main logo of samtekhoda

98-11-07-حجت الاسلام والمسلمین حسینی قمی-سیری در نهج البلاغه (جنگ جمل)


برنامه سمت خدا
موضوع برنامه: سیری در نهج‌البلاغه امیرالمؤمنین (جنگ جمل)
كارشناس: حجت الاسلام والمسلمین حسینی قمی
تاريخ پخش: 07- 11-
98
شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
شب تاریک کنار تو به سر می‌آید *** نام زهرا به تو بانو چقدر می‌آید
آبرو یافته هرکس به تو نزدیک شده *** خار هم پیش شما گل به نظر می‌آید
نبوت به دو تا معجزه آوردن نیست *** از کنیزان تو هم معجزه برمی‌آید
به کسی دم نزد اما پدرت می‌دانست *** وحی از گوشه چشمان تو درمی‌آید
پای یک خط تعالیم تو بانو والله *** عمر صد مرجع تقلید به سر می‌آید
مانده‌ام تو اگر از عرش بیایی پایین *** چه بلایی به سر اهل هنر می‌آید
مانده‌ام لحظه‌ی پیچیدن عطر تو به شهر *** ملک الموت پی چند نفر می‌آید
سلام می‌کنیم به حضرت زهرای مرضیه، صدیقه طاهره، ایام را تسلیت می‌گویم. سلام می‌کنم به همه دوستان عزیزم، بیننده‌های خوب و نازنین‌مان، حاج آقای حسینی قمی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.
حاج آقای حسینی قمی: سلام علیکم و رحمة الله، عرض سلام و ارادت خالصانه خدمت همه بینندگان عزیز دارم. عرض تسلیت ایام شهادت صدیقه طاهره(س) را دارم. امروز اولین روز و فردا دومین روز و چهارشنبه روز شهادت حضرت زهرا(س) است و انشاءالله مردم این چند روز آنچه در توانشان هست در راه تعظیم شعائر دینی و عرض ارادت به حضرت زهرا انجام خواهند داد. این سالها انصافاً تحول بزرگی در این زمینه شده است. امروز که اول ماه جمادی هست نماز اول ماه را فراموش نکنیم، صدقه اول ماه را هم فراموش نکنیم. نماز دیگری هم در ماه جمادی الثانی است که مرحوم محدث قمی در مفاتیح نوشتند. دو تا دو رکعتی هست، بعد از چهار رکعت نماز هم دعاهایی دارد و آثار فراوانی در روایت برایش آمده است.
شریعتی: هفته قبل از جنگ جمل برای ما گفتند و امروز با نگاهی دیگر به این قصه خواهند پرداخت.  بحث امروز شما را خواهیم شنید.
حاج آقای حسینی قمی: در جلسه گذشته که قریب به بیست خطبه و نامه اختصاص به جنگ جمل دارد. امروز به برخی دیگر اشاره می‌کنیم. جنگ جمل ابعاد فراوانی دارد و بسیار مفصل است. نکات بسیار مهمی که هست را عرض می‌کنم. در یکسری از خطبه‌ها و سیره‌ی امیرالمؤمنین مدارای با دشمن را می‌بینیم. امیرالمؤمنین قبل از شروع جنگ جمل سعی کردند مخالفین خود را منصرف کنند و از جنگ برگردانند، گوش نکردند. وقتی جنگ انجام شد، وقتی حضرت کنار کشتگان جنگ جمل آمدند بسیار غصه خوردند که این جنگ داخلی نباید رخ می‌داد. حضرت در این چند سال فقط جنگ داخلی داشتند و جنگ خارجی نبود و یکی از غم‌بار ترین جنگ‌ها، جنگ جمل است. تفرقه عجیبی بین مردم ایجاد شد و جمع فراوانی کشته شدند، شیخ مفید می‌فرمایند: غریب به سی هزار نفر در این جنگ کشته شدند. امروز با این عنوان به سراغ خطبه‌های امیرالمؤمنین و تاریخ جنگ جمل می‌رویم با عنوان مدارای امیرالمؤمنین با دشمنان داخلی که چقدر حضرت موعظه و نصحیت می‌کردند و وقتی چاره نبود شمشیر می‌کشیدند.
نامه 54 نهج البلاغه که حضرت به طلحه و زبیر نوشتند، «أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ عَلِمْتُمَا وَ إِنْ كَتَمْتُمَا أَنِّي لَمْ أُرِدِ النَّاسَ حَتَّى أَرَادُونِي» من سراغ خلافت نیامدم، مردم سراغ من آمدند. «وَ لَمْ أُبَايِعْهُمْ حَتَّى بَايَعُونِي» من نرفتم با مردم بیعت کنم، مردم آمدند با من بیعت کردند.«وَ إِنَّكُمَا مِمَّنْ أَرَادَنِي وَ بَايَعَنِي» شما جز کسانی بودید که سراغ من آمدید و با من بیع کردید. «وَ إِنَّ الْعَامَّةَ لَمْ تُبَايِعْنِي لِسُلْطَانٍ غَالِبٍ وَ لَا [لِحِرْصٍ‏] لِعَرَضٍ‏ حَاضِرٍ» عموم مردم که با من بیعت کردند از روی اجبار و پول پاشی نبود، «فَإِنْ‏ كُنْتُمَا بَايَعْتُمَانِي طَائِعَيْنِ» اگر شما جزء کسانی بودی که با میل و رغبت با من بیعت کردید، «فَارْجِعَا وَ تُوبَا إِلَى اللَّهِ مِنْ قَرِيبٍ» چرا جنگ جمل را راه انداختید؟ تا دیر نشده برگردید و توبه کنید. «وَ إِنْ كُنْتُمَا بَايَعْتُمَانِي كَارِهَيْنِ» یکی از حیله‌ها این بود که می‌گفتند: به اجبار بیعت کردیم. حضرت فرمود: دروغ می‌گویید. «فَقَدْ جَعَلْتُمَا لِي عَلَيْكُمَا السَّبِيلَ بِإِظْهَارِكُمَا الطَّاعَةَ وَ إِسْرَارِكُمَا الْمَعْصِيَةَ» چون آن موقع که آمدید آثار کراهت در شما نبود، «وَ لَعَمْرِي مَا كُنْتُمَا بِأَحَقِّ الْمُهَاجِرِينَ بِالتَّقِيَّةِ وَ الْكِتْمَانِ» مثل بقیه‌ی مهاجرین، تاریخ اسلام را ببینید، مگر امیرالمؤمنین با کسانی که با حضرت بیعت نکردند، متعرض شدند؟ چهره‌های شاخص و سرشناس حاضر به بیعت نشدند. «وَ إِنَّ دَفْعَكُمَا هَذَا الْأَمْرَ [قَبْلَ‏] مِنْ قَبْلِ أَنْ تَدْخُلَا فِيهِ» حضرت فرمود: اگر بنا بود بیعت شکنی کنید کاش از اول نمی‌آمدید. «كَانَ أَوْسَعَ عَلَيْكُمَا مِنْ خُرُوجِكُمَا مِنْهُ بَعْدَ إِقْرَارِكُمَا بِهِ وَ قَدْ زَعَمْتُمَا أَنِّي قَتَلْتُ عُثْمَانَ» فکر می‌کنید من عثمان را کشتم. «فَبَيْنِي وَ بَيْنَكُمَا مَنْ تَخَلَّفَ عَنِّي وَ عَنْكُمَا» عده‌ای هستند طرفدار من و شما نیستند، بیایند حَکَم شوند. «مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ ثُمَّ يُلْزَمُ كُلُّ امْرِئٍ بِقَدْرِ مَا احْتَمَلَ» امیرالمؤمنین در اوج قدرت است و از دشمن داخلی نمی‌ترسد، ولی دلش نمی‌خواهد خونی از افراد در جنگ داخلی ریخته شود. «فَارْجِعَا أَيُّهَا الشَّيْخَانِ عَنْ رَأْيِكُمَا» چقدر احترام می‌گذارند، می‌فرمایند: بیایید از رأی خود برگردید. «فَإِنَّ الْآنَ [أَعْظَمُ‏] أَعْظَمَ أَمْرِكُمَا الْعَارُ» الآن اگر برگردید نهایت این است که بگویید: این ننگ ماست، ما اینقدر جمعیت راه انداختیم، مکه رفتیم، تبلیغات کردیم، این عار است. فرمود: به خیال شما این عار است اما «مِنْ قَبْلِ أَنْ [يَجْتَمِعَ‏] يَتَجَمَّعَ الْعَارُ وَ النَّارُ» اگر شعله جنگ برپا شود هم ننگ این جنگ و هم آتش بر شما می‌ماند. طلحه و زبیر هردو کشته شدند. اگر کوتاه می‌آمدند اینطور نمی‌شد. یکی از علمای بزرگ می‌فرمودند: مرد آن است که حرفش یکی نباشد! اشتباه کردی بگو: اشتباه کردم. اگر حرفت حق است، یکی باشد ولی اگر حرفت باطل است، چه اصراری است که یکی باشد.
در نامه 57 نهج‌البلاغه حضرت به مردم کوفه فرمودند، ابن ابی الحدید یک تعبیری دارد می‌گوید: چقدر حضرت با تعبیراتش دل مردم و دل موافق و مخالف را جذب می‌کند. «أَمَّا بَعْدُ فَإِنِّي‏ خَرَجْتُ‏ [عَنْ‏] مِنْ حَيِّي‏ هَذَا إِمَّا ظَالِماً وَ إِمَّا مَظْلُوماً وَ إِمَّا بَاغِياً وَ إِمَّا مَبْغِيّاً» یا من ظالم هستم یا مظلوم هستم، یا ستمگر هستم یا به من ستم شده است. «عَلَيْهِ وَ [أَنَا] إِنِّي أُذَكِّرُ اللَّهَ مَنْ بَلَغَهُ كِتَابِي هَذَا» نزد من بیایید، «لَمَّا نَفَرَ إِلَيَّ فَإِنْ كُنْتُ مُحْسِناً أَعَانَنِي» اگر من مظلوم هستم کمک من کنید، «وَ إِنْ كُنْتُ مُسِيئاً اسْتَعْتَبَنِي‏» اگر ظالم هستم مرا عتاب کنید. حضرت ظالم بودن خودش را در تعبیر مقدم بر مظلوم بودنش آورده است ولی مدارا می‌کند تا مردم حرفش را بشنوند.
در خطبه 169 حضرت تعبیری دارند که می‌فرمایند: «سَأَصْبِرُ مَا لَمْ‏ أَخَفْ عَلَى جَمَاعَتِكُمْ» به طلحه و زبیر فرمود: من حرفی نمی‌زنم تا وقتی که نگران جماعت نباشم، بین مردم تفرقه ایجاد نشود و خون کسی ریخته نشود. این داستان را ابن ابی الحدید نقل می‌کند و بسیار حیرت انگیز است. امیرالمؤمنین قبل از شروع جنگ فرمودند: به زبیر بگویید بیاید با او کار دارم. زبیر آمد، حضرت بدون تجهیزات نظامی رفتند و پیراهنی بر تن داشتند. اما زبیر وقتی آمد، تمام بدنش پر از سلاح بود و فقط دو تا چشمش پیدا بود. امیرالمؤمنین با یک پیراهن آماده نبرد شدند. حضرت فرمودند: «یا أباعبدالله» با کنیه صدا زدند، «لعمري لقد اعددت سلاحا و جندا» خوب اسلحه جمع کردی و لشگر آوردی، عذری هم نزد پروردگار داری که جواب خدا را بدهی که چرا اینقدر سلاح جمع کردی؟ گفت: بازگشت ما به خداست. این چه جوابی است! حضرت آیه 25 سوره نور را خواندند، «يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اللَّهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُ‏ الْمُبِينُ‏» این را خواندند و بعد مطلبی را به زبیر یادآوری کردند. آنهایی که سلاح آماده می‌کنند باید یک جوابی برای خدا داشته باشند. سلاح هم فقط جنگی نیست، در بحث تبلیغات انتخابات در هر حزب و جناحی که هستید، این سؤال امیرالمؤمنین را پاسخ بدهید. «اعددت سلاحاً و جنداً» آیا مجوز برای این کارها داری؟ فرمودند: زبیر یادت هست روزی که من و تو با هم بودیم و دست بر گردن من انداخته بودی و پیامبر این صحنه را دید، پیامبر فرمود: خوب دست در گردن علی انداختی، آیا او را دوست داری؟ گفتی: چرا دوست نداشته باشم. او برادر من است و پسرخاله من است. آن روز رسول خدا فرمود: امروز دست گردن علی انداختی ولی روزی با علی می‌جنگی و تو ستمگر هستی. تا این جمله را زبیر شنید، جا خورد. یکباره گفت: «انا لله و انا الیه راجعون» چیزی یاد من آوردی که روزگار مرا به فراموش انداخته بود. یکباره خشکش زد!!! راست می‌گویی، آن روز پیامبر به من این را گفت. گفت: من برمی‌گردم و همین الآن برمی‌گردم! برگشت و نزد پسرش عبدالله بن زبیر رفت، یکی از همسران پیامبر که در این جنگ همراه اینها بود، گفت: می‌خواهم برگردم. گفتند: ترسیدی! شمشیر علی را دیدی؟ گفت: نه، قصه‌ای را برایم یادآوری کرد که من به کل فراموش کردم. گفتند: ترسیدی؟! گفت: نه، دوباره وسط لشگر آمد رجز خواند. امیرالمؤمنین فرمود: کاری نداشته باشید و سراغ او نروید. قدرتی از خود نشان داد و برگشت. نکته اول اینکه موعظه را رها نکنید و هیچوقت نا امید نباشید. کسی باور می‌کرد زبیر یکباره متحول شود و برگردد، این ناامیدی برای کسی است که از رحمت خدا و تأثیر موعظه غافل باشد. در هر شرایطی طرف را اگر غرق در گناه دیدید، اوج گناه دیدید باز هم نا امید نباشید. گاهی یک سفر کربلا، یک سفر امام رضا طرف را متحول می‌کند. گاهی یک جمله انسان را متحول می‌کند. زبیر برگشت ولی جرم بزرگی را مرتکب شده بود. خودش کنار رفت و کسی با او برنگشت، شعله‌های جنگ را روشن کرده بود.
حضرت یک نامه به اهل مدینه نوشتند، یک نامه به طلحه و زبیر، یک نامه به اهل کوفه و یک نامه به اهل مدینه، به اهل مدینه نوشتند: «فَقَدَّمْتُ إِلَيْهِمُ‏ الرُّسُلَ» گروهی را فرستادم با اینها صحبت کند، «وَ أَعْذَرْتُ كُلَّ الْأَعْذَارِ» هر عذری داشتند برایشان گفتم، «ثُمَّ نَزَلْتُ ظَهْرَ الْبَصْرَةِ فَأَعْذَرْتُ بِالدُّعَاءِ وَ قَدَّمْتُ الْحُجَّةَ وَ أَقَلْتُ الْعَثْرَةَ وَ الزَّلَّةَ» تا اینجا خطای شما را می‌گذرم «وَ اسْتَتْبَتْهُمَا» توبه دادم و التماس و خواهش کردم، اثر نکرد. جنگ انجام شد، حالا عجیب این است، مرحوم شیخ مفید می‌نویسد: وقتی امیرالمؤمنین میان دو لشگر آمدند، منادی امیرالمؤمنین صدا زد و گفت: امیرالمؤمنین فرموده تا من فرمان ندادم شما این جنگ را شروع نکنید. ایستادند، جملی‌ها تیراندازی کردند. آمدند گفتند: آنها به ما تیراندازی کردند! حضرت فرمود: کاری نداشته باشید و منتظر بمانید. دوباره تیراندازی کردند و یک عده از یاران امیرالمؤمنین کشته شدند، آمدند گفتند: عده‌ای را شهید کردند. فرمودند: حالا شروع کنید! در خطبه 218 امیرالمؤمنین کنار کشته‌ی طلحه آمدند. طلحه در جنگ کشته شد. بعضی می‌گویند: جنگ دو سه روز بیشتر طول نکشید ولی تلفات سنگینی داشت.
در خطبه 218 نهج‌البلاغه هست که وقتی جنگ تمام شد امیرالمؤمنین بین کشته‌ها قدم زدند. به دو جنازه رسیدند، یکی جنازه طلحه و یکی جنازه‌ی عبدالرحمن بن عتاب بن اسید، وقتی به جنازه طلحه رسیدند، یک جا پیدا کنید امیرالمؤمنین از کشتن دشمن خوشحال شده باشد. اینها آمدند در مقابل حجت و ولی خدا ایستادند و هرکس چنین کند کافر است، ولی تا دیروز مسلمانی مثل ما بودند، حضرت از کشتن اینها خوشحال نبود. تمام تاریخ جمل را ببینید، بیست خطبه در مورد جمل است. یکجا پیدا کنید که حضرت شادی کرده باشد. حضرت گریه می‌کرد و اشک می‌ریخت. کنار کشته طلحه آمد و فرمود: «لَقَدْ أَصْبَحَ‏ أَبُو مُحَمَّدٍ بِهَذَا الْمَكَانِ غَرِيباً» اسمش را نبرد و با کنیه نام برد. فرمود: ابو محمد، جنازه‌ی طلحه وسط بیابان‌ها غریب افتاده است. «أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كُنْتُ أَكْرَهُ أَنْ تَكُونَ قُرَيْشٌ قَتْلَى تَحْتَ بُطُونِ الْكَوَاكِبِ» به خدا قسم من دوست نداشتم... شارحین نهج‌البلاغه گفتند: تعبیر قریش، یعنی شما پیشگام در اسلام بودید، طلحه در احد چقدر افتخار آفریدی، زبیر تو در احد غوغا کردی. آنوقت امروز باید مقابل من بایستید. من نمی‌خواستم جنازه‌ات زیر آسمان و ستاره‌ها در بیابان افتاده باشد. «أَدْرَكْتُ وَتْرِي‏ مِنْ بَنِي عَبْدِ مَنَافٍ» امیرالمؤمنین خیلی تحمل کرده و با همه حوصله‌ای که کردند و صبر کردند، در خطبه 217 حضرت تشریح می‌کنند که اینها با من چه کردند.
وقتی حضرت عثمان بن حنیف، استاندار خود را دیدند، تمام موی سر و صورت او را کنده بودند. امیرمؤمنان به گریه افتاد. طلحه و زبیر وقتی وارد بصره شدند، هفتاد نفر را کشتند. طلحه و زبیر آدم‌های خوبی نبودند. اول اینکه بیت المال بصره را غارت کرده بودند. دوم اینکه هفتاد محافظ بیت المال را کشتند. سوم اینکه آتش جمل را برپا کردند. همسر رسول خدا را همراه خود آوردند. امیرالمؤمنین فرمود: از خدا نترسیدید، حیاء نکردید که همسر خود را در خانه نشاندید و همسر پیامبر را همراه خود آوردید؟ هردو کشته شدند و سی هزار نفر در این جنگ کشته شد ولی با تمام این حرف‌ها حضرت دلش می‌سوزد. باز ناراحت است و می‌گوید: جنازه‌ات غریب افتاده است.
در تاریخ هست که حضرت کنار جنازه عبدالرحمن بن عتاب آمدند، عتاب بن اسید جواب 22 ساله‌ای بود که وقتی اسلام آورد، پیامبر خدا او را به عنوان جوانترین امیر مکه منصوب از طرف پیامبر بود. حضرت کنار این دشمنی که روی زمین افتاده بود آمدند. حضرت به این جنازه نگاه کردند و فرمودند: «هذا يعسوب قريش هذا اللباب‏ المحض» فرمود: دارم غصه می‌خورم، شما جزء بزرگان قریش بودید و پدرت امیر مکه بود، حالا باید جنازه‌ات در بیابان باشد و به دست ما کشته شوی. «هذا فتى الفتيان هذا اللباب‏ المحض» این جوانمرد مغز خالص است، چرا باید در جنگ کار ما به جایی برسد که او را بکشیم؟ یک کسی وقتی این جملات را شنید تعجب کرد و به امیرالمؤمنین گفت: یا علی برای اینها روضه خوانی می‌کنی؟ برای اینها غصه می‌خوری؟ چرا اینقدر ناراحت هستی؟ اینها دشمن هستند و چنین و چنان کردند. سی هزار لشگر در مقابلت آوردند! فرمود: اگر بدانی این چه خانواده‌ای دارد؟ چه پدر و مادری دارد. تو نبودی و خبر نداری.
مرحوم شیخ مفید می‌فرماید: وقتی دید این کشته‌ها روی زمین افتاده، فرمود: من کاری کردم که نمی‌خواستم اینطور شود. خیلی سعی کردم کار به جنگ کشیده نشود، «جُدِعَتْ أَنْفِي أَمَا وَ اللَّهِ لَقَدْ كَانَ‏ مَصْرَعُكُمْ‏ لَبَغِيضاً إِلَيَّ وَ لَقَدْ تَقَدَّمْتُ إِلَيْكُمْ وَ حَذَّرْتُكُمْ عَضَّ السُّيُوفِ وَ كُنْتُمْ أَحْدَاثاً لَا عِلْمَ لَكُمْ بِمَا تَرَوْنَ وَ لَكِنَّ الْحَيْن‏» فرمود: شما جوان هستید و از گذشته خبر نداشتید. چرا کار ما به اینجا کشیده شد؟ گفتم طلحه و زبیر و یکی از همسران پیامبر بودند که او فرماندهی می‌کرد در این جریان، وقتی جنگ تمام شد، زبیر به یک کناری رفت و او را یک کسی کشت. زبیر را در خواب کشتند. طلحه هم در درگیری کشته شد. طلحه را یاران امیرالمؤمنین نکشتند. طلحه را مروان کشت. مروان در سپاه جملی‌ها بود و از طلحه کینه داشت. وقتی جنگ به هم ریخت، در تاریخ هست که خواستم او را هدف قرار بدهم، دیدم همه بدنش سلاح است، خوب دقت کردم یک شکاف کوچکی پیدا کردم و دیدم از اینجا می‌شود نفوذ کرد. معلوم می‌شود مروان هم تیرانداز ماهری بود. از یک شکاف طلحه را زد و کشت. دشمن، دشمن را می‌زند برای اینکه گردن امیرمؤمنان بیاندازد، همانطور که خلیفه را کشتند و خونش را پای امیرالمؤمنین گذاشتند. عمروعاص به همسر پیامبر می‌گوید: کاش تو را می‌کشتیم و جرم کشتن تو هم گردن علی می‌انداختیم! کشته شدن همسر پیامبر آرزوی عمروعاص است. وقتی جنگ تمام شد، امیرالمؤمنین کنار همسر پیامبر آمد. لباس رزمی هم بر تن کرده بود. حضرت فرمودند: تو همسر پیامبر هستی، پیامبر فرموده بود: این کار را بکنی؟ این همه تلفات برپا کنی؟ گفت: یا ابالحسن تو بزرگ و آقا هستی، تو بگذر! حضرت به محمد بن ابی بکر فرمود: خواهرت را جمع کن! مواظب باش آسیبی به او نرسد. با کمال احترام او را برگرداندند. محمد بن ابی بکر جزء فرماندهان امیرالمؤمنین بود. وقتی او را یک جای امن برد، خیالش راحت شد، گفت: برادر سراغ لشگر برو ببین عبدالله بن زبیر کجاست؟ زنده و مرده او را برای من بیاور. رفت و برگشت و گفت: عبدالله بن زبیر زنده است! گفت: یک خواهشی دارم، نزد امیرالمؤمنین برو، علی مرا بخشید، بگو او را هم ببخشد و برای او امان بگیر. امیرالمؤمنین مظلوم‌ترین عالم است، حضرت فرمود: برو به او بگو، «آمنته و آمنت جمیع الناس» همه را امان دادم! من با کسی کاری ندارم. حضرت فرمود: وسط جنگ اگر کسی فرار کرد، کاری نداشته باشید. اگر کسی مجروح شد کاری نداشته باشید. کسی در خانه‌ای پناه برد کاری نداشته باشید. کسی را اسیر کنم؟ اموالشان را غنایم جنگی بگیرم؟ ابدا! همه را امان دادم.
در خطبه 73 نهج‌البلاغه هست که همین مروانی که زشت ترین تحریکات را کرد و مکار و حیله‌گر است و طلحه را کشت، برای اینکه شعله جنگ را بیشتر کند، امام حسن و امام حسین را واسطه قرار داد و گفت: شما به پدرتان بگویید با من کاری نداشته باشد. مروانی که بالای منبر رسول خدا می‌رفت و به امام حسن دشنام می‌داد. حضرت فرمود: من همه را بخشیدم و امان دادم. این اوج مدارا قبل از شروع جنگ است که جنگ شروع نشود و بعد از شروع جنگ که حضرت می‌خواستند یک جوری در اوج مدارا به پایان رساندند. در خطبه 156 هست که وقتی جنگ تمام شد، امیرالمؤمنین فرمود: با همسر پیامبر کاری نداشته باشید، این یک کینه‌ای داشت اما حساب من با او روز قیامت باشد ولی حرمتش را نگه دارید. این اوج مدارای امیرالمؤمنین با دشمن داخلی در جنگ داخلی است.
شریعتی: به همین سادگی می‌شود از سیره امیرالمؤمنین درس گرفت با فراز به فراز خطبه امیرالمؤمنین. امروز صفحه 299 قرآن کریم را تلاوت خواهیم کرد. چقدر خوب است ثواب تلاوت این آیات را به روح بلند شهید ولایت، حضرت صدیقه طاهره(س) هدیه کنیم.
«الْمالُ‏ وَ الْبَنُونَ‏ زِينَةُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ أَمَلًا «46» وَ يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبالَ وَ تَرَى الْأَرْضَ بارِزَةً وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً «47» وَ عُرِضُوا عَلى‏ رَبِّكَ صَفًّا لَقَدْ جِئْتُمُونا كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ بَلْ زَعَمْتُمْ أَلَّنْ نَجْعَلَ لَكُمْ مَوْعِداً «48» وَ وُضِعَ الْكِتابُ فَتَرَى الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا فِيهِ وَ يَقُولُونَ يا وَيْلَتَنا ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلَّا أَحْصاها وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً «49» وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِي وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا «50» ما أَشْهَدْتُهُمْ خَلْقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لا خَلْقَ أَنْفُسِهِمْ وَ ما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً «51» وَ يَوْمَ يَقُولُ نادُوا شُرَكائِيَ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ فَدَعَوْهُمْ فَلَمْ يَسْتَجِيبُوا لَهُمْ وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ مَوْبِقاً «52» وَ رَأَى الْمُجْرِمُونَ النَّارَ فَظَنُّوا أَنَّهُمْ مُواقِعُوها وَ لَمْ يَجِدُوا عَنْها مَصْرِفاً»
ترجمه آیات: مال و فرزندان، زينت زندگى دنيايند و كارهاى ماندگار شايسته، نزد پروردگارت پاداشى بهتر دارند و اميد داشتن به آنها نيكوتر است. و (ياد كن) روزى كه كوهها را به حركت درآوريم وزمين را آشكار (صاف و هموار) مى‏بينى در حالى كه همگان را برانگيخته‏ايم، پس هيچ يك از آنان را فروگذار نمى‏كنيم. و (در آن روز) همه‏ى مردم صف كشيده، بر پروردگارت عرضه مى‏شوند. (خدا به آنان مى‏فرمايد:) همان‏گونه كه نخستين بار شما را آفريديم، (امروز هم) به سوى ما آمديد، بلكه پنداشتيد كه هرگز ما برايتان موعدى مقرّر نخواهيم داشت؟ وكتاب (و نامه اعمال) در ميان نهاده مى‏شود، پس مجرمان را مى‏بينى كه از آنچه در آن است بيمناك‏اند و مى‏گويند: واى بر ما، اين چه نوشته‏اى است كه هيچ (گفتار و كردار) كوچك وبزرگى را فروگذار نكرده مگر اينكه برشمرده است! و آنچه انجام داده‏اند (مقابل خود) حاضر مى‏يابند وپروردگارت به هيچ‏كس ستم نمى‏كند. و (ياد كن) هنگامى كه به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده كنيد. پس همه به جز ابليس سجده كردند! او از جنّ بود و از فرمان پروردگارش سر بر تافت. آيا (با اين حال) او و نسل او را به جاى من سرپرستان خود مى‏گيريد؟ در حالى كه آنان براى شما دشمنند! ستمگران بد چيزى را به جاى خدا برگزيدند. من آنان (ابليس و فرزندانش) را نه در آفرينش آسمان‏ها و زمين و نه در آفرينش خودشان به شهادت نطلبيدم ومن گمراه گنندگان را دستيار خود نمى‏گيرم. و (ياد كن روز قيامتى را) روزى كه (خداوند به مشركان) مى‏گويد: آنان را كه شريك من مى‏پنداشتيد فرا بخوانيد (تا كمكتان كنند)، پس (مشركان) آنها را مى‏خوانند ولى پاسخى به آنان نمى‏دهند و ما ميانشان ورطه‏ى هلاكت قرار مى‏دهيم. و گناهكاران (در قيامت) آتش دوزخ را مى‏بينند، پس درمى‏يابند كه در آن خواهند افتاد و راه فرارى از آن نمى‏يابند.
شریعتی: می‌فرمود: از دنیای شما سه چیز را دوست دارم. یکی نگاه کردن به چهره رسول خدا، دوم تلاوت آیات قرآن کریم، سوم کمک و انفاق در راه خدا. سلام و درود خدا بر حضرت زهرا(س).
حاج آقای حسینی قمی: چون این هفته تجلیل از بانوی با عظمت اسلام، اسماء (س) است و در آستانه شهادت حضرت زهرا هستیم، این شعر معروف را بخوانم. آقای سازگار شاعر اهل‌بیت اولین شعری که گفتند این شعر بود.
بریز آب روان اسماء به جسم اطهر زهرا، ولی آهسته آهسته
تو می‌بینی علی را زار و خسته، نمی‌بینی تو پهلوی شکسته
تو می‌بینی ز من آه شبانه، نمی‌بینی تو جای تازیانه
این بانوی با عظمتی که همراه صدیقه طاهره با اهل‌بیت همه جا بوده و آخرین لحظات با حضرت صدیقه(س) بوده است. امیرالمؤمنین به منزل آمدند، دیدند صدیقه طاهره راه افتادند و کار خانه انجام می‌دهند. در تاریخ هست که لباس بچه‌ها را عوض کردند و سر بچه‌هایشان را شستند، مقداری نان آماده کردند. حضرت تا این حالت را دیدند، خوشحال شدند. فرمودند: خدا را شکر راه افتادی. عرض کرد: نه علی جان، حالم بهتر نشده است. چون روز آخر بود کار خانه کردم. گیسوی فرزندان خود را شانه کردم! در این اشعار هست که:
امشب به نخل آرزویم برگ پیداست، در چهره‌ی زردم نشان مرگ پیداست
دیدی چه حالی در نمازم بود اسماء، این آخرین راز و نیازم بود اسماء
در روایت هست امیرالمؤمنین در اتاق آمدند و دست زهرا را گرفتند و فرمودند: از کجا خبر داری روز آخر است. فرمود: پدرم را خواب دیدم که به من خبر داد، امشب مهمان من هستی. در تاریخ هست که بالین سر فاطمه(س) نشستند. سر زهرا را به سینه چسبانیدند، مدتی هردو گریه کردند، بچه‌ها را از اتاق بیرون کردند.
نه ساله بودم آمدم من خانه‌ی تو، تو شمع من بودی و من پروانه‌ی تو
جایم ببین بستر شده، پروانه خاکستر شده، شبها اگر درد دلم با تو نگفتم
از سینه و بازو و پهلویم نگفتم، زینب بگو بیرون رود تا حرف ما را نشنود
بچه‌ها را بیرون کردند و مدتی هردو گریه کردند. از سخت‌ترین لحظات زندگی امیرالمؤمنین این لحظات بود. این از افتخارات مظلومه عالم است که وقتی امیرالمؤمنین به فاطمه زهرا فرمودند: چرا گریه می‌کنی؟ گفت: برای مصیبت‌هایی که تو بعد از من می‌بینی! امیرمؤمنان پاسخ دادند: فاطمه جان گریه نکن! چون در راه خداست کوچک است وعیبی ندارد. اسماء در تمام این مراحل همراه صدیقه طاهره(س) بود. می‌گوید: من در شب عروسی فاطمه زهرا بودم، همه رفتند و من ماندم. پیامبر فرمود: چه کسی در خانه است؟ گفتم: من هستم. فرمود: مگر نگفتم کسی نماند؟ گفت: من امشب می‌خواهم برای فاطمه مادری کنم، خدیجه کبری سفارش کرده است. پیامبر به گریه افتادند و اسماء را قسم دادند، اسماء تو را به خدا قسم این وصیت خدیجه است؟ عرض کرد: بله. اسماء می‌گوید: ولی حیف که این خوشحالی خیلی طول نکشید و نه سال بعد آن شب شادی من خانه زهرا و علی بودم، نه سال بعد امیرالمؤمنین فرمود: تو که شب عروسی ما بودی، امشب هم بمان که بدن فاطمه را غسل بدهیم!
شریعتی: حضرت علی(ع) گریه می‌کردند و می‌فرمودند: از این می‌ترسم که بعد از تو زیاد زنده بمانم!
«والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین»