main logo of samtekhoda

98-11-14-حجت الاسلام والمسلمین حسینی قمی-شرح نهج البلاغه (جنگ جمل)


برنامه سمت خدا
موضوع برنامه: سیری در نهج‌البلاغه امیرالمؤمنین (جنگ جمل)
كارشناس: حجت الاسلام والمسلمین حسینی قمی
تاريخ پخش: 14- 11-98
شریعتی:
بسم الله الرحمن الرحیم، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
گرگ آن روز شبان بود و خیانت می‌کرد *** شیخ با جوهر تحریف کتابت می‌کرد
راویان راوی ابلیس شدند اینگونه *** خبره در جعل احادیث شدند اینگونه
روبروی علی از نام علی بد گفتند *** درد اینجاست که از قول محمد گفتند
همه عمر از این فتنه خبر داشت علی *** چاه اگر کند علی، نخل اگر کاشت علی
چه نصیحت بنویسد پسر کعبه به غیر *** به رفیقان قدیمی که زبیرند، زبیر
به کسانی که به سلاخی دین افتادند *** و هم از اسب هم از اصل زمین افتادند
نوبت یک تنه در معرکه لشگر شدن است *** بهراسید که هنگامه حیدر شدن است
فاتح بدر و احد می‌رسد از راه علی *** مرد همواره توکلت علی الله علی
وقت آن شد که شکوه علی اعجاز کند *** ذوالفقار است که باید سخن آغاز کند
تیغ بردار و برو توسن خود را هی کن *** چادر فتنه بسوزان و جمل را طی کن
هیچ تیری نرود سوی خطا سمت هدر *** تیغ اگر تیغ پسر باشد و فرمان پدر
نفس معرکه تکبیر حسن را می‌خواست *** ختم این قائله شمشیر حسن را می‌خواست
وقت آن شد که به تکرار بگوییم سخن *** سیف الاسلام حسن بود حسن بود حسن
سلام می‌کنم به همه دوستان عزیزم، بیننده‌های خوب و نازنین‌مان، ایام دهه فجر انقلاب اسلامی را تبریک می‌گویم. حاج آقای حسینی قمی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.
حاج آقای حسینی قمی: سلام علیکم و رحمة الله، عرض سلام و ارادت خالصانه خدمت همه بینندگان عزیز دارم. شعر بسیاز زیبا و هماهنگ با موضوعی که این هفته‌ها داریم و پیام همین مظلومیت امیرالمؤمنین در پنج سال خلافت و درگیری با سه جنگ داخلی بسیار غم انگیز است.
شریعتی: این هفته‌ها در مورد واقعه جمل نکاتی را شنیدیم، بحث امروز شما را خواهیم شنید.
حاج آقای حسینی قمی: جنگ جمل یکی از سخت‌ترین جنگ‌های داخلی امیرالمؤمنین(ع) هست، سه جنگ داخلی را به حضرت تحمیل کردند که هر سه پر هزینه بود، اولی جنگ جمل هست که باعث یک شکاف بسیار عمیق بین مسلمان‌ها شد آن هم در آغاز خلافت امیرمؤمنان و انگیزه‌هایش را گفتیم. چیزی نبود جز اینکه طلحه و زبیر اصرار داشتند سهمی از حکومت ببرند و قدرتی به آنها داده شود و امیرالمؤمنین نپذیرفتند. اینها در مکه آمدند و جمعیتی را جمع کردند و سلاح و عده‌ای از ناراضی ها را جمع کردند و همسر پیامبر را همراهشان راه انداختند که نقش و تأثیرگذاری او بیشتر از طلحه و زبیر است واینها این قدرت را نداشتند که بتوانند دهها هزار نفر را جمع کنند. فرازهایی را گفتیم. در نهج‌الباغه بیش از بیست خطبه و نامه امیرالمؤمنین به این موضوع پرداختند. امروز خطبه 148 را خواهیم خواند.
