس، به افراد محترم. حتی ابوجهل جایزه قرار داد برای کسی که این توهین را به پیامبر بکند. اینها سابقه دارد این قصهها. آنها هم این کار را کردند. چون خبر به گوش ابوطالب رسید، با حالت خشم و غضب به همراه کارگرانش بیرون آمد. به کارگرانش گفت: این آلودگیهایی را که بر کمر برادرزادم گذاشتید بردارید، به سیبیل قریشیها، بزرگان قریش بمالید. آنها هم ترسیدند، وحشت کردند، تن دادن به این ذلت. قسم خورد ابوطالب که من تا این بیاحترامی که در حق برادرزادم کردید تلافی نکنم دست بردار نیستم. و این کار را کرد. این حمایت ابوطالب است. به همین خاطر کینه او تا دهها سال و صدها سال در دل منافقین ماند.
یک قصه دیگر: چون پیامبر عزیز اسلام در شب معراج ناپدید شد (پیامبر عزیز اسلام روزی روزهدار بود، آمد به خانه خواهر امیرمؤمنان علی عَلَيْهِ السَّلَامُ، امهانی، افطار کرد، بعد به مسجدالحرام آمد برای عبادت. فرشته وحی نازل شد و خبر داد که خداوند دعوت کرده شما را به آسمانها که داستانش در آیات اول سوره اسراء "أَسْرَى" یعنی سفر در شب "سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ" آن شب معراج صورت گرفت. و در سوره نجم هم اشاره به بخشهای از این سفرنامه دارد). پیامبر ناپدید شد. ابوطالب مضطرب، چه کار کرد؟ فرزندان و کارگران خودش را صدا زد، به دست هر کدام یک چاقوی بزرگ داد، به آنها فرمان داد زیر لباسهایتان داشته باشید، وارد مسجد الحرام شدند. ابوطالب گفت: هر یک از شما کنار یکی از بزرگان قریش بنشینید تا من علامت دادم، با چاقو آنها را بکشید. منتظر بود یک خبر تلخی درباره کشته شدن پیامبر احتمال میداد بشنود، تصمیم داشت همه بزرگان قریش را بکشد. اما پس از طلوع خورشید، رسول خدا صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ وارد مسجد الحرام شد. و چون ابوطالب او را دید، با خوشحالی به سوی او شتافت و میان دو چشم او را بوسید و پس از سپاس خدا به خاطر سلامتی پیامبر گفت: به خدا سوگند اگر دیر آمده بودی، هیچ یک از آنان را زنده نمیگذاشتم. سپس به هواداران خودش گفت: دستهایتان را از زیر لباسها بیرون بیاورید. و پیدا شد آن چاقوها. چون قریش این صحنه را دیدند، پریشان شدند.
حالا چند دلیل... نویسندگان دلایلی برای ایمان ابوطالب آوردند که ما نمیرسیم در این برنامه کوتاه. یکی دو دلیل را میخواهم ذکر بکنیم. دلایل ایمان ابوطالب:
دلیل اول: ولایت او نسبت به پیامبر، محبت او نسبت به پیامبر، نصرت او، حمایت او از پیامبر. که این را نه تنها انجام داده، در اشعار فراوانی تا بماند برای آیندگان. یک قصیدهای دارد که خدا رحمت کند آیتالله العظمی صافی گلپایگانی را. ایشون میگوید که اشعاری در حجاز بوده، هفت قطعه که سرآمد همه اشعار بوده. آیتالله صافی گلپایگانی میگوید این قصیده لامیه از همه آنها فاخرتر، حدود ۱۰۰ بیت است. یکی دو بیتش را ترجمه من در اینجا نوشتم:
به جانم سوگند، همانا کار بس دشوار سرپرستی احمد را به خاطر علاقه و شیفتگی به او به عهده گرفتم
و چونان محبت وصالیافته وی را دوست دارم
جان خود را در راه او به خطر انداختم و از او حمایت کردم و با سر و سینه از او دفاع کردم
او هماره در دنیا زینت اهل دنیا و زینت محافل و مجالس است
بردبار، رشید، دوراندیش و مدبر است و جلف و سبکسر نیست
خلق خدا را دوست دارد و ستیزهجو و لجوج نیست
پس پروردگار عالمیان با یاری خود او را تأیید کرد و دینی را که حقیقتی است باطلنشدنی آشکار ساخت
چنین کسی را میگویند به خدا ایمان نداشته؟ اسلام را باور نداشته؟ قرآن را؟ چنین کسی را که همه هستیاش را گذاشته برای اسلام، در اشعارش توحید، یکتاپرستی موج میزند، حمایت از پیامبر به خاطر حمایت دین خداست. ولی وقتی رسانه دست دشمن افتاد، چه کار میکند؟ قلم دست دشمن افتاد، چه کار میکند؟ واژگون میکند حقایق را.
دلیل دوم: چون حضرت ابوطالب از دنیا رفت، امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلَامُ نزد رسول خدا آمد و خبر رحلت پدر را داد. پیامبر با شنیدن این خبر بسیار ناراحت شد: علی جان، برو غسل دادن و کفن کردن و حنوط کردن او را انجام بده. وقتی روی تختی گذاردی، مرا خبر کن. امیرمؤمنان این کارها را انجام داد برای پدر و پیامبر را خبر کرد. پیامبر متأثر آمد بالای سر ابوطالب، این را فرمود: "نَفَعَكَ اللَّهُ بِقَرَابَتِكَ" خویشانت به تو نیکی کنند، خدا به تو جزای خیر بدهد. تو در کودکی مرا تربیت و کفالت کردی و در بزرگی پشتیبان و یاور من بودی. سپس پیامبر رو کرد به مردم، این را فرمود: "أَمَا وَاللَّهِ لَأَشْفَعَنَّ لِعَمِّي شَفَاعَةً يَجِبُ مِنْهَا أَهْلُ الثَّقَلَيْنِ" به خدا سوگند برای عمویم چنان شفاعتی کنم که جن و انس شگفتزده شوند.
خب، آیا پیامبر برای کافر، برای مشرک، برای بتپرست قول شفاعت میدهد، در حالی که خداوند او را نهی کرده: به مشرک دعا نکن؟ قصه چیست؟ قصه انتقام پسر از پدر است؟ نمیتوانستند نسبت به علی عَلَيْهِ السَّلَامُ نقطه ضعفی پیدا کنند، این کار را کردند، گفتند پدرش را خراب کن، مادرش را خراب کن. گاهی وقتها انسان مبتلا میشود به حسادت، مبتلا میشود به کینه. دو نفر آمده بودند سر قبر حضرت حمزه سیدالشهدا، فاطمه زهرا سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْهَا نشسته بود گریه میکرد در مظلومیت این شهید، قرآن میخواند، نوحهسرایی میکرد. آن دو نفر پرسیدند: این آشوبی که در شهر هست حق با کیست؟ حق با علی یا مخالفان علی؟ فاطمه زهرا فرمود: حق با علی. گفتند: دلیل مخالفت مخالفان چیست؟ این را حضرت فاطمه صدیقه طاهره، راستگو، این را فرموده. فرموده: "أَحْقَادُ بَدْرِيَّةٍ" کینههایی از جنگ بدر مانده "وَتَرَّاتُ أُحُدِيَّةٍ" و کینههایی از جنگ احد. این خصلتهای بد، این حالتهای بد از زمان بدر و احد الان سر باز کرده. مخالفتها منطق ندارد.
ما در قرآن کریم این را آموختهایم که از خدا این را بخواهیم: "رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ" خدایا ما را بیامرز و برادرانی که قبل از ما مؤمن بودند را بیامرز. "وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِلَّذِينَ آمَنُوا" خدایا کینه مؤمنان را، کینه مردان و زنان با ایمان را در دل ما قرار نده. یک بیماری است که مسلمان مبتلا میشود، حاضر میشود پا روی حق بگذارد، حاضر میشود حقیقتی را انکار بکند، علیهاش مطلب بنویسد، کتاب بنویسد، تهمت کفر به ابوطالب بزند. این ریشه اخلاقی دارد، ریشه عقیدتی ندارد. گاهی ما از نظر باورها، باورهایمان درست است، اعتقاداتمان درست است، اخلاقیاتمان خراب است.
شبیه این قصه در قرآن هم آمده: یهودیانی که آمدند مدینه برای چه آمدند مدینه؟ اینها اهل فلسطین بودند، در جای خوش آب و هوایی زندگی میکردند. به عشق اسلام آمدند مدینه، به عشق دیدن پیامبر اسلام آمدند مدینه. در کتابهایشان خوانده بودند پیامبری در اینجا ظهور میکند. اما قرآن میفرماید: "فَلَمَّا عَرَفُوا" وقتی شناختند آن پیغمبر را، "كَفَرُوا بِهِ" او را انکار کردند. چرا؟ "حَسَدًا" حسادت. میگفتند چرا پیامبر از بین بنیاسرائیل نیست؟ چرا از بین فرزندان اسماعیل هست؟ حسادت. یا این کلمه در قرآن آمده: "بَعْدَ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ" بقیه هم حسادت.
آمیخته با کینه، خداپرستان نسبت به خداپرستان کینه ورزیدند. نتیجه این کینه: قرآن را انکار کردند، پیامبر را انکار کردند. نه تنها انکار کنند، نقشه قتل پیامبر را کشیدند. نه مشرکان، نه بتپرستان، یهودی که خدا را قبول دارد، قیامت را قبول دارد، نبوت را قبول دارد، تصمیم گرفت فرستاده خدا را بکشد. خیلی باید مواظب اخلاقهای خودمان باشیم.
یک کاری کردند در قرن اول: بنیامیه، بنیمروان، پول داشتند، نویسنده داشتند، رسانه داشتند. یک کاری کردند در زمان ائمه: افراد زیادی میآمدند سوال میکردند از امام چهارم، از امام پنجم، از امام ششم، از امام هشتم: آیا ابوطالب مسلمان بوده؟ اینقدر موج این تهمت همه جا را گرفته بود، مردم برایشان سؤال بود: آیا ابوطالب مسلمان بوده؟ من بعضی از احادیثش را برای شما میخوانم. چقدر مظلوم بوده ابوطالب. این همه زحمت کشیده، این همه فداکاری کرده، جان خود و جوانان را نثار کرده، حالا میگویند ایمان نداشته.
قرآن کریم میفرماید: "وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِكُمْ كُفَّارًا" بسیاری از یهودیها و بعضی از مسیحیها دوست دارند شما دست از اسلام بردارید، کافر بشوید. چرا؟ "حَسَدًا مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ" حسادتی از جانب آنها هست. یعنی حق را میشناختند؟ بله. "مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ" بعد از اینکه حق را شناختند انکار کردند، کفر ورزیدند. "وَلَمَّا جَاءَهُمْ كِتَابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَهُمْ" وقتی از جانب خدا کتابی برای آنها آمد، مصدق آنچه با آنها بود (همان توراتی که دست یهودی بود) تصدیق کرد قرآن را. و "كَانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا" قبلاً هم در مقابل بتپرستان میگفتند که پیامبری خواهد آمد، دینی خواهد آمد، یک همچین ادعاهایی هم داشتند. اما "فَلَمَّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكَافِرِينَ" لعنت بر انکارکنندگان. "بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ" به بَهای بدی خودشان را فروختند. "أَنْ يَكْفُرُوا بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ" کفر ورزیدند، انکار کردن آیات خدا را. بقیه از روی حسادت میگفتند چرا ما رئیس نیستیم؟
حالا بعضی از سخنان پیامبر و ائمه را درباره این قهرمان مظلوم برای شما بیان میکنم. پیغمبر فرمود: روز قیامت که میشود، شفاعت میکنم از پدرم عبدالله، از مادرم آمنه، از ابوطالب.
امیرمؤمنان علی عَلَيْهِ السَّلَامُ در مرثیه پدرش اشعاری سروده. من بعضی از آن ابیات را، ترجمهاش را برای شما میخوانم:
ای ابوطالب، ای پناه پناهجویان، ای باران خشکسالان، ای نور تاریکیها
این را امام معصوم دارد برای پدرش. امیرالمؤمنین کلمه ناحقی نمیگوید. اگر کافر بود (زبانم لال) ابوطالب، امیرالمؤمنین این اشعار را نمیسرود: «ای نور تاریکیها» «از دست دادن تو دل اهل شکیبایی را لرزاند» پس ولی نعمتها بر تو درود میفرستد و پروردگارت رضوانش را به تو میدهد. تو برای پیامبر طاهر بودی.
ابن ابیالحدید، دانشمند اهل سنت، در کتاب خود از امام زینالعابدین عَلَيْهِ السَّلَامُ نقل میکند که سؤال شد راجع به ایمان ابوطالب. از امام چهارم سؤال شده راجع به ایمان ابوطالب. حضرت فرمود: تعجب میکنم. خداوند بزرگ پیامبرش را نهی کرد از اینکه زن مسلمانی را در عقد ازدواج کافر باقی گذارد. و فاطمه بنت اسد تا پایان عمرش مسلمان بود. اگر ابوطالب کافر بوده، باید فاطمه بنت اسد از او جدا میشد. این را امام چهارم فرمود.
امام باقر عَلَيْهِ السَّلَامُ فرمود: اگر ایمان ابوطالب در یک کفهای وزن شود و ایمان همه مردم در کفه دیگر، ایمان ابوطالب سنگینی میکند. یک قهرمانی که مظلوم واقع شده اینگونه باید ازش دفاع بشود. سپس فرمود: آیا نمیدانید جدم امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلَامُ در زمان حیاتش دستور میداد به نیابت از عبدالله پدر پیامبر و به نیابت از پدر خودش ابوطالب حج به جا آورند؟ بعد وصیت کردند بعد از خودم بچههایم این کار را بکنند.
امام صادق عَلَيْهِ السَّلَامُ فرمود: "إِنَّ مَثَلَ أَبِي طَالِبٍ مَثَلُ أَصْحَابِ الْكَهْفِ" حکایت ابوطالب حکایت اصحاب کهف است. آنها ایمانشان را سری، پنهانی داشتند "وَأَظْهَرُوا الشِّرْكَ" و در ظاهر حالت شرک داشتند. "فَآتَاهُمُ اللَّهُ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ" خداوند دو اجر به آنها میدهد: یکی برای آن تقیه و پنهانداشتنشان برای رسیدن به اهداف، یکی هم برای اصل ایمان.
یک کسی است به نام ابان بن محمود. برای امام رضا عَلَيْهِ السَّلَامُ نامه نوشت: فدایت شوم، من در اسلام ابوطالب شک دارم. امام رضا عَلَيْهِ السَّلَامُ این آیه قرآن را برایش نوشت: "وَمَنْ يُشَاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدَى وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ" پس از آنکه هدایت روشن شد، هر کس پیامبر را اذیت کند و راه غیر مؤمنان را برود... بعد امام رضا عَلَيْهِ السَّلَامُ بعد از این فراز قرآنی نوشت: اگر تو به ایمان ابوطالب اقرار نکنی، "كَانَ مَصِيرُكَ إِلَى النَّارِ" پایان راه تو جهنم خواهد بود. اعتراف و اقرار به ایمان ابوطالب را امام رضا عَلَيْهِ السَّلَامُ جزء ایمان خود ما به حساب آورده.
امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلَامُ فرمود: "وَاللَّهِ مَا عَبَدَ أَبِي وَلَا جَدِّي عَبْدُ الْمُطَّلِبِ وَلَا هَاشِمٌ وَلَا عَبْدُ مَنَافٍ صَنَمًا قَطُّ" هرگز نه پدرم ابوطالب، نه جدم عبدالمطلب، نه جد پدرم هاشم و هیچکدام از این اجداد ما هرگز بت نپرستیدند. پرسیدند: خب چه دینی داشتند؟ امیرالمؤمنین فرمودند: "كَانُوا يُصَلُّونَ إِلَى الْبَيْتِ" به سمت کعبه نماز میخواندند. "عَلَى دِينِ إِبْرَاهِيمَ" بر دین ابراهیم بودند، "مُتَمَسِّكِينَ بِهِ" به دین حنیف ابراهیم تمسک میجستند.
یک حدیث دیگر: اسحاق بن جعفر از پدرش امام صادق عَلَيْهِ السَّلَامُ نقل میکند که به حضرت گفته شد: مردم گمان میکنند ابوطالب کافر بوده. حضرت فرمود: "كَذَبُوا" دروغ میگویند. یک دروغ، نگاه کنید وقتی تکثیر شد، عادی، عادی میشود، سر زبانها میافتد. خودیها حتی نمیگویند بیبیسی گفته، شبکه من و تو گفته، اینترنشنال گفته، همگانی میشود، همه آن را به عنوان یک راست تلقی میکنند. حضرت فرمود: "كَذَبُوا" "كَيْفَ وَيَقُولُ" چطور ممکن است ابوطالب کافر باشد در حالی که در اشعارش این را گفته: "أَلَمْ تَعْلَمُوا أَنَّا وَجَدْنَا مُحَمَّدًا نَبِيًّا كَمُوسَى"؟ ابوطالب این شعر را گفته، خود اهل سنت نقل کردند، مورخانشان، مفسرانشان: «آیا نمیدانید ما محمد را یافتیم، پیامبری همچون موسی، که در آغاز کتابهای آسمانی اسامی این پیامبران آمده».
یونس بن نباته میگوید: از امام صادق عَلَيْهِ السَّلَامُ نقل شده که فرمود: "يَا يُونُسُ" ای یونس، "مَا يَقُولُ النَّاسُ فِي أَبِي طَالِبٍ" مردم راجع به ابوطالب چه میگویند؟ گفتم: فدایت شوم، میگویند او در گودالی از آتش است. فرمود: "كَذَبَ أَعْدَاءُ اللَّهِ" دشمنان خدا دروغ گفتند. "إِنَّ أَبَا طَالِبٍ مِنْ رُفَقَاءِ النَّبِيِّينَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِينَ وَحَسُنَ أُولَئِكَ رَفِيقًا".
چطور میشود یک نفر را ترور شخصیت کرد؟ یکی را با کلت میزنند، به دار میآویزند، آتش میزنند. یک کسانی را شخصیتشان را ترور میکنند: «ابوطالب در آتش است».
خدا رحمت کند علامه امینی را. یک کتاب مستقل در عمرش برای ایمان ابوطالب نوشته. چقدر هم زحمت کشیده، منابعش هم تمام منابع از اهل سنت است. دنبال یک کتابی میگشت، پیدا نمیکرد، با توسل به امیرمؤمنان آن کتاب را به صورت شگفتآوری پیدا کرد. چه عالمانی در این هزار و چند صد ساله برای ابوطالب کتاب مستقل نوشتند! برای ایمان او، برای عشق او، برای حمایت او.
اصلاً در دوران مظلومیت ائمه، این ۲۰۰ سال اول اسلام، کتاب نوشتن «مقاتل الطالبین» یعنی همه شهدا بچههای ابوطالباند، نوههای ابوطالباند، نتیجههای ابوطالباند. در کربلا این بنیهاشمیها همه بچههای ابوطالباند. این همه رنج برده، این همه زحمت کشیده، نسلهای پس از خودش را برای دفاع از اسلام مهیا کرده، حالا اینگونه تهمت به او زده بشود.
مفسر کبیر ابوالفتوح در تفسیر خود از امام رضا عَلَيْهِ السَّلَامُ و حضرت از پدرانش نقل کرده روایت را که نقش انگشتر ابوطالب این بوده: "رَضِيتُ بِاللَّهِ رَبًّا" راضیام الله خدایم باشد. "وَبِابْنِ أَخِي مُحَمَّدٍ نَبِيًّا" و برادرزادهام محمد پیغمبر باشد. "وَبِعَلِيٍّ لَهُ وَصِيًّا" و فرزندم علی جانشین او باشد. این نقش انگشتری ابوطالب، طبق روایتی که امام رضا عَلَيْهِ السَّلَامُ برای ما نقل کرده.
عالمان شیعه نظرش چیست؟ دو سه مورد من نوشتم. شیخ مفید میگوید: شیعه اتفاق نظر دارند که پدران رسول خدا از آدم تا عبدالله همگی به خدای عزوجل ایمان داشتند، موحد بوده است. و اجماع دارند که ابوطالب در حال ایمان از دنیا رفته و آمنه بنت وهب مادر پیامبر دین توحیدی داشته است.
نظر دوم: علامه مجلسی گفته: شیعیان اجماع دارند ابوطالب مسلمان بوده و از همان ابتدا به پیامبر ایمان داشته، هیچگاه بتی نپرستیده، بلکه از اوصیای ابراهیم بوده.
علامه طباطبایی، مردم ما او را میشناسند، مفسر قرآن کریم، فقیه، فیلسوف معاصر روزگار ماست. عجب جملهای! عجب جملهای! در جلد ۱۶ تفسیر المیزان، صفحه ۵۷ فرموده: اثر مجاهدت ابوطالب به تنهایی در حفظ جان شریف پیامبر در ۱۰ سال قبل از هجرت، معادل اثر مجاهدت تمام مهاجرین و انصار پس از هجرت است. صدها و هزاران نفر پس از هجرت برای پیامبر فداکاری کردند. این مفسر قرآن به خودش جرأت میدهد میگوید: این یک نفر، این یک نفر، مجاهدتش نه برابری میکند، بلکه فضیلت دارد بر همه مهاجرین و انصار. چه برداشتی داشته؟ چه فهمی داشته؟ علامه طباطبایی از این قهرمان.
یک قهرمان مظلوم: رسول خدا تا آنگاه که ابوطالب زنده بود، هماره عزیز بود و کسی نمیتوانست حضرت را بیازارد. و چون ابوطالب از دنیا رفت، دیگر مکه برای او امن نبود، نمیتوانست مثل قبل دعوت خود را انجام بدهد. دشمنان تصمیم گرفتند به حضرت شبخون بزنند. در این هنگام جبرئیل از سوی خدا وحی آورد که: "إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ" خدای بزرگ سلامت را میرساند و میفرماید از مکه بیرون رو، ناصر تو، حامی تو از دنیا رفته.
شیعه و سنی اتفاق نظر دارند که ابوطالب رسول خدا را در خانه خود پناه میداد، جابجا میکرد در «شعب ابیطالب»، که تروریستها او را نکشند. بچههای خودش را به جای پیغمبر میخواباند. او مصداق آیه ۷۴ سوره انفال است: "وَالَّذِينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ آوَوْا وَنَصَرُوا أُولَئِكَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا" آنان که پناه دادند و یاری کردند، "لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ" برای آنها مغفرت و رزق ارجمندی است.
خوب، ابوطالب از دنیا رفت. پیامبر غصهدار است. سال را نامگذاری میکند «عام الحزن»، سال غم. آیا برای مردن یک مشرک، یک کافر، پیامبر معصوم سال را نامگذاری میکند؟ سال را نامگذاری کرد به نام سال غم.
قصه چند سال قبل که در سالروز وفات حضرت ابوطالب (بیست و ششم ماه رجب) مقام معظم رهبری، مراجع تقلید پیام دادند. من قسمتهایی از پیام آیتالله صافی گلپایگانی را (یک پیام طولانی خوشمضمون دارند) دوست دارم برای شما بخوانم، پایانبخش این برنامه باشد. ایشان نوشتند:
«حضرت ابوطالب که در حمایت از پیامبر اکرم در حساسترین مواقع تاریخ اسلام، یعنی سرآغاز ابلاغ وحی و شروع و ظهور آن، نقش حفاظت و حراست او را بر عهده داشت، او بر همه امت حق دارد، همه مسلمانان وامدار اویند. او بیش از ۱۴ هزار روز که هر روزش تاریخساز بوده، از اسلام، از توحید، از دین خدا پشتیبانی کرد. چهل و چند سال از عمرش را که بیش از ۱۴ هزار روز میشود، روزهای نصرت. هیچکس در تاریخ اسلام به تعداد روزهای نصرت ابوطالب نبوده. در این مسابقه کسی نمیتواند از ابوطالب پیشی بگیرد. ابوطالب به واسطه فداکاریهای عجیب و مواجهه محکم با دشمنان دین خدا، آنان را از خاموش کردن نور الهی بازداشت. "يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ" آنها خواستند نور خدا را خاموش کنند، "وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ" اما خداوند نور خود را کامل میکند ولو آنها ناخوش بدارند. ابوطالب با تحمل محرومیتها، تحریمها و انواع فشارها و توطئههای مشرکین، اسلام را بیمه کرد.»
عزیزان من، امروز هم اسلام به تحمل این فشارها نیازمند است. ما باید از ابوطالب الهام بگیریم. او با موقعیت خاص خود، شخصیتی بود، موقعیت اجتماعی داشت که از احترام خاصی در جامعه برخوردار بود، از دین خدا پاسداری کرد. آبروهایمان را بگذاریم برای اسلام. قصیده لامیه او در مدح رسول خدا نمونهای از اوج ایمان و خلوص نیت و وفاداری اوست. نسل جوان امروز و جامعه کنونی باید تاریخ حیات و زندگی حضرت ابوطالب را الگو قرار دهند و درسهای بزرگ و آموزنده این تاریخ را فرا گیرد. باید در برنامه مدارس و کتابهای درسی این تاریخ آموزنده و پرمایه را در نظر بگیرند. حیف است که شخصیتی همچون ابوطالب ناشناخته بماند. روز بیست و ششم ماه رجب، روز وفات این مرد تاریخ است. سزاوار است همگان از این روز تجلیل کنند.
مطمئنم شما هم در نشر گوشهای از زندگی این قهرمان کمک میکنید. خدا نگهدار شما.