88-09-16
سوال – ما ميدانيم که گناه زشت و ناپسند است و نافرماني از خداست ولي باز هم گناه مي کنيم. اين از کجا نشأت مي گيرد و علت گناه چيست؟
پاسخ - قبل از اينکه وارد اين بحث بشويم من به اين مي پردازم که گناه چيست؟ گناه بيماري است که فرد گناهکار گرفتار آن ميشود و اين بيماري يک حرکت برخلاف هويت انساني و حقيقت انساني است و باعث بيماري انسان از جهت روحي، رواني، اخلاقي و رفتاري ميشود و حرکتي ميکند که اگر در عمق وجودش شخص گناهکار فرو برويم و لايه ها را کنار بزنيم و به عمق وجودش برويم و سوال کنيم که آيا اين گزينه را دوست داريد يا نه؟ ميگويد: نه. اما يکسري عوامل بيروني روي آن فشار مي آورد و باعث ميشود که اين عمل را با فشار انجام دهد نه با ميل. شايد اين جاي سوال باشد که فرد گناهکار معمولا گناه را با ميل انجام مي دهد، چطور ما مي گوييم با فشار؟ تعبير روانکاوانه و روانشناسانه ي قرآن اين است که انسان، کارهاي خوب را کسب ميکند اما کارهاي خلاف را اکتساب ميکند.
اکتساب کسبي است که در ماده ي افتعال رفته و با نوعيA حيله و سختي است. و تعبير کسب را که مي کند با لها بحث ميکند ولي وقتي اکتساب را که با نوعي فشار بايد اين انجام بگيرد با عليها تعبير ميکند. يعني در واقع ناخواسته است. خواسته ي ناخواسته اي است. در عين اينکه مي خواهد برود و لذت هم مي برد اما در واقع ناخواسته است. وقتي به لايه هاي دروني مي روي، مي بيني ناخواسته است. الان اين آب گوارا را انسان با ميل مي خورد، حالا اگر آب آلوده باشد با ميل مي خورد يا بايد با فشار و تحميل باشد؟ گناه يک خوراک نامطلوبي براي جان انسان است. انسان گناهکار گرفتار يکسري عواملي شده است که در اثر فشارهاي جانبي اين عمل را به خودش تحميل ميکند. اگر از فطرت بپرسيم که آيا گناه مي خواهي؟ ميگويد: نه زيرا از بيرون به او تحميل ميشود.
A پس گناه يک نوع بيماري است و حرکت برخلاف فطرت و برخلاف خواسته هاي عمق وجود انسان است. حالا چرا گناه ميکنيم؟ خيلي از افراد گناه را در سطوح ظاهري مي بينند. ميخواهند گناه را محدود به ساحت رفتارهاي ظاهري و فيزيکي بکنند. ما بايد به ساحت هاي اخلاقي و اعتقادي هم توجه داشته باشيم. گناه فقط اين نيست که از گوش، زبان، چشم و از اين اعضاي ظاهري ما سر بزند. گناهان اخلاقي، آلودگي اخلاقي، انحرافات اخلاقي، تمام اين ها گناهان اخلاقي است. در فضاي اعتقادي که وارد بشويم انحرافات اعتقادي گناهان اعتقادي است مثل کفر، شرک، نفاق و بداخلاقي ها. در قرآن داريم که بداخلاقي گناهي است که سخت مورد توبه قرار مي گيرد. بد اخلاقي به گناه تبديل شده است. گناه در اينکه به نامحرم نگاه نکن، غيبت نکن، دروغ نگو، فحش نده و مال حرام نخور، فقط اين ها نيست.
در فضاي فقه ظاهري، گناهان خاص خودش را دارد، در فضاي فقه اوسط که فضاي اخلاقي ما باشد گناه ويژه ي خودش را دارد و در فضاي فقه اکبر که در حوزه ي معارف ما باشد، گناهان خاص خودش را دارد. بنابراين وقتي ما وارد اين بحث ميشويم بايد توجه داشته باشيم که لايه هاي مختلف وجودي و اخلاقي گوناگون وجودي خودمان را مورد مطالعه قرار بدهيم و آنچه که با آن ساحت ناسازگار است شناسائي کنيم و خلاف آنرا گناه بدانيم. و موافق آن را که انجام بدهيم ميگوييم طاعت کرده ايم. حالا چرا انسان اين بيماري را تشخيص نمي دهد و قبول نمي کند که بيمار است؟ چرا حاضر نيست که بپذيرد که اين نوعي گرفتاري است و بايد خودش را آزاد کند؟ يا به عبارتي چرا گناه ميکند؟ يکي از عناصر عمده ي اين بحث ناآگاهي به حقيقت و باطن گناه است. يعني رفتاري که از ما سر مي زند، ظاهرش يک دروغ است ولي باطن آن چيست؟ ما اصلا به اين باطن توجه نداريم. رفتارهايي که از ما سر مي زند يک صورت مُلکي دارد و يک صورت ملکوتي، غيبي و باطني دارد. بعبارتي آنچه که از انسان سر مي زند در دو حوزه ي انعکاس پيدا مي کند يکي درحوزه ي ظاهري، يک دروغ گقتم يک غيبت کردم، اين فيزيکي است و يکي ديگر متافيزيکي است. هر مُلکي ملکوتي دارد. هر ظاهري باطني دارد. اين طور نيست که ما يک رفتاري انجام داديم و اين در نظام هستي گم بشود، گم شدن معنا ندارد. آن چيزي که در درون ما ثبت ميشود، باطن آن عمل است. مثلا در بحث غيبت قرآن مي فرمايد: غيبت نکنيد. ظاهرش صحبت کردن پشت فرد است ولي در باطن، خوردن گوشت مرده ي آن شخص است. پس ما نمي فهميم چون آگاه به اين حقايق نيستيم.
راه اين آگاهي دو راه است يا خودمان اهل سير و سلوک هستيم و يک مقدار راهها را رفته ايم و مي توانيم فراتر از اين حوزه مباحث فيزيکي راهA به مسائل متافيزيک پيدا کنيم، از ظاهر به باطن برويم و خودمان ميدانيم که چه اتفاقاتي دارد مي افتد و قطعا از آن متنفر هستيم و سراغ آن نمي رويم. در تعامل روزمره گي چه انسانهايي بيشتر سرشان کلاه مي رود؟ کساني که ساده هستند. معمولا انسانهايي که ساده لوح هستند، ژرف نگر نيستند، اهل تعمق و تفکر نيستند و سطحي نگر هستند، کلاه سرشان مي رود.
دروغ، غيبت و تهمت نوعي کلاه در رفتن است يعني کلاه سرش رفت يعني اين حرکتي است که نبايد انجام مي داد، متوجه نيست. بعدا جنس تقلبي که به او غالب کردند و بعد که از اين فضا بيرون رفت و جنس را باز کرد مي بيند سرش کلاه رفته است. خوب ميگويند: چرا تو باز نکردي و نپرسيدي؟ تو خودت نمي توانستي تشخيص بدهي حتما ديگراني بودند که بتوانند، چرا از آنها سوال نکردي؟مي گوييد: نمي دانم، متوجه نشدم و ساده لوحي کردم. در فضاي گناه هم همينطور است. انسان گناهکار براحتي کلاه سرش مي رود تا جذابيتي رامي بيند فريب مي خورد مثل يک بچه که ظاهر شربت خوب است ولي سم دارد، ظاهرش خوب است ولي تو را مي سوزاند و متوجه نيست. بايد خودش تجربه کرده باشد، اهل باطن باشد و ملکوت راA ببيند. ما در اولياءالله از اين ها زياد سراغ داريم که باطن را مي ديدند، اهل بصيرت بوده اند، اهل ظاهر نيستند و اهل باطن هستند که اين ها گناه نمي کنند چون باطن را مي بينند اما عموم ما انسانها که باطن را نمي بينيم. ما هستيم و اين ظواهر و باطن را هم که نمي بينيم.
اينجا مسئله ي ديگري مطرح ميشود، اعتماد به ديگران و به متخصصين. قرآن مي فرمايد: نمي دانيد بپرسيد. کسي که نميداند و نمي پرسد، قطعا گزينه ي غلط را انتخاب مي کند. ترديدي در آن نيست. اين همه پيامبر آمده، قرآن آمده، اين همه توصيه اولياء الهي آمده، اگر ما در انتخاب هايمان به فضاي تدبر و انديشه نرويم، مسلما دچار لغزش و اشتباه مي شويم. در روايت داريم که روز قيامت سوال ميکنند که چرا درست عمل نکردي؟ ميگويد: نمي دانستم، او را رها نميکنند چون نمي دانسته، مي پرسند که چرا نرفتي ياد بگيري؟ من يک مجتمع آموزشي بنام دنيا درست کرده بودم. زمين، آسمان، ملک و فلک همه را بعنوان يک مدرسه خلق کرده بودم و قرآن مي فرمايد: کل عالم يک مدرسه است هفت آسمان را آفريد و زمين را هم مثل هفت آسمان آفريد، هر چه که لازم بود در آن خلق کرد تا شما عالم و آگاه بشويد. يک دانش آموز بنام انسان در اين مدرسه خلق کردم تا آگاه بشود يعني لتعلموا. چرا اين ها براي ما ملموس نيست؟ براي اينکه بايد آگاهي را دنبال کنيم. من مدرسه را براي تو آفريدم تا تو ياد بگيري و تو همين جور رها کردي.
مسئله ي بعدي مسئله ي فرار از مسئوليت است. علت اينکه انسانها دنبال ياد گيري نمي روند چيست؟ اگر ياد بگيرم بايد آنرا ترک کنم، من از آن خوشم مي آيد در حاليکه غافل از اين است که فطرت از آن خوشش نمي آيد. اگر ياد بگيرم و بفهمم مسئوليتم زياد ميشود. پس بگذار همين عشق و کيف را که ميکنم، دست از آن برندارم. آيا واقعا اين مجوز است. آيا فرار از مسئوليت يک راه است يا به بيراهه رفتن است؟ آيا در رانندگي درست است که به ماشين روبرويي بزند و منحرف شود و يا بر اساس آموزش هاي رانندگي عمل کند؟ نگاه موقت و بدست آوردن لذات کوتاه مدت نمي تواند يک هنر باشد، هنر اين است که انسان به لذاتي برسد که در دنيا و آخرت به دردش بخورد. آثار گناه آثاري نيست که فقط در آخرت انعکاس منفي داشته باشد حتي در دنيا هم گناه آثاري دارد. ولي فرار از مسئوليت نمي تواند يک آيتم موفقيتي باشد که بگويد من از زير بار مسئوليت در رفتم، در رفتن از مسئوليت يعني از هويت انساني فاصله گرفتن، چرا اگر به من بگويند: حيوان ناراحت مي شوم؟ چون براي خودم شخصيت انساني قائل هستم. پس من بايد تمام چيزهايي که خصلت هاي انساني من را تامينA مي کند، دنبال بکنم. اما نه اينکه من از انسانيت بدم مي آيد و گزينه هايي را بزنم که به سمت حيوانيت حرکت مي کنم. اين ناهماهنگ است اين همان چيزي است که ظاهر مي گويد لذت باطن مي گويد: نه. يکي از مسائل عمده ي آن بحث آگاهي است.
مسئله ي بعد تعديل غزايز است. تا ما غرايزمان را تعديل نکنيم که باز به همان آگاهي برميگردد، ياد نمي گيريم که چطور خودمان را تنظيم بکنيم. اگر از ماشين مان يک صداي ناهنجار بيرون آمد، بلافاصله ي يا خودمان موتور آنرا تنظيم ميکنيم يا پيش يک مکانيک مي بريم که اينکار را انجام بدهد. آيا وجود ما انسانها از يک موتور ماشين کمتر است؟ از اين ساعتي که به دستمان مي بنديم واقعا ارزش ما کمتر از اين است که به ناهنجاري هاي اين و بهم ريختگي هاي اين توجه ميکنيم ولي روي خودمان مطالعه اي نداريم؟ مشکلي که ما الان گرفتار آن هستيم، مشکل خود گم کردگي، نگاه بي ارزش، مبتذل و سبک به هويت خودمان است. اين است که خودمان را خيلي راحت مي فروشيم، اين است که تن به لذاتي مي دهيم که عمق وجود ما نمي خواهد. و اين لذت را تحميلي به او ميدهيم چرا؟A آيا واقعا اين را مي خواهيم يا نه ناآگاهانه است. اگر ما هويت انساني را درست درک بکنيم، خواهيم ديد که گناه در تعارض بَيّن با هويت انساني است. اگر ما کرامت انساني را متوجه بشويم، دليلي بر گناه وجود ندارد.
مي دانيد گناه براي کيست؟ گناه مال کساني است که امام عسگري (ع) مي فرمود: کسي که در نگاه خودش موجود بي ارزش است، اميد به او نداشته باشيد. آدمي که نگاه بي هويتي به خودش دارد از شرش در امانA نباشيد. رابطه ي بين گناه و کرامت، يک رابطه ي غير مستقيم است. هرچه که انسان کرامت بالاتري داشته باشد، کمتر گناه مي کند. مصونيت انسان وابسته به درک کرامت از خودش است.
در جامعه ي انساني هر انساني که براي خودش نوعي شخصيت و ارزش انساني قائل است ولو اينکه فضاي اعتقادي اسلامي ندارد ولي چون نگاه کريمانه به انسانيت خودش دارد، هيچ گاه حاضر نيست که خلاف انجام بدهد. هيچ انسان عاقلي علي رغم اينکه گرسنه است و غذاي در منزل ندارد، آيا حاضر است از آشغال هاي غذايي بردارد و بخورد؟ حتي به ذهنش هم خطور نمي کند. چرا؟ گرسنه نيست که هست. غذا در منزل دارد که ندارد، پس چرا اين آشغال را نمي خورد؟ چون آنرا در تضاد با کرامت نفس خودش ميداند. حالا اگر همين نوع نگاه را که به شمکش دارد، به شهوتش داشته باشد، در اينجا آيتم عفت تقويت ميشود. اينجا عزتش نمي گذارد که دست در سطل آشغال بکند ولو گرسنه است. به هرنقطه اي که برسد امکان ندارد دست به ابتذال بزند. حتي ميداند که با حرکات منفي نمي تواند آبرويش را حفظ کند. پس در آن فضا، باز کرامت را نمي شناسد و نمي داند در کدام فضا بايد کرامت را فعال کرد. مثل بحث شهوت. اگر نتواند اين غريزه را کنترل بکند و نتواند عفت را در وجود خودش حاکم بکند تسليم شهوت ميشود و وقتي تسليم شهوت شد، عناصر آگاهي بشدت ضربه مي خورند و چيزي بنام غفلت خودش را نشان مي دهد.
مي گويند غفلت باعث گناه ميشود. غفلت يعني اينکه مي دانم عنصري در وجود من فعال شده و جلوي آنرا گرفته، در نتيجه آنچه که من مي دانستم فعلا پنهان شده است و حائلي بنام غفلت بوجود آمده است. لذت گناه را مي بينم و آگاهي من افول کرد و محجور شد و آن چيزي که باعث اين حجاب شد، بالا رفتن شهوت من بود، آگاهي عقب نشيني کرد، در اين فضا، گناه خودش را جذاب نشان مي دهد. بنابراين غلبه قوا، احساسات منفي و غفلتي که از اين مسئله حادث ميشود، اينها علل و عوامل گناه است که در قرآن و روايت ما گفته شده است. در بعضي از روايات داريم که کبر، غرور، حسد، اين ها انگيزه هايي هستند که انسان را به گناه وادار مي کنند. اگر ما در بخش صفات، نوعي سامانه صحيح بهA گناهان مان ندهيم، نمي توانيم مصون از گناه باشيم. و همه ي اين ها به مسئله ي شناساييA برمي گردد.
من با جوانان زياد هستم. جوانان ما خيلي خوب هستند. وقتي با جواني که در صورت ظاهر گرفتار صفات بد اخلاقي است صحبت کرديم و جوان را به سمت خود آشنايي برديم و خودش را با خودش آشنا کرديم، او راه را پيدا مي کند. اين غربت هاست که ما را به فلاکت مياندازد و به ابتذال ميکشاند. کدام جوان است که به دنبال ابتذال مي رود؟ تابحال من يک جوان را پيدا نکردم که دنبال ابتذال باشد. جوان ما دنبال عشق است، عشق که بد نيست. جوان ما دنبال لذت است، لذت که بد نيست. جوان ما دنبال نشاط است، نشاط که بد نيست. آنها دنبال يک محيط شاد، باز، زيبا و آرام بخش هستند. اين ها بد است؟ پس چرا سر از ابتذال در مي آورد. چرا سر از اعتياد و خودکشي در مي آورد؟ او قشنگي ها و زيبايي ها را مي خواهد ولي چون جوان راه کار درست را نمي داند، سر از چاه در مي آورد. با اينکه انگيزه مثبت است، ميخواهد برود سراغ آرامش، سر از اعتياد در مي آورد، مي خواهد برود سراغ لذت، سر از ابتذال در مي آورد. چون خودش را نمي شناسد، آن چيزي که آرام بخش است را نمي فهمد و در نتيجه گزينه هاي اشتباه را انتخاب ميکند. مثل انسان تشنه که شربت سمي مي خورد. او که نمي خواهد خودکشي کند، مي خواهد سيراب بشود اما نمي داند که اين او را سيراب نمي کند. اگر بفهمد که اين سيراب کننده نيست هيچ وقت دنبال آن نمي رود. مثل بحث آبرو است. من اگر بدانم که شربت کشنده است امکان ندارد که آنرا بخورم. ما نبايد از اين بترسيم که با آگاهي مسئوليت بدنبال ما مي آيد. اتفاقا وقتي ما شناخت درست پيدا کرديم، نگاهمان عوض ميشود و لذت واقعي را آن موقع پيدا مي کنيم. لذت ها هميشه براي سختي هاي سخت و زيباست. A
اگر نوع نگاه عوض شود، مي بيند که گناه کردن برايش سخت است. شما فکر ميکنيد که اولياء الهي برنفس شان فشار مي آورند که گناه نمي کنند؟ خير آنها واقعا از گناه تنفر پيدا کرده بودند. جواني که از آن فضاي بد بيرون مي آيد به من مي گويد: نمي داني که دعاي کميل عجب حالي مي دهد. جواني که در فضاهاي آلوده قرار گرفته و بعد بيرون مي آيد لذت بيشتري مي برد و از گناه تنفر پيدا ميکنند. نترسيم از اينکه از گناه فاصله بگيريم و لذت را از دست بدهيم. به لذاتي مي رسيم که اگر لذت ترک را لذت بداني، ديگر لذت نفس لذت ندارد. پس بعضي از انسانها مي ترسند که اگر آگاه بشوند، فضاي لذت از آنها گرفته بشود. اتفاقا توصيه دين و فطرت و وجدان ما اين است که برويد و ياد بگيرد که لذت اينجاست، کجا داريد مي روييد؟ قرآن مي فرمايد: کجا ميروي؟ مگر دنبال لذت نيستي، چرا دنبال خيال لذت هستي؟ ترک گناه باعث ميشود انسان خود لذت را ببرد.
آيا فکر کرده ايد که وقتي ما گناهي را مرتکب مي شويم، چه فرصت هايي را از دست مي دهيم؟ چقدر سقوط مي کنيم؟ چقدر نگاه هاي قشنگ از ما گرفته ميشود؟ چقدر احساس هاي زيبا، از ما گرفته ميشود؟ چرا بعضي ها وقتي سر به سجده ميگذارند دلشان نمي آيد سر از سجده بردارند؟ چرا بعضي ها وقتي وارد خلوت دلشان مي شوند، دوست ندارند از اين خلوت فاصله بگيرند؟ در بعضي از نگاه ها چه چيزي مي بينند که ما از آن محروم هستيم؟ بعضي ها وقتي خودشان را مي شناسند در زيبايي دفتر دلشان، آلبوم بسيار قشنگي که در دلشان است، ورق مي زند، تصاوير زيبا را مي بيند و لذت مي برد که هر چه ميگويي نگاه کن، مي گويد: وقتش را ندارم. مي گويد: اطراف را نگاه کن، ميگويد: قشنگ تر از خودم پيدا نکردم. چرا اين قدر سرشان پايين است و به دلشان نگاه ميکنند؟ هيچ وقت با دلمان خلوت کرده ايم؟ يک فرصت هايي را به دلمان بدهيم. يک خلوت ها يي را هم با دلمان داشته باشيم. هيچ وقت پاي نغمه هاي دلمان نشسته ايم که ببينيم چقدر قشنگ براي ما ميخواند. و ما را به کجا ميخواهد بکشاند؟ چرا مي خواهيم با گناه، فرصت هاي قشنگ را از خودمان بگيريم؟ در فضاي بيگانگي و غربت و دنبال سراب دويدن چه لذتي پيداکرديم که در اين فرصتهاي قشنگ نيست.