«وَ مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ ع فِي‏ ذِكْرِ أَهْلِ‏ الْبَصْرَةِ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا يَرْجُو الْأَمْرَ لَهُ وَ يَعْطِفُهُ عَلَيْهِ دُونَ صَاحِبِهِ» در داستان جمل حرف فراوان است، ما قسمت‌های عبرت آموز جنگ جمل را می‌گوییم که می‌تواند برای امروز ما مؤثر باشد. اگر کار برای خدا نباشد چه نتیجه‌ای دارد. در زندگی اجتماعی و سیاسی ما، بحث انتخاباتی که هست، هرکس به صحنه می‌آید، اگر این کار را برای خدا انجام می‌دهد، مواظب باشیم دیگران را نکوبیم. آمدن ما به این صحنه لله باشد، فی الله باشد. اگر آدم برای خدا قدم بر ندارد پایانی ندارد. امیرالمؤمنین در مورد طلحه و زبیر می‌فرماید: اینها هرکدام خلافت را برای خودشان می‌خواهند. «و یعطفه علیه» حکومت را به طرف خودش می‌کشاند، «لَا يَمُتَّانِ بِحَبْلٍ» اینها به ریسمان الهی چنگ نزدند، وگرنه در جامعه اسلامی نباید چنین شکافی ایجاد شود. «وَ لَا يَمُدَّانِ إِلَيْهِ بِسَبَبٍ» وسیله‌ای برای اینکه به سوی خدا نزدیک شوند، دست آنها نیست. «كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا صَاحِبُ [حَامِلُ‏] ضَبٍّ لِصَاحِبِهِ» هرکدام از آن رفیقش کینه دارد. طلحه از زبیر و زبیر از طلحه، «وَ عَمَّا قَلِيلٍ يُكْشَفُ قِنَاعُهُ» به زودی پرده‌ها کنار می‌رود. وقتی کار برای خدا نباشد آدم کجا می‌رود. حضرت می‌فرماید: «وَ اللَّهِ لَئِنْ أَصَابُوا الَّذِي يُرِيدُونَ» اگر برسند به حکومتی که فکر می‌کنند و نخواهند رسید، «لَيَنْتَزِعَنَّ هَذَا نَفْسَ هَذَا» این یکی جان او را می‌گیرد. اگر پیروز شوند گردن یکدیگر را می‌زنند. «وَ لَيَأْتِيَنَّ هَذَا عَلَى هَذَا قَدْ قَامَتِ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ فَأَيْنَ الْمُحْتَسِبُونَ» کاری که لله نباشد آثارش از همان اول ظاهر می‌شود.
این داستان را ابن ابی الحدید در نهج‌البلاغه و مسعودی در مروج الذهب دارد که از منابع بسیار قدیمی ما هست. مرحوم تستری هم نقل کردند. چهار اختلاف بین طلحه و زبیر پیش آمد قبل از اینکه جنگ شروع شود. اختلاف اول بعد از راه انداختن لشگر، گفتند: چه کسی امام جماعت لشگر باشد؟ طلحه گفت من و زبیر گفت من! در اختلافاتشان مراجعه می‌کردند، کسی که حل اختلاف برایشان کند همسر پیامبر بود. آمدند گفتند: دعوا داریم، دعوا را حل کرد. به هیچکدامشان نداد. گفت: یک روز پسر طلحه و یک روز پسر زبیر بخواند! گفتند: ما از الآن که می‌جنگیم با چه چیزی می‌جنگیم؟ با علی بن ابی طالب می‌جنگیم، قبول نداریم امیرالمؤمنین است. اگر او امیرالمؤمنین نیست پس ما امیرالمؤمنین هستیم. زبیر گفت: من امیرالمؤمنین هستم، باید به من بگویید: السلام علیک یا امیرالمؤمنین! طلحه می‌گفت: باید به من بگویید السلام علیک یا امیرالمؤمنین! باز سراغ همسر پیامبر رفتند و دیدند آبروریزی می‌شود، گفت: عیب ندارد، من به هردوی شما می‌گویم: السلام علیک یا امیرالمؤمنین! صفت لقب امیرالمؤمنین مختص امیرالمؤمنین علی(ع) است.
رفتند بیت‌المال را تصرف کردند، از جنایاتی که روزهای اول انجام دادند این بود که هفتاد نفر محافظ بیت‌المال را کشتند، استاندار امیرالمؤمنین عثمان بن حنیف را گرفتند و کتکش زدند. موی سر و صورت او را کندند، حضرت وقتی چهره او را دید به گریه افتاد. بیت‌المال را برداشتند، یکسری پول طلحه برداشت و یکسری زبیر برداشت، گفت: بیت‌المال را فعلاً مهر و موم کنیم تا بعدها، چند تا قفل زدند، در گذشته رسم بود در بیت‌المال قفل می‌زدند و بعد کسی که متصدی بود یا خلیفه بود مهر او را می‌زدند. طلحه گفت: باید اینجا مهر من بخورد. زبیر گفت: نه مهر مرا بزنید. باز به همسر پیامبر مراجعه کردند! گفت: هیچکدام نزنید، عبدالله بن زبیر بزند!
جنگ شروع شد باز دوباره دعوا شد، بر سر فرماندهی جنگ. کار برای خدا نباشد همه اختلاف است. امام راحل ما می‌فرمود: اگر تمام انبیاء یکجا جمع شوند با هم اختلاف ندارند. در مسائل سیاسی و اجتماعی دعوا داریم یا نداریم. اگر برای خدا باشد دعوا نداریم. اگر کار برای خدا نباشد در شروعش شکست می‌خورد. چند اختلافی است که مورخین نقل کردند و باید درس بگیریم. نوع نگاه طلحه و زبیر به این جنگ چطور است. نگاهی که امیرمؤمنان به این جنگ دارد. کسی به نام ابوالاسود می‌گوید: من متصدی این بیت المال بودم، ابوالاسود از سپاهیان محافظ بیت المال بود در زمان عثمان بن حنیف، می‌گوید: وقتی طلحه و زبیر آمدند هفتاد نفر را کشتند و ورود پیدا کردند و استاندار را زدند، ابوالاسود می‌گوید: وقتی طلحه و زبیر نگاهشان به این اموال افتاد، خیلی خوششان آمد. طلا و نقره‌ها را که دیدند، گفتند: این است که خدا به ما وعده داده است. این خاطره گذشت، جنگ جمل تمام شد، امیرالمؤمنین سر همین بیت المال آمد، می‌گوید: تا حضرت نگاهشان به این طلا و نقره افتاد، فرمود: این زردها و ای سرخ‌ها، دیگری را فریب بدهید، حریف علی نمی‌شوید. مال سید و سرور ستمگران است، من مولای مؤمنین هستم. ابوالاسود می‌گوید: «مَا الْتَفَتَ إِلَى مَا فِيهِ وَ لَا فَكَّرَ فِيمَا رَآهُ مِنْهُ وَ مَا وَجَدْتُهُ عِنْدَهُ إِلَّا كَالتُّرَابِ» انگار علی به خاک نگاه می‌کند، اصلاً فکر و اندیشه نکرد. برخورد طلحه و زبیر که اولاً بردند و ثانیاً سر مهر و موم آن با هم دعوا کردند، ثالثاً گفتند: خدا این را به ما وعده داده بود. جنگ را برای طلا و نقره می‌خواستند.
مرحوم شیخ مفید می‌نویسد، جنگ که تمام شد، حضرت فرمودند: سهمی از بیت‌المال به جنگجویان بدهید. چقدر بدهیم؟ حضرت فرمود: به هرکدام پانصد درهم بدهید. سهم امیرالمؤمنین را مثل بقیه پانصد درهم دادند. حضرت سهمشان را گذاشتند کنار، یک مرتبه کسی آمد و گفت: من دیر آمدم و جا ماندم. حضرت فرمود: این پانصد درهم را بدهید. خدا را شکر سهمی برای من از این بیت‌المال قرار نداد. خطبه 33 نهج البلاغه هست که ابن عباس می‌گوید، یک منطقه‌ای قبل از رسیدن به جمل، می‌گوید: خدمت حضرت آمدم، حضرت کفش خود را وصله می‌زدند. لشگری آماده بودند در مقابل حضرت رژه بروند. رفتم گفتم: سپاهیان آماده هستند و منتظر هستند شما بیایید. حضرت مشغول وصله زدن کفش خود بودند. جواب ندادند. حضرت فرمود: این کفش چقدر قیمت دارد؟ گفتم: نمی‌شود برای این کفش قیمت گذاشت. حضرت فرمود: «وَ اللَّهِ‏ لَهِيَ‏ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ إِمْرَتِكُمْ إِلَّا أَنْ أُقِيمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلًا» بخدا قسم این کفش برای من محبوب‌تر از این امارت و ریاست بر شماست مگر اینکه این ریاست وسیله‌ای باشد برای اقامه حق و جلوگیری از باطل، بخدا قسم این کفش برای من محبوب‌تر از فرماندهی شماست.
اگر با این نگاه آمدیم، ما نیازمند این حرف‌ها هستیم. اگر کسی دنبال ریاست‌ و نمایندگی و پست و مقام می‌رود، هرکس هرجا دنبال این است که با تخریب دیگری به یکجایی برسد، این خطبه ادامه‌ای هم دارد که در نهج‌البلاغه نیامده است. من از جمل شیخ مفید می‌خوانم. حضرت فرمودند: «و الله‏ ليقتلن‏ ثلثهم» به خدا قسم ثلث این لشگر کشته خواهند شد، یک سوم فرار و یک سوم توبه خواهند کرد. «و ليهربن ثلثهم و ليتوبن ثلثهم و إنها التي تنبحها كلاب الحوأب و إنهما ليعلمان أنهما مخطئان» طلحه و زبیر می‌دانند اشتباه کردند و در خطا هستند. «و رب عالم قتله جهله و معه علمه لا ينفعه» چه بسا آدم‌هایی که مسیر را می‌دانند ولی این علم به دردشان نمی‌خورد. اینها با حضرت بیعت کردند و در غدیر بودند و بارها از پیامبر شنیدند، «و حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ‏» ما کارمان را به خدا سپردیم.
جنگ جمل تمام شد، امیرالؤمنین میان کشتگان آمدند قدم زدند، قبر باغی است از باغ‌های بهشت یا گودالی است از گودال‌های جهنم، بعضی می‌گویند: چرا شما با رسول خدا و امام رضا حرف می‌زنید؟ امام رضا و رسول خدا زنده است، همه ما زنده هستیم و در حیات برزخی هستیم. شهدا و ما در حیات برزخی هستیم. امام حسین(ع) در حیات برزخی و شمر هم در حیات برزخی است. فرقش این است که شهدا «فَرِحِينَ‏ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ» (آل‌عمران/170) اما شمر و یزید «النَّارُ يُعْرَضُونَ‏ عَلَيْها» قرآن می‌فرماید که صبح و شام آتش را بر آنها عرضه می‌کنند. بعضی می‌گویند: قرآن می‌گوید: اگر برادران یوسف رفتند نزد یعقوب برای ما طلب مغفرت کن، شما داستان یوسف را می‌خوانید، یوسف زنده بود، یعقوب زنده بود و برادران زنده بودند، اینها از زنده تقاضا کردند، اما امام رضا که زنده نیست؟! در دهه فجر یکی از شعارها این بود که شهیدان زنده‌اند الله اکبر! شمر هم زنده است. قرآن می‌گوید: آتش را بر آل فرعون صبح و شام می‌برند. صبح و شام برای قیامت نیست. در عالم برزخ به آنها عرضه می‌شود. هم شهیدان و امام حسین زنده هستند و هم یزید و شمر، اگر خدمت امام رضا رفتیم و حاجت خواستیم از زنده حاجت خواستیم. از پیامبر توسل جستیم از زنده حاجت خواستیم نه از مرده!
گاهی مردم می‌گویند: خدا با ما قیامت چه خواهد کرد؟ بگویید در برزخ چه خواهد کرد. عالم برزخ تمام شد، حیات برزخی شروع می‌شود. مرحوم شیخ مفید که قدیمی‌ترین و جامع‌ترین کتاب در مورد جمل را دارد. امیرالمؤمنین در کشته‌های جمل می‌گشتند، به طلحه رسیدند. فرمودند: «يا طلحة قد وجدت ما وعدني ربي حقا فهل وجدت ما وعدك ربك حقا» وعده‌ای که خدا به من داده بود به آن رسیدم. تو هم به آن عذابی که در برزخ داری رسیدی. حضرت خیلی مدارا کردند ولی جنگیدند. کسی که با امام بجنگد کافر است. یک کسی از قاریان قرآن کنار امیرالمؤمنین بود، گفت: یا علی با چه کسی حرف می‌زنی؟ «فقال له رجل من أصحابه يا أمير المؤمنين ما كلامك لقتيلين لا يسمعان منك فقال مه يا رجل» این صدایی نمی‌شنود و جوابی نمی‌تواند بدهد. فو الله لقد سمعا كلامي كما سمع أهل القليب كلام رسول الله» فرمود:‏ به خدا قسم اینها صدای مرا می‌شنوند همانطور که در جنگ بدر، پیامبر بعد از پایان جنگ با کشتگان بدر شروع به سخن گفتن کردند. اصحاب گفتند: اینها می‌شنوند؟ فرمود: اینها بهتر از شما می‌شنوند.
وقتی زبیر را کشتند، یک کسی شمشیر زبیر را خدمت امیرالمؤمنین آورد، سر بریده زبیر را آورد. حضرت نپسندیدند، فرمود: قاتل و مقتول هردو جهنمی هستند. حضرت به زبیر فرمود: شمشیرش را که دیدم گفتم عجب شمشیری، چقدر با این شمشیر از پیامبر خدا دفاع کردی. نگاهی در چهره زبیر کردند و فرمودند: تو هم صحابی پیغمبر و هم قوم و خویش او بودی. «ولکن الشیطان» چه کنیم که شیطان تو را فریب داد و در فکرت وارد شد. باز حضرت کنار کشته دیگری آمدند و به عبدالله بن مغیره فرمود: پدرش وقتی خلیفه سوم را می‌کشتند، در درگیری کشته شد. این فکر کرد ما در آن درگیری بودیم و آمد انتقام خون پدرش را بگیرد. یکی از تهمت‌هایی که به امیرالمؤمنین زدند، با اینکه حضرت نه تنها موافق نبودند که خلیفه سوم به آن شکل کشته شود، امیرالمؤمنین فرمود: این پسر به خونخواهی پدرش آمد، خبر ندارد عاقبت چیست. جوان‌ها مخصوصاً در جمل خیلی تحریک شدند و آمدند.
رسیدند به کسی به نام محمد بن طلحه که معروف به سجاد است. امیرالمؤمنین فرمود: مواظب باشید در درگیری‌ها، مخصوصاً سفارش کردند که بلکه در درگیری کشته نشود. وقتی کشته شد و حضرت کنار جنازه او آمدند، فرمودند: این فکر کرد دارد به پدرش خدمت می‌کند. یادمان باشد پدر، پدری است که مسیرش مسیر حق بود. اگر پدرش مسیرش باطل است باز هم با او بایستیم. یکی از شیطنت‌هایی که ابوموسی اشعری کرد و نقطه مقابل هوشیاری و بیداری سردار سرافراز حضرت، مالک اشتر، در نامه 63 نهج‌البلاغه حضرت نامه‌ای به ابوموسی اشعری نوشتند. ابوموسی اشعری والی کوفه بود. حضرت نوشتند: ما به بصره می‌رویم و عده‌ای برای جنگ با ما در بصره آماده شدند. نامه را دست دو تن از یارانشان دادند برای بسیج مردم که به بصره برای یاری‌شان بیایند. مردم شبانه نزد ابوموسی اشعری آمدند. آدم بسیار حقه بازی بود. گفتند: چه کنیم؟ برویم امیرالمؤمنین را یاری کنیم یا نه؟ گفت: اگر راه آخرت را می‌خواهید در خانه بنشینید. چون هنوز بیعت خلیفه قبلی به گردن ماست. گفت: من قبول دارم بیعت با علی بن ابی طالب صحیح است ولی جایز نیست همراهی با علی بن ابی طالب با یک عده از مسلمانان شما بجنگید. اگر در این فتنه در خواب باشد بهتر از بیداری است. امیرمؤمنان این نامه را برای ابوموسی اشعری نوشتند، ابوموسی دست برنداشت و باز هم مانع حرکت و یاری مردم شد. مالک اشتر خدمت حضرت آمد و گفت: مأموریت این کار را به دست من بده. این کار محمد بن ابی بکر و محمد بن ابی جعفر نیست. در این جنگ مالک فرمانده بود. عمار فرمانده بود. محمد بن ابی بکر بود. محمد بن حنفیه بود. عمر بن حمق خزاعی که بعدها به دست معاویه به شهادت رسید. ین جنگ قلب امیرالمؤمنین را به درد آورد. جنگ صفین و جنگ جمل همینطور بود. سه جنگ داخلی امیرالمؤمنین داشتند، در جنگ جمل پیروز شدند. در نهروان به سرعت پیروز شدند. در صفین هم نقشه‌ای که عمروعاص کشید. مرحوم آیت الله احمدی میانجی فرمود که روزهای آخر عمر امیرالمؤمنین بود. بالای منبر خطبه می‌خواندند. عمار من کجاست؟ مالک من کجاست؟ یکی یکی شهدا را نام می‌بردند و اشک می‌ریختند، دستی به این محاسن می‌زدند و اشک روی صورت این جمعیتی که پای منبر حضرت بودند می‌پاشید. وقتی ابوموسی اشعری این کار را کرد، نگذاشت مردم حضرت را یاری کنند، مالک گفت: این کار من است. آقا فرمودند: برو. نقشه‌ی زیبایی ریخت. به حضرت گفت: مردم مرا می‌شناسند. من در کوفه سابقه دارم. ابوموسی اشعری برای مردم سخنرانی می‌کرد، وارد کوفه که خواست بشود، در هر مسیری که رسید، هر جمعیت را که دید گفت: با من بیایید، من دارالاماره می‌روم. با جمعیتی به دارالاماره آمد. با قدرت وارد دارالاماره شد. دارالاماره را تصاحب کرد. مأمورین به ابوموسی گفتند: تو سخنرانی می‌کنی؟ استانداری را اشغال کردند. ابوموسی وقتی اسم مالک را شنید، جا خورد. نزد مالک آمد و التماس کرد. تا آمد حرف بزند، در تاریخ هست که گفت: برو بیرون! خدا بکشتت! تو از منافقین قدیمی هستی! امیرمؤمنان است و تو هنوز می‌گویی بیعت خلیفه قبل به گردن ماست؟ فهمید مالک با او شوخی ندارد. التماس کرد و گفت: یک شب به من مهلت بده من لوازم خودم را جمع کنم. گفت: یک شب نه، لوازمت را جمع کن و برو.
عده‌ای از مسلمانان خواستند اموال ابوموسی را غارت کنند، مالک اجازه نداد. ابن ابی الحدید می‌نویسد که مردم از دست ابوموسی خیلی غصه خوردند. امیرالمؤمنین در قنوت نمازشان به عمروعاص و ابوموسی اشعری نفرین می‌کردند. وقتی جنگ جمل تمام شد، شتری که همسر پیامبر روی آن شتر بود، تا این شتر از بین نرفت قائله تمام نشد. زبیر هم کناره‌گیری کرد ولی جنگ تمام نشد. امیرالمؤمنین فرمود: تا این شتر سرپا است، این جنگ تمام نمی‌شود. وقتی شتر را از بین بردند، جنگ تمام شد. امیرمؤمنان (ع) وقتی کنار کشته این شتر آمدند، فرمودند: چقدر تو شبیه گوساله بنی اسرائیل هستی. گوساله سامری ششصد هزار گوساله پرست روی دست موسی گذاشت. ششصد هزار گوساله پرست که سامری فقط سه روز وقت داشت که مردم را به گوساله پرستی دعوت کند. اینجا چند ده هزار دنبال این شتر راه افتادند و این جنگ سنگین را راه انداختند. امیرالمؤمنین(ع) دو سه تا دستور دیگر دادند، یکی فرمودند: کشتگان جمل را دفن کنید. شهید در معرکه کفن نمی‌خواهد. با لباس‌هایشان دفنشان کنید که فردای قیامت همینطور محشور می‌شوند.
شریعتی: نکات خیلی خوبی را شنیدیم. امروز صفحه 306 قرآن کریم را تلاوت خواهیم کرد.
«يا يَحْيى‏ خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا «12» وَ حَناناً مِنْ لَدُنَّا وَ زَكاةً وَ كانَ تَقِيًّا «13» وَ بَرًّا بِوالِدَيْهِ وَ لَمْ يَكُنْ جَبَّاراً عَصِيًّا «14» وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا «15» وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مَرْيَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَكاناً شَرْقِيًّا «16» فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجاباً فَأَرْسَلْنا إِلَيْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِيًّا «17» قالَتْ إِنِّي أَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْكَ إِنْ كُنْتَ تَقِيًّا «18» قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّا «19» قالَتْ أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ وَ لَمْ أَكُ بَغِيًّا «20» قالَ كَذلِكِ قالَ رَبُّكِ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَ لِنَجْعَلَهُ آيَةً لِلنَّاسِ وَ رَحْمَةً مِنَّا وَ كانَ أَمْراً مَقْضِيًّا «21» فَحَمَلَتْهُ فَانْتَبَذَتْ بِهِ مَكاناً قَصِيًّا «22» فَأَجاءَهَا الْمَخاضُ إِلى‏ جِذْعِ النَّخْلَةِ قالَتْ يا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هذا وَ كُنْتُ نَسْياً مَنْسِيًّا «23» فَناداها مِنْ تَحْتِها أَلَّا تَحْزَنِي قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيًّا «24» وَ هُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُساقِطْ عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيًّا «25» فَكُلِي وَ اشْرَبِي وَ قَرِّي عَيْناً فَإِمَّا تَرَيِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً فَقُولِي إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْماً فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنْسِيًّا «26» فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَها تَحْمِلُهُ قالُوا يا مَرْيَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَيْئاً فَرِيًّا «27» يا أُخْتَ هارُونَ ما كانَ أَبُوكِ امْرَأَ سَوْءٍ وَ ما كانَتْ أُمُّكِ بَغِيًّا «28» فَأَشارَتْ إِلَيْهِ قالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا «29» قالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا «30»
ترجمه آیات: اى يحيى! كتاب (خدا) را با قدرت بگير و در كودكى به او حكمت (ونبوّت) داديم. و نيز از جانب خود، مهربانى و پاكى به او داديم و او تقواپيشه بود. و نسبت به پدر ومادرش نيكوكار بود و (نسبت به مردم، زورگويى) سركش و نافرمان نبود. و سلامى (شايسته) بر او باد روزى كه متولّد شد و روزى كه مى‏ميرد و روزى كه زنده برانگيخته مى‏شود. و در اين كتاب، مريم را ياد كن، هنگامى كه از خاندانش جدا شد و در مكانى شرقى قرار گرفت. آنگاه دور از ديگران براى خود پرده‏اى قرارداد، در اين هنگام ما (روح‏القدس) روح خود را به سوى او فرستاديم، پس به شكل انسانى راست قامت بر او نمايان شد. (مريم به آن فرشته) گفت: همانا من از تو به خداى رحمان پناه مى‏برم، اگر پرهيزكارى (از من دور شو). (فرشته) گفت: همانا من فرستاده‏ى پروردگار توام (و آمده‏ام) تا پسرى پاكيزه به تو بخشم. (مريم) گفت: چگونه ممكن است براى من فرزندى باشد؟ در حالى كه نه بشرى با من تماس گرفته و نه من بدكاره بوده‏ام. (فرشته ‏ى الهى) گفت: مطلب همين است. پروردگارت فرمود: اين كار بر من آسان است (كه پسرى بدون پدر به تو عطا كنم) و تا او را براى مردم نشانه و رحمتى از خود قرار دهيم و اين كارى است شدنى و قطعى. پس مريم (به عيسى) باردار شد و با وى در مكانى دور خلوت گزيد. آنگاه درد زايمان او را به سوى تنه‏ى درخت خرمايى كشاند (تا تكيه دهد. از شدّت ناراحتى) گفت: اى كاش پيش از اين مرده و فراموش شده بودم. پس (عيسى در شكم) از طرف پايين پايش وى را صدا زد كه (اى مادر!) غم مخور، همانا پروردگارت زير (پاى) تو چشمه‏ى آبى روان ساخت. و شاخه اين نخل را به سوى خود تكان ده، رطب تازه بر تو فرو ريزد. پس (از آن رطب) بخور و (از آب نهر) بنوش و چشمت را (به داشتن فرزندى چون عيسى) روشن‏دار، پس اگر كسى از آدميان را ديدى، (كه درباره نوزاد مى‏پرسند، با اشاره به آنان) بگو: من براى خداوند رحمان،روزه سكوت نذر كرده‏ ام، بنابراين امروز با هيچ انسانى سخن نخواهم گفت. پس مريم در حالى كه نوزادش را در آغوش گرفته بود، او را به نزد بستگان خود آورد. گفتند: اى مريم! به راستى كار بسيار ناپسندى مرتكب شده‏اى. اى خواهر هارون! پدرت مرد بدى نبود و مادرت (نيز) بدكاره نبود. پس مريم به سوى او (عيسى) اشاره كرد. گفتند: چگونه با كسى كه در گهوراه (و) كودك است سخن بگوييم؟ (عيسى به سخن آمد و) گفت: منم بنده‏ى خدا، او به من كتاب (آسمانى) داده و مرا پيامبر قرار داده است.
شریعتی: در مورد حنظله برای ما بگویید.
حاج آقای حسینی قمی: حنظله‌ای که پدرش رئیس مشرکین و پدر خانمش رئیس منافقین بود، خودش حنظله غسیل الملائکه شد. به ما می‌گویند: بچه‌های ما چطور هست و نگرانی دارند، مادر نگران است، پدر نگران است، اگر همسر فرعون باشد می‌تواند آسیه‌ای باشد «وَ ضَرَبَ‏ اللَّهُ‏ مَثَلًا لِلَّذِينَ آمَنُوا» ضرب المثل باشد. اگر پدرش رئیس مشرکین و پدر خانمش رئیس منافقین باشد، هنر انسان این است که بر خلاف مسیر شنا کند و حنظله غسیل الملائکه شود. قط آن روز حنظله نبود، امروز هم الحمدلله حنظله زیاد داریم. یادم هست در عملیات مقدماتی والفجر جوانی بود چند روزی عملیات به تأخیر افتاد. خرمشهری بود، گفت: من بروم خرمشهر عروسی من در پیش است. دو سه روز گذشت تا عملیات را شنید، آمد گفت: دیشب عروسی من بود. انشاءالله خدا عاقبت همه ما را بخیر کند.
شریعتی: شیعه به شوق مرقد زهرا به قم رسید طاقت نداشت تا به قیامت بایستید...
«والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین»