main logo of samtekhoda

98-05-01-حجت الاسلام والمسلمین حسینی قمی-شرح خطبه پنجم نهج البلاغه


برنامه سمت خدا
موضوع برنامه: شرح خطبه پنجم نهج البلاغه
كارشناس: حجت الاسلام والمسلمین حسینی قمی
تاريخ پخش: 01- 05-98
شریعتی:
بسم الله الرحمن الرحیم، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
آغوش سحر تشنه‌ی دیدار شماست *** مهتاب خجل ز نور رخسار شماست
خورشید که در اوج فلک خانه‌ی اوست *** همسایه‌ی دیوار به دیوار شماست
سلام می‌کنم به همه دوستان عزیزم، بیننده‌های خوب و شنونده‌های بسیار نازنین، انشاءالله در هرجایی که هستید بهترین‌ها برای شما رقم بخورد. حاج آقای حسینی قمی، سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.
حاج آقای حسینی قمی: سلام علیکم و رحمة الله، عرض سلام و ارادت خالصانه خدمت همه بینندگان و شنوندگان عزیز دارم.
شریعتی: چقدر انسان‌های خوشبختی هستیم که نهج‌البلاغه داریم که حرف امروز امیرمؤمنان به همه ماست، امروز خطبه پنجم از نهج‌البلاغه را خواهیم شنید.
حاج آقای حسینی قمی: بسم الله الرحمن الرحیم، «أَيُّهَا النَّاسُ شُقُّوا أَمْوَاجَ الْفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجَاةِ وَ عَرِّجُوا عَنْ طَرِيقِ الْمُنَافَرَةِ وَ ضَعُوا تِيجَانَ الْمُفَاخَرَةِ» خطبه‌ی پنجم نهج‌البلاغه امیرالمؤمنین داستانی دارد که باید بگویم تا کلام حضرت معلوم شود. داستان از کتاب مصباح السالکین نقل می‌کنند، قدیمی‌ترین شرح بر نهج‌البلاغه امیرالمؤمنین که نسبتاً مفصل‌ترین شرح است که به دست ما رسیده است. چون بعضی از شرح‌های نهج‌البلاغه در مرور زمان از دست رفته است. اما قدیمی‌ترین و جامع‌ترین شرح نهج‌البلاغه، مصباح السالکین مرحوم ابن میثم بحرانی هست. ابن میثم از علمای بزرگ شیعه هست که تقریباً هفتصد سال پیش زندگی می‌کرد و وفات این مرد بزرگوار حدود 670 هست و حدود 700 سال از وفات این مرد می‌گذرد. شاگرد شخصیتی مثل محقق حلی صاحب شرایع بود. استاد بزرگان فراوانی بود، قدیمی‌ترین شرحی که بر نهج‌البلاغه نوشته شده، مصباح السالکین است ولی معروف به شرح ابن میثم است. به فارسی هم ترجمه شده که نگاهش کلامی فلسفی هست. در حالی که نگاه ابن ابی الحدید که معاصر با ابن میثم هست، نگاه ادبی و تاریخی دارد. او هم از علمای اهل سنت است و معاصر با ابن میثم بحرانی است.
ایشان می‌نویسند بعد از جریان سقیفه، وقتی عده‌ای بعد از وفات رسول خدا در سقیفه بنی ساعده نشستند و برای تعیین خلیفه به توافق رسیدند، یک خلیفه‌ای را تعیین کرد. سید رضی هم اینجا دارند، ولی مفصل این را ابن میثم بحرانی آورده است. وقتی سقیفه تمام شد و در سقیفه خلیفه تعیین کردند، ابوسفیان با نیت فتنه‌جویی سراغ عباس عموی پیامبر رفت. گفت: تو عموی پیامبر هستی، من هم یک شخصیتی برای خودم در قریش هستم که مردم حرف مرا می‌پذیرند. خبری داری در سقیفه مردم خلیفه تعیین کردند. برویم با علی بن ابی طالب بیعت کنیم و در برابر سقیفه بایستیم و با آنها بجنگیم. گفت: ما کی تا به حال دنبال اراذل و اوباش بودیم؟ شما عموی پیامبر و من هم آدمی هستم که حرفم در قریش پذرفته می‌شود. بلند شو برویم با علی بن ابی طالب بیعت کنیم. خدمت امیرالمؤمنین آمدند، عباس عموی پیامبر از نقشه‌های ابوسفیان با خبر نبود که چه آدم مکاری هست. وقتی ابوسفیان پیشنهاد خود را مطرح کرد، از این قسمت ابن اثیر در کامل می‌نویسد. حتی مقدم بر ابن میثم هست. وقتی پیشنهاد خودشان را به امیرالمؤمنین دادند و ابوسفیان مطرح کرد که حاضر هستیم بجنگیم و با شما بیعت کنیم خیلی جالب است حضرت دو بار قسم خوردند که «و اللّه ما أردت إلّا الفتنة» به خدا قسم تو قصدی جز فتنه جویی نداری «و إنّك و اللّه طالما بغيت للإسلام شرّا» تو همیشه به فکر بودی که برای اسلام شری به پا کنی. ما نیازمند خیرخواهی تو نیستیم.
ابوسفیان در فتح مکه از ترس اسلام آورد. اینها اسلامشان اسلام حقیقی نبود. در بخش نامه‌ها، نامه دهم و نامه شانزدهم، امیرالمؤمنین به معاویه بیان می‌کند که «إِنِّي لَعَلَى الْمِنْهَاجِ الَّذِي‏ تَرَكْتُمُوهُ‏ طَائِعِينَ وَ دَخَلْتُمْ فِيهِ مُكْرَهِينَ» به معاویه می‌نویسد من در همان سبک و طریق خودم هستم. من همان اسلامی که داشتم را دارم. ولی آن روزی که شما اسلام را پذیرفتید، از سر اکراه پذیرفتید. بنابراین حضرت ابوسفیان را می‌شناسد و جز شر قصد دیگری ندارد، این همان ابوسفیانی است که ابن ابی الحدید می‌نویسد یک وقتی در دوران خلیفه سوم کنار قبر حضرت حمزه آمد و جسارتی کرد. به حمزه خطاب کرد که حمزه سر از قبر بردار ببین! حکومتی که نتوانستیم در جنگ بدر و احد و احزاب از شما بگیریم، امروز دست پچه‌های ماست. بچه‌های ما دارند با آن بازی می‌کنند. یا ابن ابی الحدید نقل می‌کند که ابوسفیان آخر عمر کور شده بود، در یک جلسه‌ای نمی‌دید گفت: غریبه در مجلس نیست؟ گفتند: نه، گفت: حالا که حکومت به دست ما رسیده مثل توپ به هم پاس بدهید و این خلافت را از دست ندهید. دلسوزی ابوسفیان معلوم است به چه جهت است. حضرت فرمود: به خدا قسم قصد تو فتنه است.  سید رضی می‌نویسد بعد از اینکه در سقیفه بیعت کردند، ابوسفیان به همراه عباس به امیرمؤمنان پیشنهاد کرد که بیا با تو بیعت کنیم و با سقیفه نشینان بجنگیم. حضرت فرمودند: «أَيُّهَا النَّاسُ شُقُّوا أَمْوَاجَ‏ الْفِتَنِ» شارحین نهج‌البلاغه فرمودند: از اینکه خطاب حضرت ایها الناس است، معلوم می‌شود اینجا دیگر مخاطب حضرت ابوسفیان و عباس نبودند. در این فضا یک عده دیگر هم جمع شدند و از این پیشنهاد با خبر شدند و با امیر مؤمنان با یک جمعی صحبت می‌کنند. فرمودند:‏ «أَيُّهَا النَّاسُ شُقُّوا أَمْوَاجَ‏ الْفِتَنِ» موج‌های خروشان فتنه را کنار بزنید «بِسُفُنِ النَّجَاةِ» با کشتی نجات، رسول خدا فرمود: مثل اهل‌بیت من چون کشتی نوح است، کسی سوار شود نجات پیدا می‌کند. این حدیث مفصل در منابع عامه و خاصه آمده است. فرمود: الآن یک فتنه هست، از این فتنه‌ها کنار بروید و فتنه‌ها را بشکافید به وسیله کشتی نجات، «وَ عَرِّجُوا عَنْ طَرِيقِ الْمُنَافَرَةِ وَ ضَعُوا تِيجَانَ الْمُفَاخَرَةِ» دیدم مرحوم ابن میثم تعبیر قشنگی دارد، می‌فرماید: تمام اینهایی که دست و پا می‌زنند برای قدرت و حکومت به کجا می‌خواهند برسند؟ می‌خواهند تاج حکومت بر سرشان باشد. همه دعواها سر تاج است. حضرت می‌فرماید: تاج فخرفروشی را کنار بگذارید. امروز روزی نیست که من بخواهم وارد این میدان شوم. «أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَنَاحٍ أَوِ اسْتَسْلَمَ فَأَرَاحَ» کسانی موفق می‌شوند که اگر بال و پر دارد، قیام کند. انصار و یاورانی دارد، قیام کند و اگر ندارد، یاورانی ندارد، کناره‌گیری کند تا خودش و جامعه در آرامشی باشد.
امیرمؤمنان بعد از وفات پیامبر در یک غربت و مظلومیتی قرار گرفتند، کسی با حضرت همراهی نمی‌کند. اگر کسی همراهی نمی‌کند من برای چه قیام کنم. وقت و زمان قیام نیست. از زیباترین تعبیرات امیرمؤمنان در مورد حکومت است. حکومتی که اساس آن دعوا باشد. حکومتی که اساس آن مفاخره باشد. حکومتی که براساس حق نباشد. چقدر تعبیر حضرت زیباست. «هَذَا مَاءٌ آجِنٌ‏ وَ لُقْمَةٌ يَغَصُّ بِهَا آكِلُهَا» این حکومت 1- آب گندیده و 2- لقمه گلوگیر است. حاضر بودند هر مظلومی را از بین ببرند و هر ظلمی را انجام بدهند ولی به کجا می‌خواستند برسند. اگر اساس قدرت اساس باطل باشد، در مفاخره باشد، در منافره باشد و دعوا باشد، اگر اساس این باشد، یک آب گندیده است و یک لقمه گلوگیر است. خطبه سوم خطبه‌ی معروف است به شقشقیه، «أَمَا وَ الَّذِي‏ فَلَقَ‏ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَة» به خدا سوگند، «لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِيَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ» اگر امروز شما اعلام آمادگی نمی‌کردید، حجت بر من تمام شده «وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَمَاءِ أَلَّا يُقِرُّوا» خدا از عالمان پیمان گرفته که در برابر دو چیز آرام نباشند. «عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ» در برابر پرخوری ستمگران و گرسنگی مظلومان، خدا از ما پیمان گرفته آرام نباشیم. امروز شما آمدید اعلام آمادگی کردید و خدا از ما پیمان گرفته که ما در برابر ظلم ظالم و پرخوری ظالمان و گرسنگی مظلوم آرام نباشیم. اگر این نبود، «لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا» من این حکومت را واگذار می‌کردم. «وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا» همانطور که در برابر خلفای سه گانه برخورد کردم باز هم کناره‌گیری می‌کردم، «وَ لَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ» ای کاش دنیاپرستانی که به هر قیمتی دنبال مال دنیا هستند، «هَذِهِ عِنْدِي أَزْهَدَ مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ» یک بز یک عطسه بکند، آب بینی که از این عطسه بیاید، دنیای شما نزد من از این بی ارزش‌تر است. امروز مردم آمدند و اعلام آمادگی کردند و من می‌پذیرم.
می‌دانید بعضی از شاگردان امیرالمؤمنین تربیت یافته مکتب حضرت بودند و حکیم بودند. مثل صعصعه بن صوهان، روزی که امیرمؤمنان خلافت را بعد از 25 سال با حضور و ازدحام مردم، امیرالمؤمنین می‌فرماید: حسن و حسین زیر دست و پای مردم داشتند از بین می‌رفتند، وقتی حضرت پذیرفت، صعصعه بن صوهان این جمله را گفت. بعد از کلام خدا و اهل بیت من جمله‌ای به این زیبایی در مدح امیرمؤمنان سراغ ندارم. گفت: یا علی خلافت را قبول کردی؟ «زيَّنتَ الخِلافَةَ و ما زَانَتكَ‏ و رَفَعتَها و ما رَفَعَتكَ و لَهِيَ إليكَ أحوَجُ مِنكَ إليها» تو به خلافت زینت و آبرو دادی و خلافت را بالا بردی، خلافت محتاج توست. خلافت به تو چیزی اضافه نمی‌کند. کجای عالم می‌توانید پیدا کنید دومین کسی که وقتی به قدرت می‌رسد، خلافت چیزی به او اضافه نکرده باشد. او به خلافت ابرو داده باشد و زینت داده باشد. لذا حضرت فرمودند: من این حکومت را نمی‌خواهم. «وَ مُجْتَنِي‏ الثَّمَرَةِ لِغَيْرِ وَقْتِ إِينَاعِهَا كَالزَّارِعِ بِغَيْرِ أَرْضِهِ» الآن وقتی نیست که بخواهم دنبال حکومت بیایم، اگر کسی دنبال میوه کال برود، میوه کال چیدن چه ثمری دارد؟ شما زراعت خود را در زمین شوره‌زاری انجام بدهید، الآن وقت حکومت من نیست و فتنه هست و نمی‌توانم کاری بکنم.
بخش دوم، «فَإِنْ أَقُلْ يَقُولُوا حَرَصَ عَلَى الْمُلْكِ» من سر دوراهی قرار دارم، اگر حرف بزنم و از حقم دفاع کنم می‌گویند: حریص است. علی برای حکومت حرص می‌زند. «وَ إِنْ أَسْكُتْ» اگر سکوت کنم، «يَقُولُوا جَزِعَ‏ إ مِنَ الْمَوْتِ» از مرگ می‌ترسد. «هَيْهَاتَ‏ إ بَعْدَ اللَّتَيَّا وَ الَّتِي‏» علی که در میدان‌های نبرد حضور داشت و در هشتاد نبرد تحمیل شده بر مسلمان‌ها حضور داشتند، من و ترس از مرگ! «وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّهِ» بخدا قسم انس علی بن ابی طالب به مرگ از انس یک طفل شیرخوار به مادر بیشتر است. «بَلِ انْدَمَجْتُ‏ عَلَى مَكْنُونِ عِلْمٍ لَوْ بُحْتُ بِهِ لَاضْطَرَبْتُمْ» چرا امروز سکوت کردم؟ چون یک اسراری در سینه دارم و پیامبر اسراری به من سپرده است. اگر بخواهم آن اخبار را بازگو کنم همه شما به اضطراب می‌افتید. «اضْطِرَابَ الْأَرْشِيَةِ فِي الطَّوِيِ‏ الْبَعِيدَةِ» شارحین نهج‌البلاغه گفتند: آقا این چه سری است که امیرمؤمنان به آن اشاره می‌کند و اگر آن اسرار را فاش کنم همه شما به اضطراب می‌افتید. آن اسرار چیست؟ بعضی گفتند: یکی از اسرار مهم همین است که امیرالمؤمنین می‌دانست همین‌هایی که تا دیروز در رکاب پیامبر بودند و با پیامبر همکاری کردند، در برابر امیرالمؤمنین خواهند ایستاد. چه کسی باور می‌کرد طلحه و زبیری که یک روز شمشیرشان در خدمت اسلام بود در صفی مقابل امیرالمؤمنین قرار بگیرند و جنگ جمل را راه بیاندازند؟ ابن ابی الحدید در شرح نهج‌البلاغه دارد «کنتُ فی ایام رسول الله کجزء من رسول الله» من زمان پیامبر مثل پاره تن پیامبر بودم. «ینظر الیَّ الناس» مردم نگاهی به من داشتند مثل نگاهی که به ستارگان آسمان داشتند. «ثم غض الدهر مني» من به جایی رسیدم، «فقرن بي فلان و فلان ثم قرنت بخمسة أمثلهم عثمان فقلت وا ذفراه ثم لم يرض الدهر لي بذلك حتى أرذلني فجعلني نظيرا لابن هند و ابن النابغة لقد استنت الفصال حتى القرعى» من را شبیه عمروعاص و معاویه می‌کردند. ابن هند یعنی معاویه و ابن النابغه یعنی عمروعاص، در جنگ صفین مگر امیرالمؤمنین نفرمود: این قرآنی که بالای نیزه کردند دروغ است، نقشه و فریب است؟ قرآن ناطق من هستم. سؤال: حرف علی پیش رفت یا عمروعاص؟ در جنگ صفین قرآن را بالای نیزه کردند. امیرمؤمنان فرمود: فریب و دروغ است. فرمود: مرا با عمروعاص مقایسه کردند و تازه حف عمروعاص را پذیرفتند. لذا حضرت می‌فرماید: من اسراری دارم.
گاهی عراقی‌ها خدمت امام صادق می‌آمدند و حضرت درد و دل می‌کردند. می‌فرمودند: «کان جدی علی بن ابی طالب عندکم بالعراق» نه فقط بعد از وفات پیامبر امیرالمؤمنین تنها شده، بعد از 25 سال که به خلافت رسیده و خلافت را با اسرار مردم پذیرفته و به میدان نبرد با دشمن آمده، جدم در عراق با دشمن می‌جنگید «و ما کان معه خمسون رجلاً یعرفونه حق معرفته» علی پنجاه نفر را نداشت که حق معرفت امام را شناخته باشند. حضرت فرمودند: «و حق معرفته امامته» یعنی امام را به امامت بشناسند. یادشان باشد این اشتباه است و کسی تصور نکند بعد از 25 سال سراغ امیرالمؤمنین آمدند به عنوان امامی که ما می‌شناسیم و حدیثش را در حدیث امام رضا خواندیم، هفتاد ویژگی دارد. امیرالمؤمنین در خطبه پنجم می‌فرماید: اگر امروز حرف بزنم، «یقول حرص علی الملک» می‌گویند: چقد حریص هستی. چه کسانی به امیرالمؤمنین گفتند: حریص هستی؟ جوابش در خطبه‌ی 172 آمده است. خطبه 172 مفصل است، یک فراز کوتاهش را بخوانم. «قال قائل» در شورای شش نفره یک کسی به من گفت: شارحین نهج‌البلاغه می‌گویند: سعد بن ابی وقاص گفت. در شورا به علی بن ابی طالب گفت: «یابن ابی طالب انک علی هذا الامر لحریصٌ» در شورای شش نفره که می‌خواستند خلیفه تعیین کنند، گفتند: علی چقدر برای خلافت حرص می‌زنی؟ ابن ابی الحدید می‌گوید: سعد بن ابی وقاص همان آدمی است که حدیث منزلت را روایت کرده است.
گاهی یک بحثی مطرح می‌شود، یک سؤال یا شبهه که می‌گویند: اینقدر که شما می‌گویید امیرالمؤمنین مظلوم است، خود امیرالمؤمنین چنین ادعایی نداشته است. کی امیرمؤمنان گفت: من مظلوم بودم؟ کی امیرمؤمنان گفت: حق مرا گرفتند؟ امیرالمؤمنین با خلفا همکاری می‌کرد و ادعایی نداشت و حرفی نداشت. 25 سال صبر کرد و نوبت خلافتش رسید. من تعجب می‌کنم که شما چطور می‌خواهید پاسخ امیرالمؤمنین را در این خطبه‌ها بدهید و بگویید: امیرالمؤمنین موافق بود. پس امیرالمؤمنین چه می‌گوید؟ خطبه‌ی ششم فرمود: «فَوَاللَّهِ مَا زِلْتُ مَدْفُوعاً عَنْ‏ حَقِّي مُسْتَأْثَراً عَلَيَّ مُنْذُ قَبَضَ اللَّهُ نَبِيَّهُ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ سَلَّمَ» به خدا قسم از روزی که پیامبر از دنیا رفت، حق مرا گرفتند و من مظلوم هستم. ابن ابی الحدید یک عالم اهل سنت است و نمی‌خواهد طوری حرف بزند که با افکار خودش مخالفت داشته باشد، به این خطبه‌های امیرالمؤمنین که می‌رسد، می‌گوید: اخبار متواتری نقل شده که امیرمؤمنان جاهای متعددی فرمود که من مظلوم بودم و حق من را گرفتند. می‌گوید: خوب با اینها چه کنیم؟ در نهج‌البلاغه بیست مورد هست. ما می‌گوییم که منظور امیرالمؤمنین این است که من افضل هستم اما معنایش این نیست که پیامبر تصریح کرده که حق با من است. کسی بخواهد برای خودش یک توجیهی داشته باشد، چطور می‌خواهند پاسخ خدا را بدهند؟
ابن ابی الحدید می‌گوید: امیرالمؤمنین در مسجد کوفه بود، کسی از در وارد شد و گفت: به من ظلم شده، کسی به فریاد من برسد. حضرت فرمود: داد نزن بیا با هم فریاد بزنیم. من همیشه مظلوم بودم. ابن ابی الحدید می‌گوید: گرچه از این عبارت‌ها استفاده می‌شود که امیرمؤمنان می‌خواهد بگوید: پیامبر تصریح کرده است. ولی اگر این حرف را بپذیریم که پیامبر تصریح کرده، لازمه‌اش این است که بگوییم: این همه اصحاب و مهاجرین و انصار همه بعد از پیامبر راه را اشتباه رفتند؟ نمی‌خواهیم بگوییم تمام مهاجران و انصار بعد از وفات پیامبر اشتباه رفتند. نمی‌خواهد بپذیرد که همین طلحه و زبیر که در رکاب امیرالمؤمنین شمشیر زدند، همین‌ها که خودشان با امیرالمؤمنین بیعت کردند، برای حکومت بصره و کوفه‌ای که دنبالش بودند شمشیر کشیدند.
شریعتی: چرا جامعه فراموشکار شد؟
حاج آقای حسینی قمی: خود امیرالمؤمنین به این مردم مراجعه کرده است. در احتجاج مرحوم طبرسی هست، خطبه صدیقه طاهره مگر نبود؟ یک نفر پاسخ نداد. وقتی حضرت از اینها سؤال می‌کند می‌گویند: دیر آمدی، ما دیگر بیعت کردیم و نمی‌خواهیم بیعت شکنی کنیم. متأسفانه بعضی تصور می‌کنند فاصله غدیر و وفات پیامبر یک فاصله طولانی بود. در آستانه‌ی جشن غدیر هستیم. 18 ذی الحجه، پیامبر خدا چند روز بعد از عید غدیر زنده بودند؟ دوازده روز از ماه ذی الحجه و محرم و صفر، 28 صفر از دنیا رفتند. چیزی در حدود هفتاد، هشتاد روز. حجة الوداع، غدیر، بیعت و تبریک! همین امیرمؤمانی که به ابوسفیان فرمود: تو فتنه جو هستی و ما محتاج خیرخواهی تو نیستیم. امروز باید از امواج فتنه عبور کرد. امروز روزش نیست. «أَفْلَحَ‏ مَنْ‏ نَهَضَ‏ بِجَنَاحٍ‏» اگر بال داشتم پرواز می‌کردم و قیام می‌کردم، امروز بال و پری ندارم. امروز سکوت می‌کنم. همین امیرالمؤمنین بارها تأکید کردند بر حقانیت خودشان، از روزی که پیامبر از دنیا رفت حق مرا غصب کردند. دعوا سر اصل اسلام بود. با رحلت پیامبر دشمنان خارجی منتظر حمله به اصل اسلام بودند. امیرالمؤمنین دنبال سلطنت و قدرت نبود.
امیرالمؤمنین یک تعبیری دارد از شیخ مفید در ارشاد است، هم أمالی شیخ طوسی و هم شیخ مفید در ارشاد دارد. یک کسی به نام جُندب از اصحاب امیرالمؤمنین، می‌گوید: خدمت حضرت رفتم، بعد از اینکه مردم با عثمان بیعت کردند. دیدم حضرت سر پایین انداختند و در فکر هستند. گفتم: مردم با شما چه کردند؟ حضرت فرمود: من امروز صبر می‌کنم. گفتم: چقدر صبر می‌کنید؟ حضرت فرمود: چه کنم؟ گفتم: قیام کن و مردم را دعوت کن. به مردم بگو: تو سابقه‌ات بیشتر است و فضیلت شما بیشتر است. جایگاهت را بگو، غدیر را بگو. حدیث منزلت را بگو. اگر ده نفر جواب تو را بدهند می‌توانی قیام کنی. امیرالمؤمنینکسی نبود پشت به میدان کند. امیرالمؤمنین فرمود: همه عرب دست به دست هم بدهند به جنگ من، پشت به اینها نمی‌کنم. حضرت فرمود: تو فکر می‌کنی از صد نفر، ده نفر با من بیعت می‌کنند؟ فرمود: من از صد نفر امید ندارم دو نفر با من همراه شوند! شارحین نهج‌البلاغه، این میثم بحرانی اشاره کرده که همین امیرالمؤمنین که حق مسلم خودش می‌دانست، استخوان در گلو و خار در چشم، اینجا سکوت کرده تا روزی که «نهض بجناحٍ». کسانی که می‌خواهند این روزها برای امیرالمؤمنین کاری کنند نباید به تأخیر بیاندازند. اگر بناست برای حضرت کاری بکنیم، به دو شب به غدیر نگذاریم. از حالا یادمان باشد اگر این مظلومیت را از امیرالمؤمنین می‌بینیم، علامه امینی الغدیر نوشت، غبار مظلومیت را به سهم خودش پاک کرد، ما هم می‌توانیم یک مجلسی بگیریم غبار مظلومیت را از حضرت پاک کنیم.
شریعتی: امروز صفحه 111 قرآن کریم را تلاوت خواهیم کرد.
«وَ قالَتِ‏ الْيَهُودُ وَ النَّصارى‏ نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ قُلْ فَلِمَ يُعَذِّبُكُمْ بِذُنُوبِكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ «18» يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ عَلى‏ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ أَنْ تَقُولُوا ما جاءَنا مِنْ بَشِيرٍ وَ لا نَذِيرٍ فَقَدْ جاءَكُمْ بَشِيرٌ وَ نَذِيرٌ وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ «19» وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِياءَ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً وَ آتاكُمْ ما لَمْ يُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمِينَ «20» يا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ وَ لا تَرْتَدُّوا عَلى‏ أَدْبارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِينَ «21» قالُوا يا مُوسى‏ إِنَّ فِيها قَوْماً جَبَّارِينَ وَ إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها حَتَّى يَخْرُجُوا مِنْها فَإِنْ يَخْرُجُوا مِنْها فَإِنَّا داخِلُونَ «22» قالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذِينَ يَخافُونَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمَا ادْخُلُوا عَلَيْهِمُ الْبابَ فَإِذا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّكُمْ غالِبُونَ وَ عَلَى اللَّهِ فَتَوَكَّلُوا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ «23»
ترجمه آیات: ويهوديان ومسيحيان گفتند: ما پسران خدا ودوستان (خاص) اوييم. بگو: پس چرا شما را به (كيفر) گناهانتان عذاب مى‏كند؟! (چنين نيست) بلكه شما نيز انسان‏هايى از مخلوقات اوييد (وامتيازى نداريد). (خداوند) هر كه را بخواهد (وشايسته بداند) مى‏آمرزد و هر كه را بخواهد عذاب مى‏كند، و حكومت آسمان‏ها وزمين و آنچه ميان آن دو است از آن خداوند است، و بازگشت و سرانجام تنها به سوى اوست. اى اهل كتاب! همانا رسول ما در دورانى كه پيامبرانى نبودند به سوى شما آمد تا (حقايق را) براى شما بيان كند، تا مبادا بگوييد: مارا بشارت دهنده و بيم‏دهنده‏اى نيامد، براستى بشير و نذير برايتان آمد، و خداوند بر هر چيز تواناست. و (به ياد آوريد) زمانى كه موسى به قوم خود گفت: اى قوم من! نعمت خدا را بر خود ياد آوريد، هنگامى كه در ميان شما پيامبرانى قرار داد و شما را پادشاهان قرار داد (كه صاحب اختيار مال و جان و ناموس و حكومت شديد) و به شما چيزهايى داد كه به هيچ يك از جهانيان نداده بود. (موسى فرمود:) اى قوم من! به سرزمين مقدّسى كه خداوند براى شما مقرّر كرده وارد شويد و به پشت سر خود برنگرديد كه زيانكار مى‏گرديد. (بنى‏اسرائيل در پاسخ) گفتند: اى موسى! همانا در آن سرزمين گروهى ستمگر وجود دارد و ما هرگز وارد آن نمى‏شويم، تا آنان از آن سرزمين بيرون شوند، پس اگر از آنجا بيرون روند بى‏ترديد ما داخل مى‏شويم! دو نفر از مردانى كه (از خدا) مى‏ترسيدند و خدا به آنان نعمت (عقل وايمان و شهامت) داده بود، گفتند: از دروازه‏ى شهر بر دشمن وارد شويد (و نترسيد) پس چون كه داخل شديد همانا پيروزيد و اگر ايمان داريد بر خدا توكّل كنيد.
شریعتی: انشاءالله خداوند به همه‌ی مریض‌ها لباس عافیت بپوشاند. این هفته از شخصیت جناب دعبل صحبت می‌کنیم. برای ما از این شخصیت بگویید.
حاج آقای حسینی: ولی خدا، حجت خدا، امام معصوم به شاعری که اشعارش را خواند، تا رسید به شعر امام زمان، «خروج امام لا محالة خارجٌ یقومُ علی اسم الله و البرکات» امام رضا به دعبل فرمود: «نَطَقَ علی لِسانَکَ رُوحُ القُدس» دعبل شعر برای تو نبود، روح القدس بر زبانت جاری کرده است. جناب آقای سازگار که شش جلد دیوان دارند، خدا رحمت کند آیت الله العظمی فاضل را، من کنار ایشان در جلسه‌ای نشسته بودم. آقای سازگار خیلی سر حال بودند، قصیده‌ی خود را از حفظ می‌خواندند. ایشان به من فرمودند: این شعر برای این آقا نیست. این را خدا بر زبان ایشان جاری کرده است. می‌شود شاعر به جایی برسد که امام و حجت خدا بگوید: شعر تو نیست، روح القدس بر زبانت جاری کرده است. ابن عساکر می‌گوید: همین آدم به معتصم شعری گفت و معتصم او را به شهادت رساند. در تاریخ هست خلفا از زبانش آرامش نداشتند. دعبل می‌گفت: سی سال است که من چوبه‌ی دارم به دوشم است. مورخین می‌گویند: با اینکه خلفا پول می‌دادند تا ملاحظه‌ی آنها را بکند، ولی باز این شعر معروف را گفته است. روز جمعه روز زیارتی امام رضا(ع) است، آنهایی که 23 ذی القعده به مشهد می‌روند، تا روز 25 ذی القعده بمانند که مرحوم میرداماد می‌گوید: افضل اعمال 25 ذی القعده دحو الارض، روزه‌اش معادل هفتاد سال است و از روزه‌ی هفتاد سال بالاتر زیارت امام رضاست. زیارت حضرت افضل از روزه هفتاد سال است. بالای سر امام رضا شعری نوشته که حتماً ببینند و این شعر برای دعبل است. پول از مأمون می‌گرفت ولی از مأمون سخن می‌گفت. «قبران فی طوس خیر الناس کلهم و قبر شَرِّهم هذا من العِبَر» دو قبر اینجاست، بهترین مردم عالم و بدترین مردم عالم! امام رضا و هارون قبرشان کنار هم است. «ما ینفع الرجس من قرب الزکّی» ولو هارون کنار امام رضاست، هیچ سودی برایش ندارد. «و لا علی الزکی بقرب الرجس من ضررٍ» امام رضا از نزدیکی هارون هیچ ضرری نمی‌کند. این شعر را علیه هارون گفته است در زمانی که مأمون به او پول می‌داد ولی چوبه دار به دوشش و فریادش را در دفاع از اهل‌بیت زده است.
شریعتی: چه خوب گفت روح القدس، بیا نفسی شاعری کنیم خورشید چشم‌های امام رئوف را!
«والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین»