بسم الله الرحمن الرحیم. زنجیره نورانی قهرمانان توحید رسید به یک معلم قرآنی که مورد پسند پیامبر بود: عبدالله بن مسعود. امیدوارم زندگی این قهرمان برای همه شما زنان و مردان، دختران و پسران، از همه اقشار مورد استفاده قرار بگیرد.
۳۰ سال قبل از هجرت در مکه، در خانوادهای مستضعف به دنیا آمد. مادرش امعبد، پدرش مسعود. دوران نوجوانی و جوانی را به چوپانی برای یکی از سران مکه به نام عقبه گذراند. او از پیشگامان اسلام بود. لاغراندام، پرانگیزه، پرکار، منظم، آراسته، خوشتیپ بود. گیسوانی در پشت گوشش بود که همواره آن را آرایش میکرد، مرتب میکرد. به قدری خود را با عطر خوشبو میکرد که اگر در تاریکی حرکت میکرد، از بوی عطرش او را میشناختند. در سرزمینی که بهداشت نبود، آراستگی نبود، او ممتاز بود.
اولین خاطره او از پیامبر:
عبدالله میگوید: نخستین چیزی که از پیامبر دیدم این بود که با چند نفر وارد مکه شدیم، در کنار چاه زمزم نشسته بودیم. در این هنگام دیدم مرد سیمایی از جانب کوه صفا به طرف کعبه میآید. بدنش را با دو جامه سفید پوشیده. چند نفر اطراف او بودند. نوجوانی و بانویی که خود را پوشانده بود. به کنار حجرالاسود آمدند، آن را بوسیدند، سپس خانه کعبه را هفت بار طواف نموده، رو به کعبه نماز خواندند و در نمازشان قنوت طولانی داشتند. نزد عباس بن عبدالمطلب رفتم، پرسیدم: این دین تازهای است که آن را نمیشناسم؟ گفت: آری، آن مرد پسر برادرم محمد صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ، آن نوجوان علی بن ابیطالب و آن بانو خدیجه است. سوگند به خدا، در سرتاسر زمین هیچکس این دین را جز این سه نفر پیروی نمیکند.
یک خاطره شیرین:
ابن مسعود (شهرت دارد به ابن مسعود، عبدالله بن مسعود) میگوید: چوپانی میکردم در بیابان. ناگهان پیامبر را دیدم. معجزهای از او دیدم که حضرت دعا کرد و از پستان بزغالهای شیر جاری شد. نزد آن حضرت رفتم، عرض کردم: ای رسول خدا، از آیات قرآن چیزی به من بیاموز. آن حضرت دست بر سرم کشید و فرمود: "إِنَّكَ غُلَامٌ مُعَلَّمٌ" تو پسری معلم خواهی شد. یک بشارت خیلی به کام عبدالله بن مسعود شیرین آمد. چقدر حرفهای ما مهم است که به بچهها میزنیم، به نوجوانها میزنیم، مسیر زندگی آنها را عوض میکند. "إِنَّكَ غُلَامٌ مُعَلَّمٌ". آنگاه ۷۰ آیه از آیات قرآن را از پیامبر آموختم.
یک خاطره تکاندهنده:
نوشتهاند هنگامی که سوره الرحمن در مکه نازل شد، روزی اصحاب رسول خدا کنار هم جمع شده بودند. گفتند: سوگند به خدا، هنوز مشرکان قریش قرآن را از ما با صدای بلند نشنیدهاند. چه کسی آمادگی دارد برود نزد آنها رفته قرآن را با صدای بلند بخواند؟ ابن مسعود گفت: من میخوانم. بدن نحیفی داشت، لاغر مثل تیز. اصحاب گفتند: میترسیم کتکت بزنند، به تو آسیبی برسانند. تو دارای فامیل سرشناسی نیستی. ابن مسعود گفت: حالا بگذارید من بروم ببینیم چه میشود، خداوند مرا از گزند آنها حفظ میکند. عبدالله رفت و کنار مقام ابراهیم (مشرکان هم همانجا نشسته بودند) شروع کرد با صدای بلند آیات آغازین سوره الرحمن را تلاوت کرد. مشرکین دستهجمعی به او حمله کردند، ضربات شدیدی به او زدند و ابوجهل جلو آمد، یک سیلی محکمی به گوش ابن مسعود زد که از گوشش خون جاری شد. عبدالله برگشت نزد پیامبر و اصحاب در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود. گفت: میخواهید باز بروم بخوانم؟ اصحاب گفتند: نه، همین اندازه کافی است.
این حادثه به روشنی نشان میدهد که این معلم قرآن معتقد به قرآن است، حاضره برای قرآن خواندن، قرآن یاد دادن، اذیت بشود. قرآن کریم در سوره احزاب، آیه ۳۹ میفرماید: "الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ" آنان که پیامهای خدا را میرسانند و فقط از خداوند خشیت دارند، "وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ" جز خدا از کسی نمیترسند، و "وَكَفَى بِاللَّهِ حَسِيبًا" و پشتیبانی خدا کافی است. عبدالله برای نشر اسلام، نشر قرآن، تا سرحد شهادت تلاش میکرد، با شهامتی ستودنی. این را فریاد زد. به طوری که بعد از رسول خدا، ابن مسعود را نخستین مسلمانی میشمرند که قرآن را آشکارا کنار مشرکین خوانده. اول شخص پیامبر، دوم این مسلمان عبدالله بن مسعود.
یک گزارش دیگر در تاریخ (این هم خیلی تکاندهنده است): نوشتهاند وقتی ابن مسعود با گوش خونین نزد پیامبر آمد، اشک در چشمانش حلقه زده بود. وقتی پیامبر او را دید، دلش به حال او سوخت، اندوهگین بود. که جبرئیل نازل شد در حالی که میخندید، بشارت به آینده درخشان میداد. جبرئیل... پیامبر فرمود: تو میخندی در حالی که ابن مسعود اشک میریزد؟ جبرئیل گفت: راز خندهام را بعداً خواهی دانست. چند سال از این ماجرا گذشت تا جنگ بدر پیش آمد. پیامبر به ابن مسعود فرمود: نیزه خود را بردار، گردش کن آنکه هنوز زنده است را به قتل برسان تا به ثواب مجاهدان برسی. ابن مسعود وسط میدان چشمش افتاد به ابوجهل که روی زمین افتاده. نیزهاش را به سوی او پرت کرد روی سینه این مرد متکبری که چقدر مسلمانها را تا حالا تحقیر کرده بود.
من با این مطالعات اندکی که دارم، یک چهره امروزی که شبیه ابوجهل باشد، میگویم: رئیسجمهور آمریکا ترامپ. با چه تبختری امضا میکند! با چه تبختری ملتها را، انسانهای بزرگ را تحقیر میکند. یک چنین کسی، طبق سنت الهی، باید تحقیر بشود. کسی که مقدسات را تحقیر میکند، کسی که به مقدسات اهانت میکند، "لَهُمْ خِزْيٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا" در همین دنیا باید خوار بشود.
ابن مسعود، این مسلمان پرانگیزه شجاع، نشست بر سینه ابوجهل. ابوجهل گفت: جای بلندی نشستهاید! فکر میکنید این مسلمان غیور چه جواب داد؟ گفت: "الْإِسْلَامُ يَعْلُو وَلَا يُعْلَى عَلَيْهِ" اسلام بلندنده است، بالاتر از اسلام چیزی نیست. ابوجهل عصبانی است، گفت: در عمرم اینقدر ناراحت نبودم. برو به یک بزرگی بگو بیاید سر مرا قطع کند. گفت: نه، من خودم باید سر تو را از بدن جدا کنم. سرش را از بدن جدا کرد، گوشش را سوراخ کرد، وسایلش را، شمشیرش را برداشت، روی زمین میکشاند سر ابوجهل را که اسمش، آوازش در حجاز پخش بود. با تبختر، با تکبر. پیغمبر وقتی این صحنه را دید خندید، به سجده افتاد، سجده شکر کرد. و جبرئیل خندان دوباره نازل شد و معلوم شد خنده جبرئیل در چند سال قبل برای چنین آیندهای بوده.
چقدر تاریخ برای ما تصویر دارد، چقدر ایده دارد، چقدر امید میدهد. تاریخ، خدا را نشان میدهد. مأیوس نباشند.
از افتخارات مسلمانها یکی هجرت بود. آیات زیادی در قرآن هجرت را فضیلت میداند. بعضی از مسلمانها یک هجرت، بعضی دو هجرت. بعضی از مکه به مدینه، وسایلشان را، خانهشان را، کسب و کارشان را رها کردند، به عشق مکتب، به عشق اسلام و قرآن آمدند مدینه، در یک جای کوچکی محدود زندگی میکردند، راضی بودند. یک کسانی بودند دو هجرت داشتند: هجرت به حبشه، هجرت به مدینه. عبدالله بن مسعود از آنهاست. به حبشه هجرت کرد. در حبشه جمعی از مهاجران شنیدند در مکه امنیت برگشته، فریب خوردند، نمیدانستند دروغ است. برگشتند مکه دیدند نه، همان ناامنی قبلی هست. بعضیشان دوباره برگشتند به حبشه، بعضی هم مثل عبدالله بن مسعود مخفیانه زندگی میکردند تا اینکه پیامبر عزیز ما صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ به مدینه هجرت فرمود. عبدالله از آن کسانی است که خیلی زود پیوست به پیامبر و در کنار رسول خدا از اسلام دفاع میکرد.
در مدینه پیوسته همراه پیامبر بود. حتی بعضی گفتند کفشدار پیغمبر بوده، عاشق پیامبر، محافظ جان پیامبر. پیامبر هر جا میرفت او همراهش بود، مواظب کفشهای پیغمبر بود. زمانی که حضرت میخواست غسل بکند، حوله نگه میداشت. رازدار پیغمبر بوده، خیلی پیامبر به او اعتماد داشته. رابط بین مردم و پیامبر بوده، کسانی که وقت ملاقات میخواستند، او به آنها وقت میداد، وقت ملاقاتها را تنظیم میکرده.
الغدیر، علامه امینی، جلد ۹، صفحه ۱۰ میگوید: "إِنَّ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ مَسْعُودٍ كَانَ صَاحِبَ السِّوَادِ" رازدار پیامبر بوده "وَالْوِسَادِ" و بالشدار پیامبر بوده، "وَالسِّوَاكِ" مسواک پیامبر را "وَالنَّعْلَيْنِ" کفشهای پیامبر را نگهداری میکرده.
ابوموسی میگوید: من و برادرم از یمن خدمت پیامبر شرفیاب شدیم. عبدالله بن مسعود را جزئی از خانواده پیامبر یافتیم. زیرا میدیدیم او و مادرش بدون اجازه وارد اتاقها میشوند، وارد خانه میشوند، به حضور پیامبر میرسند. معلوم شد کاملاً به او اطمینان هست. نزدیکی او به پیامبر به جایی رسید که پیامبر به او فرمود: به تو اجازه میدهم پرده را رد کنی و گفتار آهسته مرا بشنوی تا وقتی که تو را نهی نکردهام.
یکی از اصحاب میگوید: به حذیفة بن یمان (که در یکی از برنامههای قهرمانان توحید شرح زندگی او را گفتیم، آن هم خیلی شنیدنی است) گفتم: نزدیکترین شخص به پیامبر از نظر هدایت و بهرهگیری و شیوهشناسی کیست تا نزد او برویم، گفتار او را بشنویم، مفاهیم اسلام را از او فراگیریم؟ حذیفه، عبدالله بن مسعود را نشان داد.
روخوانی قرآن، روانخوانی قرآن (نه همراه با روخوانی و زیباخوانی)، مفاهیم، معارف آن هم به صورت صحیح. یک حدیثی را ما در برنامههای قبل هم گفتیم که در حدیث داریم که خداوند ولیاش را بین مردم پنهان کرده. کسی را کوچک حساب نکنید. یک کسی قدش بلند نیست یا لاغراندام است، کوچک حساب نکنید. این خاطره را بشنوید:
امام علی عَلَيْهِ السَّلَامُ (جانم فدایش) فرمود: روزی پیامبر با جمعی از مسلمانان از جمله عبدالله بن مسعود کنار هم بودند. پیامبر ابن مسعود را فرستاد تا از بالای درخت چیزی بیاورد. ابن مسعود بدنی لاغر، ساق پاهایش خیلی لاغر و ضعیف بوده. چند نفر از حاضران با دیدن پای نازک و قلمی ابن مسعود خندیدند. پیامبر به آنها فرمود: "مَا لِرِجْلِ عَبْدِ اللَّهِ؟" برای چی به پای عبدالله میخندید؟ "إِنَّ هَذِهِ الرِّجْلَ لَأَثْقَلُ فِي الْمِيزَانِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مِنْ أُحُدٍ" روز قیامت در میزان اعمال از کوه احد سنگینتر خواهد بود. چه اقداماتی با همین پای لاغر انجام داده؟ یک جای دیگر در تاریخ دارد: الغدیر، جلد نه، صفحه ۷: "لَسَاقَا عَبْدِ اللَّهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ" ساق پاهای ابن مسعود در قیامت، "أَشَدُّ وَأَعْظَمُ مِنْ أُحُدٍ وَحِرَاءٍ" از کوه حرا، از کوه احد محکمتر و سنگینتر است.
به قد نمیشود آدمها را ارزیابی کرد، به فکر، به اندیشه، به روح، به اخلاق، به خدمات، به خیرخواهی. اینها فضایل انسانی هستند. امام علی عَلَيْهِ السَّلَامُ از رسول خدا صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ نقل فرموده که پیغمبر فرمود: اگر من شخصی را بدون مشورت امیر جایی قرار دهم، او ابن مسعود است. یعنی اینقدر اطمینان داشت پیامبر به ابن مسعود. اگر من کسی را بدون مشورت امیر جایی بگذارم، آن ابن مسعود است.
معلم قرآن:
در حدیث داریم روز قیامت معلمان قرآن و اذانگویان با قامتی بلند وارد محشر میشوند. مردم میشناسند آنها را. ماشاالله، چقدر اذانگویان، معلمان قرآن... اولین معلم خود خداست: "الرَّحْمَنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ * خَلَقَ الْإِنْسَانَ * عَلَّمَهُ الْبَيَانَ". پس از خداوند، پیامبران معلمان کتاب آسمانی هستند. پیامبر اسلام معلم قرآن است: "هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ" او کسی است که خدایی است که در بین افراد درسنخوانده پیامبری را از جنس خودشان برانگیخت که "يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ" آیات کتاب خدا را برای مردم تلاوت کند و "يُزَكِّيهِمْ" مردم را رشد دهد، پاک کند، تربیت کند و "وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ" پیامبر اسلام آموزش میدهد کتاب خدا را و بینش را. پس اول معلم خدا، معلم دوم پیامبر.
در بین اصحاب پیامبر، ابن مسعود اطلاعات زیادی از قرآن و مفاهیم و تفسیر آن داشت. قرآن را حافظ بود، قرآن را تفسیر میکرد، یک مفسر تراز اول که در قرنهای بعد دیدگاههای تفسیری او مورد بررسی قرار گرفته، هنوز نظریات او در تفسیر نقل میشود.
روزی رسول خدا صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ فرمودند: ابن مسعود، سوره نساء را برای من بخوان تا بشنوم. عرض کرد: آیا من سوره را برای شما بخوانم با اینکه بر شما نازل شده؟ و فرمود: دوست دارم صدای قرآن را از تو بشنوم. ابن مسعود شروع کرد از آغاز سوره نساء خواندن تا رسید به آیه ۴۱: "فَكَيْفَ إِذَا جِئْنَا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَجِئْنَا بِكَ عَلَى هَؤُلَاءِ شَهِيدًا". حال مردم چگونه است آن روزی که برای هر امتی گواهی بر اعمالشان میطلبیم، پیامبر هر امتی گواه بر آن امت است و تو را ای پیامبر اسلام گواه این امت قرار دادیم. حضرت وقتی این آیه را شنید منقلب شد، چشمانشان پر از اشک شد. قرآن خواندن ابن مسعود را پیامبر خیلی میپسندید.
ابن مسعود میگوید: ۷۰ سوره قرآن را از پیامبر فرا گرفتم و حفظ کردم و به مفاهیم آن آگاه شدم و کسی در این راستا مثل من نبود. و مطابق روایات بقیه قرآن را از امیرمؤمنان علی بن ابیطالب عَلَيْهِ السَّلَامُ آموخته.
رسول خدا صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ فرمود: "مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَقْرَأَ الْقُرْآنَ غَضًّا كَمَا أُنْزِلَ فَلْيَقْرَأْهُ عَلَى قِرَاءَةِ ابْنِ أُمِّ عَبْدٍ" هر کس دوست دارد قرآن را به گونهای شاداب و تازه، آنگونه که از آسمان نازل شده، بخواند، همانند قرائت ابن مسعود بخواند.
از امیرمؤمنان علی عَلَيْهِ السَّلَامُ درباره ابن مسعود سؤال شد. فرمود: "إِنَّهُ قَرَأَ الْقُرْآنَ" علم قرآن را دارد، دانش قرآن را دارد "وَعَلِمَ السُّنَّةَ" و سنت را میشناسد "وَكَفَى بِهِ عِلْمًا" و همین دانشگاه کافی است. کسی کتاب و سنت پیامبر را بشناسد، به گواهی علی عَلَيْهِ السَّلَامُ.
پیامبر عزیز ما گاهی پیشگوییهایی دارد. یکی از پیشگوییهایش مربوط به ابن مسعود است. در مسیر جنگ تبوک به جمعی که ابوذر غفاری و عبدالله بن مسعود در میانشان بودند، فرمود: یکی از شما در بیابان از دنیا میرود و گروهی از مؤمنان یا گروهی از صالحان میآیند و او را به خاک میسپارند. در میان آن جمع تنها ابوذر بود که در بیابان ربذه (تبعید شده بود به دستور خلیفه سوم، عثمان) از دنیا رفت. ابوذر در تنهایی. گروهی که مالک اشتر و عبدالله بن مسعود در میانشان بود، از کوفه برای انجام عمره راهی مکه بودند. از ربذه میگذشتند، دیدند ابوذر جان باخته. او را غسل دادند، بر او نماز خواندند، او را به خاک سپردند. ابن مسعود بر جنازه ابوذر غفاری، یار صادق پیامبر، گریست و گفت: راست گفت رسول خدا که رحمت کند ابوذر را که تنها میرود و تنها میمیرد و تنها در روز قیامت مبعوث میشود. بنابراین، بنا بر نقلی، ابن مسعود جلو ایستاد بر بدن ابوذر غفاری این یار انقلابی نماز خواند، بقیه به او اقتدا کردند.
یک نکته دیگر (این هم خیلی قشنگ است):
یک کلمه ما در قرآن داریم، ما به فارسی میگوییم رهبانیت، کلمه قرآنی: "رَهْبَانِيَّةً". رهبانیت یعنی فاصله گرفتن از جامعه و رفتن به یک معبدی، عبادتگاهی و در خلوت با خدا راز و نیاز کردن. این خوب است یا بد؟ قصه دارد.
ابن مسعود میگوید: روزی پیامبر سوار بر مرکب بود، من نیز پشت سر او سوار شدم (پیامبر اجازه میدادند کسی پشت سرشان سوار بشود). در این هنگام از من پرسید پیامبر: آیا میدانی رهبانیت از کجا پیدا شده؟ این که میروند توی غاری یا کلیسایی یا کنیسهای یا معبدی تنها، سالها عبادت میکنند، این از کجا پیدا شده؟ عرض کردم: خدا و رسول او آگاهترند. فرمود: بعد از عیسی بن مریم، جمعی از جباران ستم میکردند. مؤمنان با آنها مبارزه میکردند، ولی شکست خوردند. دوباره مدتی گذشت، خودشان را تجهیز کردند برای دومین بار، برای سومین بار شکست خوردند. سرانجام از مبارزه با طاغوتها، با ستمگران ناامید شدند. رو به بیابانها گذاشتند و به انتظار ظهور پیامبر موعود عیسی، یعنی پیامبر اسلام (پیامبری که عیسی وعده داده بود) در آینده میان رفتند، در غارها و معابر بیابانها پناه بردند و به عبادت مشغول گشتند. بعضی از آنها بر دین خود باقی ماندند و بعضی راه کفر را پیش گرفتند. آنگاه پیامبر آیه ۲۷ سوره حدید را تلاوت فرمود: "وَرَهْبَانِيَّةً ابْتَدَعُوهَا" یک گوشهگیری که خودشان از خود درآوردند، "مَا كَتَبْنَاهَا عَلَيْهِمْ" ما که خدا هستیم چنین چیزی نگفته بودیم. ما که خدا هستیم، سنتمان این بود: با ظالم باید مبارزه کرد. شکست خوردید، دفعه دوم، شکست خوردید دفعه سوم... این مبارزه تا پایان عالم بین حق و باطل باید باشد. انزوا، گوشهگیری، فاصله گرفتن، نه، این از خود درآوردی است. این قصه الهامبخش را ابن مسعود برای ما از پیامبر نقل کرده.
سپس پیامبر فرمود: ابن مسعود، آیا میدانی رهبانیت امت من چیست؟ در خلوت با خدا سخن گفتن. این رهبانیت چیست؟ عرض کردم: خدا و رسول او آگاهترند. فرمود: "الْهِجْرَةُ" دل کندن از وطن و رفتن به یک جایی برای نشر مکتب، "وَالْجِهَادُ" مبارزه، "وَالصَّلَاةُ" نماز، "وَالصَّوْمُ" روزهداری، "وَالْحَجُّ" برگزاری حج خانه خدا، "وَالْعُمْرَةُ" اینها رهبانیت دین من است. یعنی در جمع بودن، با خدا رابطه داشتن. چرا اینقدر در اسلام به نماز جماعت سفارش شده؟ خیلیها میگویند ما تنها نماز بخوانیم هم حضور قلب داریم هم شیرینی عبادت، ولی اسلام میگوید در جمع باید این رابطه باشد. انزوا نه، گوشهگیری نه. نمازهای مستحبی را در تنهایی بخوانید.
حضور ابن مسعود در جنگها:
ما از اصحاب پیامبر داریم کسانی را که اهل دانش بودند، اهل خیر بودند، ولی در جبهه حضور پیدا نمیکردند. که قرآن مسلمانها را دو دسته میکند: نشستگان و مجاهدان. ابن مسعود از مجاهدان بود. با اینکه جثه کوچکی داشت، در اکثر جنگهای پیامبر حضور داشته. ما به دو نمونه میخواهم اشاره کنیم.
یک: جنگ بدر. در سال دوم هجری در جنوبغربی مدینه، در سرزمین کوفهستانی بدر، بین مسلمین و مشرکین رخ داد و بسیاری از سران مشرکین در این جنگ به هلاکت رسیدند و شمشیر بران عمیق مؤمنان، علی عَلَيْهِ السَّلَامُ و حضرت حمزه، نقش بزرگی در پیروزی مسلمین داشت. ابن مسعود در این جنگ حضور داشته و سر ابوجهل متکبر را از بدن جدا کرد، آورد جلو پیامبر. مأموریتهای دیگری هم در این جنگ ابن مسعود داشته. رسول خدا در مسیر مدینه به بدر یک شتر در اختیار عمار یاسر و ابن مسعود قرار داد تا در مسیر جبهه بر آن سوار شوند. خیلی محدودیت بوده. در بدر یک دونه اسب داشتند، به تعداد نفرات شتر نبوده. به این دو نفر بزرگوار عمار یاسر و ابن مسعود، پیغمبر یک شتر داد تا بر آن سوار شوند و وسایل جنگ و سفر را بر آن حمل کنند، به جبهه برسانند. رسول خدا صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَسَلَّمَ، عمار یاسر و ابن مسعود را به عنوان دو مأمور اطلاعاتی برای کسب اطلاعات به سوی دشمن فرستاد تا مخفیانه نزدیک سپاه دشمن رفته گزارش بیاورند. آنها هم با کمال مخفیکاری و دقت خود را نزدیک این جیگر (میخواهد مادر دفاع هشتساله، بچههایی که حاضر بودند بروند توی دل بعثیها یا پشت سر آنها اطلاعات بیاورند، آوازشان همه جا بود) یک همچین گزارشی را آوردند. ابن مسعود و عمار: یا رسول خدا، سپاهیان دشمن در حال وحشت و بیتابی هستند، به گونهای که اگر اسبانشان شیحه بکشند به صورت آن میزنند که صدا نکند، با اینکه آسمان به شدت بر آنها میبارد.
تاریخنگار شهیر واقدی در کتاب مغازی مینویسد: هنگامی که آتش جنگ بدر شعلهور شد، رسول خدا ابن مسعود را مأمور کرد با ناظر صحنه جنگ باشد و ابوجهل را تعقیب کند. میفرماید: "فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ" آنها را بکشید، آن خردههایشان زود پراکنده میشوند. ابن مسعود ابوجهل را تعقیب کن، هرگاه به زمین افتاد سراغش برو که نبرندش پشت جبهه و مداوا کنند. مجدداً ابن مسعود میگوید: ناگاه دیدم ابوجهل بر اثر ضربات مسلمانان بر زمین افتاد. بیدرنگ به سوی او رفتم، پایم را روی گلوی او نهادم و گفتم: حمد و سپاس خداوندی را که تو را خوار و رسوا ساخت. ابوجهل گفت: بلکه خداوند بنده ابن امعبد را... ای چوپان کوچولو! "لَقَدِ ارْتَقَيْتَ مُرْتَقًى صَعْبًا يَا رُوَيْعِيَ الْغَنَمِ" جای دشواری بالا رفتهای! به نظر تو ای بچه چوپان، بر جای مهمی بالا رفتهای! به نظر تو پیروزی آینده از آن کیست؟ ابن مسعود جواب داد: پیروزی از خدا و رسول خداست. آنگاه کلاه آهنین او را از پشت سرش درآورد و سر از تنش جدا کرد. ابوجهل گفت: تو نخستین بردهای نیستی که آقایش را میکشد. ولی آنچه امروز برای من از همه چیز تلخ و رنجآور است، این است که توی چوپان ضعیف مرا میکشی! آیا یکی از افراد خاندان بنیعبدالدار یا بنیعبدمناف نیست تا مرا به قتل برساند؟ ابن مسعود دیگر به او اعتنایی نکرد و سر از بدنش جدا کرد و خودش را با اسلحه و زره آورد به حضور پیامبر. مژده داد، بشارت داد. پیامبر سجده شکر به جا آورد. آنگاه فرمود: حق گفتی ای عبدالله. سوگند به خدایی که جانم در اختیار اوست، خبر کشته شدن ابوجهل برای من محبوبتر از تمام شتران سرخ موی است. با این سخن پیامبر اهمیت کار خبرنگاران که اخبار خوشی را به پشت جبهه حقپرستان میرسانند معلوم میشود. یک خبر، انتقال یک محتواست، ولی چقدر میتواند به دلها قوت بدهد، چقدر میتواند رهبران را امید بدهد.
ابن مسعود، قهرمان این برنامه. یک نمونه از جنگ بدر گفتیم.
نمونه دیگر در جنگ احد:
در ماجرای جنگ احد در سال سوم هجرت، در قسمت پایانی جنگ به خاطر کوتاهی مسلمانان، دشمن زخمخورده به سپاه اسلام حمله کرد. مسلمانان هم متأسفانه جز اندکی فرار کردند. آنهایی که دل به در زدند، با اینکه در اقلیت بودند، شجاعانه ایستادند کنار پیامبر و دفاع کردند. یکی از آنها ابن مسعود بوده. و از جمله مشرکانی که به دست ابن مسعود در احد به هلاکت رسیده، عبید بن جابر بوده. قبلاً هم گفتیم.
پس از جنگ احد که پیامبر شهیدان را به خاک سپردند و با مجروحان به مدینه آمدند و برای شهیدان مراسم بگیرند، ابوسفیان در جاده مدینه-مکه گفت: چقدر خوب است برگردیم دوباره حمله کنیم و ریشه مسلمانان را بکنیم. خبر به پیامبر رسید. پیغمبر فرمود: فقط کسانی که در احد بودند آماده بشوند، دوباره میخواهند به جنگ بروند، حتی مجروحان. و حرکت کردند. و این خبر وقتی به ابوسفیان رسید، منصرف شد. در حقیقت جنگی نبوده، اسمش است غزوه حمراء الأسد. درگیری پیش نیامده، ولی تا نیمهکار یک جنگ رخ داده. ابن مسعود در این جنگ (حمراء الأسد) هم حضور داشته.
قرآن کریم در آیه ۱۷۲ سوره آلعمران به این غزوه حمراء الأسد اشاره میکند. خیلی زیباست: "الَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِلَّهِ وَالرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ مَا أَصَابَهُمُ الْقَرْحُ" آنان که لبیک گفتند به خدا و رسول، بعد از آن که مجروح شده بودند، زخم بر تن آنها رسیده بود. "لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَاتَّقَوْا أَجْرٌ عَظِيمٌ" برای آن جمعی که درست عمل کردند و تقوا پیشه کردند، اجر عظیم، پاداشی بزرگ است. در روایت آمده این آیه درباره ۱۸ نفر است. یکی از آن ۱۸ نفر ابن مسعود است. ما الان با گذشت هزار و چند صد سال تاریخ را میخوانیم، مثل ستاره این قهرمانان میدرخشند.
بخش دیگری از زندگی این معلم قرآن:
پندهایی است که پیامبر به او داده که اصلاً یک کتاب شده. الان در فضای مجازی هم شاید بتوانید شما دسترسی پیدا کنید: «پندهای پیامبر به ابن مسعود». ما در زندگینامه حضرت ابوذر، پندهای پیامبر به ابوذر را اشاره کردیم، یک هفت-هشت-دهتایش را هم گفتیم. اینجا پندهای پیامبر به ابن مسعود. یک تفاوتی که بین این پندها و بقیه پندهای پیامبر دارد این است که غالباً این پندهایی که به این معلم قرآن داده، رنگ قرآنی دارد، استناد قرآنی دارد.
خوشبختانه در جامعه ما کسانی هستند که تشویق میکنند مردم را، جوانها را، دانشآموزان را که در گفتگوهایشان، در نوشتارهایشان از قرآن استفاده بکنند. فرازهای دوکلمهای، سهکلمهای. مثلاً مریض را میبینند، یک آیه قرآن بخوانند. یک کسی موفق شده در دانشگاه قبول شود، تقدیر کنند با یک آیه قرآن تقدیر کنند. یک کسی میخواهد سفر برود، با یک آیه قرآن او را بدرقه کنند. خیلی قشنگ است، خیلی قشنگ.
علامه مجلسی در یکی از جلدهای بحارالانوار این مجموعه پندها را آورده:
اول فرموده: "يَا ابْنَ مَسْعُودٍ، مَنْ تَعَلَّمَ الْقُرْآنَ لِلدُّنْيَا وَزِينَتِهَا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ". کسی برای دنیا و کسب درآمد قرآن بخواند، بهشت بر او حرام میشود. نه به نیت خدا، نیتت باید پاک باشد. در فراگیری قرآن، در آموزش قرآن.
"يَا ابْنَ مَسْعُودٍ" اول فرازها همینطور است. "يَا ابْنَ مَسْعُودٍ" خیلی دوستش داشته پیغمبر. "إِذَا تَلَوْتَ كِتَابَ اللَّهِ" وقتی داری قرآن تلاوت میکنی، "فَتَلَهَّفْ" وقتی رسیدی به یک آیهای که فرمان خدا، امر خدا، نهی خدا هست، "فَتَلَهَّفْ عَلَيْهَا نَظَرًا وَاعْتِبَارًا" آیه را با دقت، با پیام گرفتن، با درس گرفتن بخوان. زود رد نشو. از آیه ایست کن، مکث کن، ببین چه پیامی برای تو دارد.
ابن مسعود میگوید: با جمعی از اصحاب که گرسنگی شدید ما را فرا گرفته بود و به مدت چهار ماه جز آب و شیر و برگ درخت نخورده بودیم، به محضر پیامبر رفته عرض کردیم: ای رسول خدا، تا کی دستخوش چنین گرسنگی شدیدی باشیم؟ پاسخ پیامبر را ببینید. پیغمبر فرمود: من کتاب خدا را که بر من نازل شده و کتابهای آسمانی که بر پیامبران پیشین نازل شده را خواندهام، در آنها جز این نیافتم که تنها افرادی که صبر و استقامت دارند وارد بهشت میشوند. در تاریخ، کسی، کسانی بدون مقاومت به جایی نرسیدند. ای ابن مسعود، بعد حضرت استناد میکند به قرآن: خداوند میفرماید: "إِنَّمَا يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسَابٍ" خداوند پاداش صابران را بیحساب میدهد. این معلوم میشود مقاومت یک کار دشواری است.
ابن مسعود، یک آیه دیگر: خداوند میفرماید: "وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ" ما شما را میآزماییم به چیزی از ترس یا گرسنگی، یا نقص مال (ورشکستگی) و "الْأَنْفُسِ" آسیب جانی و "وَالثَّمَرَاتِ" منافعی که از دست میدهد. "وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ" بشارت بده مقاومتکنندگان را.
ابن مسعود، کسی که دانش را به خاطر دنیا بیاموزد، مستوجب قهر الهی است. علم خوب است، ولی برای خدا، به رنگ خدا، برای جهان آخرت، برای سعادت، برای خوشبختی. بعد حضرت آیه ۸۹ سوره بقره را خواند: "فَلَمَّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ". یهودیانی که آمدند مدینه، پیامبر اسلام را شناختند، علم داشتند، قرآن را هم فهمیدند کتاب آسمانی است، اما "كَفَرُوا بِهِ". این چه دانشمندی است که حق را زیر پا میگذارد. مدرک تحصیلی دارد، دکترا دارد، اما پا روی حق میگذارد، کنار ظالم میایستد، مقابل مظلوم میایستد. پایان آیه را ببینید: "فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكَافِرِينَ" نفرین خدا، لعنت خدا بر کسانی که حق را انکار میکنند. باز "فَلَمَّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفُوا" آمدن پیش پیامبر اسلام، فهمیدن قرآن. در آیه دیگری میفرماید: "يَعْرِفُونَهُ كَمَا يَعْرِفُونَ أَبْنَاءَهُمْ" مثل اینکه بچههایشان را میشناختند. دقیقاً متوجه شدند ایشان پیغمبر است، زیر بار نرفتند، مقابلش ایستادند، تصمیم به ترور او گرفتند. لعنت خدا بر چنین دانشمندی باد.
پیامبر این موعظهها را با آیات قرآن میآورد.
"يَا ابْنَ مَسْعُودٍ" همنشینان نیک برای خود انتخاب کن. چرا که خداوند باز به آیه قرآن استناد میکند: "الْأَخِلَّاءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ". دوستان در دنیا، در آخرت با هم دشمنند، مگر پاکدلان، مگر پاکیزهها. آنها دوستیشان از دنیا استمرار پیدا میکند تا پهنه قیامت، تا بلندای بهشت.
"يَا ابْنَ مَسْعُودٍ" هنگامی که به تو گفته میشود پرهیزکار باش، از نافرمانی خدا بترس، عصبانی نشو. یک خلیفه عمومی اعلام کرد اگر کسی به من بگوید "اتَّقِ اللَّهَ" میکشندش. این انسان متکبر. بعد پیغمبر این آیه قرآن را خواند: "وَإِذَا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ". بعضیها اینطورند، وقتی بهشان میگویند از خدا ملاحظه کن، از خدا بترس، لجاجت و تعصب آنها را به گناه وامیدارد. "فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ" جای همچین آدم متکبری جهنم است.
"يَا ابْنَ مَسْعُودٍ" نکند یک کسی بگوید از خدا بترس، عصبانی بشی. نه، انعطاف نشان بده، بگو چشم.
"يَا ابْنَ مَسْعُودٍ" از آن افرادی نباش که مردم را با شدت کارهای نیک فرا میخواند ولی خودش سهلانگاری میکند. آیه دو سوره صف را پیغمبر خواند: "لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ" چرا یک حرفی را میزنید که خودتان عمل نمیکنید؟ یک تربیت قرآنی، یک گفتگوی قرآنی، پندهای قرآنی.
از فضایل دیگر این قهرمان خیلی قشنگ است، نشان میدهد که چقدر برای پیامبر مهم بوده. رسول خدا (جانم فدایش، سلام خدا بر او باد) در بعضی از معاهدات و نامهها و عهدنامههایی که با مسیحیان یا زمامداران داشتند، میفرمودند افراد برجسته از اصحاب پای آن عهدنامه را امضا کنند، از جمله ابن مسعود که پای آن عهدنامهها را امضا کردند.
یک فضیلت دیگر: رسول خدا یک ماه قبل از رحلت به بعضی از اصحاب خود خبر داد که جمع بشوند خانه من. اصحاب از جمله عبدالله بن مسعود میگوید: جمع شدیم. از چشمان حضرت اشک سرازیر شد. فرمود: چقدر پیامبر امتش را دوست داشته، و مخصوصاً برگزیدهها را، قهرمانان را. همه را صدا نزده، یک جمعی را جدا کرده صدا زده تو خانهاش. اینها را با آب طلا باید نوشت. یک رهبر در روزهای پایانی عمرش دارد قدردانی میکند از سرداران، از دانشمندان، از آنهایی که فوقالعاده کار کردند. فرمود: آفرین بر شما، خدا شما را زنده بدارد، خدا شما را رحمت کند، خدا به شما پناه دهد، خدا موقعیت شما را بلند گرداند، خدا به شما سود بدهد، خدا به شما توفیق بدهد، خدا به شما عنایت فرماید، خداوند شما را هدایت و یاری کند، سلام خدا بر شما، خدا شما را به درگاهش بپذیرد. شما را بعد از این ستایشها و دعاها فرمود: شما را به تقوای الهی سفارش میکنم، شما را به توجه به خدا توصیه میکنم. من از طرف خدا هشداردهنده و بشارتدهنده بودم، نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ بودم. به شما سفارش میکنم که در هیچ جایی نسبت به بندگان خدا تکبر نورزید. رئیس هستید، سردار هستید، فرمانده هستید، مدیر هستید، خودتان را بزرگ ندارید. بعد به آیه قرآن سوره قصص آیه ۸۳ اشاره کردند: "تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ". این جهان آخرت را خداوند میفرماید اختصاص میدهیم به کسانی که در زمین، در دنیا تکبر نمیورزیدند، خرابکاری نمیکردند، و عاقبت برای متقین است.
حاضران پرسیدند: یا رسول الله، چه کسی شما را غسل میدهد؟ فرمود: یکی از اهل من. و پس از رحلت پیامبر، این علی بن ابیطالب عَلَيْهِ السَّلَامُ بود که او را غسل داد و اولین کسی بود که بر حضرت نماز گذارد.
روزهای آخر عمر پیامبر میرسید. روزی ابن مسعود به بالین پیامبر آمد و نشست. دستش را روی دست مبارک پیامبر نهاد. احساس کرد که حضرت تب شدید دارد. عرض کرد: ای رسول خدا، دست شما خیلی گرم است. فرمود: آری. عرض کرد: پس پاداش شما دوچندان است. فرمود: آری. سوگند به خداوندی که جانم در دست اوست، هیچ انسانی (این را هم میدهم برای کسانی که بیماری دارند، مریضی دارند، گرفتاری دارند، بدانند خداوند برای آنها پاداش در نظر گرفته) هیچ انسانی در روی زمین نیست که رنجی از بیماری یا غیر بیماری به او برسد مگر اینکه خداوند گناهان او را بریزد، چنانکه درخت برگهای خود را میریزد.
روزگاری هم ابن مسعود پس از پیامبر بوده:
پس از پیامبر، مهمترین مسئله پس از رحلت پیامبر، مسئله رهبری بود و ما انتخاب خلیفه که یک امتحان و آزمون بزرگی بود. ابن مسعود، صحابی آگاه و متعهدی بود که مرعوب جوسازان نشد و راه تشیع را برگزید و در صف پیروان امیرمؤمنان علی بن ابیطالب عَلَيْهِ السَّلَامُ قرار گرفت. پس از انتخاب خلیفه اول در سقیفه، ۱۲ نفر از صحابه آمدند خدمت علی عَلَيْهِ السَّلَامُ تا اجازه شورش بگیرند. امام به آنها فرمود: شما اندک هستید، نتیجه نمیگیرید. فقط کاری که میتوانید بکنید، بروید مسجد حرفتان را بزنید. آنها هم این ۱۲ نفر آمدند مسجد، هر کدام سخنانی گفتهاند، حجت را بر مردم تمام کردند. ابن مسعود این را گفته. این ۱۲ نفر سخنانشان در تاریخ به ثبت رسیده. ما هم در برنامه قهرمانان توحید وقتی به این ۱۲ نفر رسیدیم گفتیم. ابن مسعود گفت: ای گروه قریش! شما و نیکان شما میدانند که اهلبیت پیامبر شما از شما به پیامبر نزدیکترند و علی بن ابیطالب صاحب و هَذَا الْأَمْرِ بعد از پیامبر، زمامدار مسلمانها، امام و پیشوای مسلمانها علی بن ابیطالب است. "فَاتَّبِعُوا مَا جَعَلَ اللَّهُ لَهُ" آنچه خدا برای علی بن ابیطالب قرار داده، شما همان را بدهید به او. "وَلَا تَرْتَدُّوا عَلَى أَعْقَابِكُمْ" برنگردید به گذشته، به جاهلیت، "فَتَنْقَلِبُوا خَاسِرِينَ" که زیانکار خواهید بود.
ابن مسعود میگوید: ما وقتی در عصر پیامبر آیه ۶۷ سوره مائده که درباره غدیر خم هست، "يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ" را میخواندیم، جمله "إِنَّ عَلِيًّا مَوْلَى الْمُؤْمِنِينَ" را کنار این آیه میخواندیم.
در عصر خلافت خلیفه دوم، کوفه مرکز حساسی بود و نیاز به حاکم و معلم قرآن داشت. مدتی خلیفه دوم، سعد بن وقاص را حاکم کوفه کرد که دید توانایی ندارد، او را عزل کرد. پس از او، عمار یاسر را به عنوان حاکم و ابن مسعود را به عنوان وزیر و معاون او و معلم قرآن و نیز مسئول بیتالمال فرستاد. البته در تاریخ دارد که ابن مسعود در پایان عمرش ازش پرسیدند: تو رهرو راه چه کسی هستی؟ گفته: علی بن ابیطالب عَلَيْهِ السَّلَامُ. گفتند: پس چرا این کار را پذیرفتی؟ گفته: درست است، ای کاش من هم مثل سلمان، مثل عمار اجازه میگرفتم از علی عَلَيْهِ السَّلَامُ. الان متوجه هستم این کارم باید با اجازه امامم میبود. ولی خیلی این مسئولیت را به خوبی در کوفه انجام داده، هم عمار یاسر، هم ابن مسعود.
تا اینکه خلیفه دوم از دنیا رفت و خلیفه سوم آمد. ولید بن عقبه، برادر مادری خود را حاکم کوفه کرد. انحراف، فساد، حیف و میل بیتالمال و شرابخواری ولید باعث شد که مردم کوفه اعتراض کنند. ابن مسعود هم بیدرنگ اعتراض کرد و کلیدهای بیتالمال را نزد ولید انداخت و به مردم گفت: کسی که برنامه اسلام را تغییر دهد، خداوند او را واژگون میکند. اعتراضات مردم گسترده شد تا اینکه یک روز صبح ولید نماز صبح را بر اثر مستی چهار رکعت خواند، بعد هم گفت: اگر میخواهید برایتان بیشتر بخوانم! ابن مسعود پیوسته در سخنرانیهای خود در مورد بدعتهای عثمان هشدار میداد، فریاد میزد: عاقبت بدعت گمراهی است، سرانجام گمراهی آتش جهنم است. ولید هم نامهای به عثمان نوشت که عبدالله مردم را علیه تو تحریک میکند. عثمان هم گفت: بفرستش مدینه. مردم اطلاع یافتند که میخواهند ابن مسعود را از کوفه تبعید کنند به مدینه. اجتماع کردند و به ابن مسعود گفتند: از تو حمایت میکنیم. او گفت: نه، من تشکر میکنم از شما، راضی نیستم اغتشاش به راه بیفتد. خودم تنها میروم. و با مردم وداع کرد و وارد مدینه شد. با اهانت عثمان روبرو شد. عثمان دستور داد او را از مسجد بیرون انداختند. تاریخ پر است از شیرینیها و تلخیها، پیروزیها و شکستها. آنی که سهم ما هست الهام گرفتن است، تصمیم درست گرفتن، موضع درست گرفتن. یک چنین شخصیتی را دندههایش را شکستند.
حضرت علی بن ابیطالب وقتی این را شنید، آمد نزد عثمان و فرمود: آیا با یار پیامبر، با صحابی پیامبر چنین میکنند؟! بعد ابن مسعود را امیرمؤمنان علی عَلَيْهِ السَّلَامُ به خانه بردند، از او پرستاری کردند، دلجویی کردند. و عبدالله بن مسعود در سن ۶۳ سالگی از دنیا رفت. عمار یاسر طبق وصیتش عمل کرد. وصیتش این بود که خبر نکنید خاکسپاری مرا، خبر نکنید، نمیخواهم عثمان در آن مراسم باشد. کی قبول میکند وصیت مرا؟ عمار یاسر قبول کرده بود. بر او نماز خواند و بدون اطلاع دیگران او را به خاک سپرد. عثمان هم که بعداً شنید خشمگین شد و کار دیگر نمیتوانست بکند. بدین ترتیب عبدالله بن مسعود، این صحابی بزرگوار و این قرآنشناس کمنظیر و مجاهد جبهههای جنگ و عاشق اهلبیت پیامبر، به طور مظلومانهای شبیه خاکسپاری فاطمه زهرا سَلَامُ اللَّهِ عَلَيْهَا در قبرستان بقیع به خاک سپرده شد.
وظیفه ما امروز درس گرفتن است. اینها معلمانی بودند که درسهایشان را دادند. امروز ما با چشم بیدار باید الهام بگیریم. خدا نگهدار شما.