اپلیکیشن شبکه سه
دریافت نسخه اندروید

مشاهده محتوا

90-04-03-خانم نيلچي زاده-آسيب هاي بد زباني

برنامه سمت خدا

-خانم نيلچي زاده

-آسيب هاي بد زباني

90-04-03

سوال – من مادري دارم که دچار کمردرد و پادرد است. خيلي هم به من وابسته است. براي من برنامه گذاشته که هفته اي سه روز صبح ها به کمک او بروم. او مي گويد دختر بزرگ کرده ام براي همين. اعتقادي هم به رضايت همسر ندارد. اما شوهر من دست روي قرآن گذاشت و گفت من راضي نيستم بروي. هيچکدام از حرف خود منصرف نمي شوند. از طرفي خواهرهاي من نيز من را همراهي نمي کنند. به من بگوييد تعارض بين قسم همسر و حق مادر را چکار کنم ؟

پاسخ – بايد حواس ما باشد که ما بچه ها را براي خود پرورش نمي دهيم. ما بچه ها را پرورش مي دهيم براي اينکه بتوانند بهتر از ما باشند و بهتر و خوشبخت تر از ما زندگي کنند. در حقيقت فرزندان امانت خدا در دست ما هستند. نه يک سرمايه گذاري که بعداً بتوانيم از نرخ سود آن استفاده کنيم. اگر اينطور باشد پس هرکس که بتواند بيشتر فرزند را اسير خود کند انسان موفق تري است. کسي که تعادل هويتي داشته باشد مي داند اين حس طلبکاري و توقع، حتي از فرزندي که از جان و دل و گوشت و خون خود براي آن مايه گذاشته، نشان دهنده ي اين است که هنوز خود را پيدا نکرده است. يعني من يک ضعف هاي هويتي دارم که دوست دارم آنها را با ديگران پر کنم. اين مادر خوب در اين عالم هستي فرزندان ديگري هم دارد. همسر او نيز است و همچنين قدرت اين را نيز دارد که در روابط خلاق و دوستانه از ديگران نيز کمک بگيرد. اما اين خواهر خوب چند نکته گفتند: يکي اينکه گفتند مادر من به من وابسته است. قبل از اينکه کمردرد و پادرد اين مادر مطرح باشد ويژگي وابستگي او مطرح است. انسان هاي وابسته غير از افراد دلبسته هستند. همه ي ما بايد دلبستگي هاي صحيح و پاک و سالم را تجربه کنيم تا بتوانيم به رشد و بلوغ عاطفي برسيم. اما معني وابستگي اين است که من با کسي همه ي خوشي هاي خود را تقسيم مي کنم و مي خواهم او را براي خوشي خود خرج کنم. حتي خوشي او ديگر براي من مهم نيست. اين همان عرصه ي خودخواهي هاي افزوده است. امکان دارد يک همسر نسبت به همسر خود اين حالت را داشته باشد. مادر و پدري نسبت به فرزند خود و يا فرزندان نسبت به والدين اين حالت را داشته باشند. اين الگو کاملاً فراگير است.

اما نکته ي اصلي اين سوال اين است که همسر ناراضي، مادر خواهان است و اين وسط بايد کاري کرد که اين جنگ تبديل به مصالحه شود. بهترين راه حل اين است: ما براي اينکه بتوانيم از اين مسئله عبور کنيم، بايد اين خانم خوب و يا کساني مانند ايشان که در تعارضات غير قابل پيش بيني قرار مي گيرند يک بار به خود نگاه کنند. صورت مسئله در رفتار خود ايشان است. احياناً چون مادر اين خانم وابسته بوده ايشان به گونه اي رفتار کرده است که همسر ايشان به خود اجازه دهد که دست روي قرآن بگذارد. يک اشتباه بزرگ اين است که ما براي قسم خوردن حريم قائل نيستيم. بچه ي کوچک دو يا سه ساله ي ما ياد مي گيرد که قسم بخورد. مادر به او مي گويد تو اين کاغذ را اينجا انداخته اي ؟ مي گويد نه به خدا و به جان بابا من نينداختم. قسم خوردن جزء آن مکروهات عجيب در دين ما است که حتي اگر براي مسئله ي راست نيز باشد اشکال شرعي دارد. مکروه است و خدا نمي پسندد. يعني شما مدلي زندگي خود را طراحي مي کنيد که اصلاً مورد پسند خدا نيست. يعن در حال فاصله گرفتن از رحمت هستيد.حالا اين آقا قسم خورده به عظيم ترين امانت خدا بر روي کره ي خاکي، قرآن، که معجزه ي خدا است براي چه چيزي ؟ براي اينکه دل من نمي خواهد خانم من به مادر خود کمک کند. ما چه چيزي را خرج چه چيزي کرده ايم ؟ يعني چرا به خود اجازه مي دهيم که اينقدر بي توجه باشيم ؟ ما در بحث قسم خوردن يک مقدار دقت خود را جدي کنيم. در مورد ائمه ي معصومين مواردي را داريم که کاملاً در مقام صدق و حق بايد کلامي را بيان کنند. فرد داعيه اي را دارد که اهل بيت مي گويند حرف شما غلط است. آن فرد مقابل مي خواهد که قسم بخورند. ايشان مي گويند نه من قسم نمي خورم. مثلاً فردي ادعا مي کند که از امام سجاد طلب دارد. آقا مي گويند که من به شما پرداخته ام. مي گويد نه من طلب دارم. غلام ايشان اعلام مي کند که ياد من است شما فلان روز و فلان وقت و به فلان شيوه پول را داده ايد. طلبکار ادعايي مي گويد نه خير اگر اينگونه است پس قسم بخوريد. قسم بخوريد که اين پول را داده ايد. حضرت مي فرمايند دوباره آن پول را به ايشان بدهيد ما قسم نمي خوريم. اين نوع ادب انساني است که به خود اينقدر اطمينان دارد. حتي حاضر است جريمه ي نقدي بدهد بابت اينکه قسم نخورد. حتي قسم راست نخورد. بعد ما قسم مي خوريم در مورد چيزي که خداوند اينقدر در رابطه با آن اصرار کرده است، بِالوالدينِ اِحسانا. فرزندان در رابطه با پدر و مادر خود تا آنجا که مي توانند از جان و دل مايه بگذارند. خدا اين را به طور ويژه از همه ي فرزندان خواسته است. ولي به والدين گفته که شما متوقع نباشيد. اين نکته ي دقيقي است که در تعارض بين حقوق بارها پيش مي آيد. مثلاً يک آقايي که بين مادر شوهر و عروس مي خواهد مصالحه ايجاد کند. مادر از او چيزها، رفتار و نوع تعامل وحضوري را مي خواهد که همسر او نمي پسندد. يا مانند اين مورد، مادر زن و همسر. ما در تعارض بين حقوق موظف هستيم که اينجا قبل از اينکه از حقوق حرف بزنيم از اخلاق کريمانه حرف بزنيم. وقتي پيامبر اسلام مي فرمايند اي مردم مسلماني شما با بزرگواري هاي اخلاقي بدست مي آيد. بزرگواري اخلاقي چيست ؟ اين خانم چکار بايد بکند ؟

راه حل اين است که اول دل همسر خود را بدست بياورد. در الگوي الهي وقتي که نگاه مي کند رضايت همسر اينجا شرط است. گرچه مادر ايشان معتقد نباشد. ما اگر باور نداشته باشيم که الان خورشيد در آسمان است آيا واقعيت تغييري مي کند ؟ تغيير نمي کند. واقعيت هايي را که اهل بيت به عنوان اسرار عالم هستي به ما ياد داده اند، بايد مانند خورشيد در آسمان ببينيم. با اين نوع نگاه، هندسه ي زندگي ما تغيير مي کند. خدا و اهل بيت از ما مي خواهند که يک زن رضايت همسر خود را در مدار رضايت خدا جدي بگيرد. در درجه ي اول در زندگي خود آن را تأمين کند. به گونه اي که حضرت زهرا(س) که اين ايام متعلق به ايشان است در روايتي مي فرمايند: بهترين شفيع براي يک زن در روز قيامت رضايت شوهر او است. يعني اينقدر من بايد مراقب باشم که اين رضايت دلي حاصل باشد. ولي در مدار رضايت خدا باشد. حالا همسر من بايد آنقدر از من محبت ببيندو آنقدر من بايد در تعامل با او، خلاقيت هاي عاطفي، اخلاقي و رفتاري داشته باشم که نه تنها او مانع نشود. نه تنها قسم نخورد. که خود او من را ببرد برساند و خود او نيز باز گرداند. ما هميشه وقتي که از کسي توقع داريم که حقوق ما را ادا کند، فکر مي کنيم که حقوق به صورت عريان امکان پذير است. نه اين پوشش لطيفي از اخلاق را نياز دارد. حقوق بدون اخلاق صفر است. ما بايد مدل نگاه خود را عوض کنيم. بايد رضايت همسر را بدست بياوريم. اين خانم در واقع نيمکت نشين دو تيم است. بايد در تيم روابط عاطفي با همسر خود بازي کند و هم در تيم مادر خود. در تيم مادر حق ندارد به مادر خود بگويد که همسر من راضي نيست. حرفي که خيلي راحت به زبان جاري مي شود. بگويد مادر، من نمي توانم بيايم از فرزندان ديگر خود کمک بخواه. من خسته شده ام، شوهر من نيز راضي نيست. نتايج اين حرف اين است که روابط بين مادر زن و داماد تيره مي شود. به اين خاطر که مادر زن مي گويد من اين همه سال بدون هيچ مزد و منتي دختر خود را بزرگ کرده ام و حالا توقع دارم که به من سر بزند. شما از همين نيز دريغ مي کنيد در آن ساعت شما سر کار هستيد به دختر من چکار داريد؟ اين نوع رفتاربه روابط عاطفي آسيب مي زند. اين يک خطا و يک خطر است. وظيفه ي اين خانم اين است که رابطه ي عاطفي بين داماد و مادرزن را جدي کند. به مادر بگويد من از شما اجازه مي خواهم که يک مقدار برنامه ي من را سبک تر کنيد. با اين برنامه به بعضي امور نمي رسم. اگر اجازه دهيد خواهر يا برادرهاي ديگر هم بيايند خوب است. حتي اگر لازم باشد به آنها باج عاطفي بدهد. کارهاي خيلي ساده و آسان را از آنها بخواهد و بعداً از آنها تشکر بکند. چرا؟ چون اين خانم الان سيستم حمايتي مادر است. يک بخشي از آن کاذب و يک بخشي از آن صحيح است. با اين مدل مي تواند به مادر کمک کند. که هم مادر به سمت تعادل حرکت کند. هم روابط او با همسر خود آسيب نبيند و هم يک چنين خيانت بزرگي در حق قرآن و اهل بيت نشود. ما حق نداريم به راحتي دست روي قرآن کريم بگذاريم و قسم بخوريم. قسم خوردن برکت را از زندگي مي برد و اين قطعاً آسيب زا است.
سوال – لطفاً فقط نگوييد بددهاني مختص آقايان است و آسيبي است که آقايان به آن مبتلا هستند. اگر همسر من را ببينيد قطعاً نظرشما عوض خواهد شد.

پاسخ – اين دوست خوب متأسفانه يک آسيب خيلي جدي را مطرح کرده اند. اين مشکل انسان هايي است که با خود رودربايستي دارند و يا يک زمان هايي چکاب اخلاقي آنها عقب افتاده است. مدل مردانه و زنانه نيز ندارد. من دفعه ي پيش يک اشاره اي کردم که شايد بين آقايان وقتي که درگيري رفتاري و خلقي رخ دهد، تعامل تخليه ي خشم راحت تر اتفاق مي افتد. مثل همان ماجراي رانندگي که گفتم. اين مسئله متأسفانه اختصاص به مردان ندارد. خانم ها نيز اين ويژگي را پيدا مي کنند. اما براي اينکه ما بتوانيم درمان و پيشگيري را ارائه کنيم، نياز باشد که به علت ها توجه کنيم. چرا يک نفر بد دهان مي شود. حرف هاي زشت مي زند و عبارات زشت به کار مي برد. لقب هاي زشت براي ديگران مي سازد. اينها دقيقاً همان چيزهايي است که قرآن خيلي جدي جلوي آن ايستاده است: واي بر هر عيب جوي هرزه زبان. يکديگر را را با لقب هاي زشت صدا نزنيد.

چرا انسان ها به يک چنين بيماري عجيب و غريبي مبتلا مي شوند که آنقدر رايج است که فکر نمي کنند دچار سرطان هاي اخلاقي شده اند. يک دليل آن اين است که ناسزا گفتن و دشنام دادن تبديل به عرف رايج مي شود. دفعه ي پيش نيز گفتم که گاهي امکان دارد رسانه نيز در اين زمينه مروج شود. خاطر من است سال گذشته وقتي در کشور هندوستان حضور داشتيم، من شبکه هاي مختلف محلي را چک مي کردم. يک برنامه اي را تلويزيون هند نشان مي داد. برنامه ي مستندي بود درخصوص آشتي دادن زوج هايي که با يکديگر اختلافات سنگين دارند. قرار بود اين افراد چند ساعتي در يک استوديو باشند و با يکديگر تعامل کنند. دو نفري که اينقدر با يکديگر در معرض آسيب هستند، طبيعي است که در مورد هم کلمات زشت بکار ببرند. براي من خيلي جالب بود که ديدم تلويزيون هندوستان وقتي اين دونفر شروع به فحش دادن به يکديگر کردند، کاملاً صدا را قطع مي کرد. روي دهان را مات مي کرد. که مبادا کسي حرف زشتي را بشنود و يا حتي لب خواني کند. اين نوع نگاه در کشور هندوستان براي من خيلي دلنشين بود. چقدر حواس کساني که متولي اين رسانه ي عمومي هستند جمع است. که حق ندارند به کسي زشتي ياد بدهند. خصوصاً به فراگيراني که خود را نسبت به رسانه در موقعيت انفعال قرار مي دهند. خيلي دل من نسبت به رسانه ي کشور خود شکست. دفعه ي پيش نيز گفتم و شايد دوستان خوب ما در رسانه ي ملي از من گله مند شوند. اجازه دهيد حق را بگوييم حتي اگر برخلاف ميل ما باشد و آن را نپسنديم. انشاء اله اين انتقادات بتواند اثر مثبت داشته باشد. چون زحمات بسيار خوب گاهي اوقات امکان دارد با يک اشتباه کوچک آسيب هاي عظيمي ببيند. پس يک روش اين است که به يک روند تربيتي در يک خانواده تبديل مي شود. يعني گاهي در يک خانواده همه فحش مي دهند. پدر فحش مي دهد. مادر فحش مي دهد. بچه ها نيز فحش دادن را ياد مي گيرند. در جامعه همه فحش مي دهند. حتي شما مي بينيد که مابين نخبگان نيز فحش وجود دارد اما فحش از نوع نخبگاني. هر تيپ و گروهي براي خود يک مدل خاص دشنام دادن را انتخاب مي کند.

اين بخاطر ويژگي نوع تربيتي است که فحش دادن را از ديد روان شناسي مي خواهد تخليه ي خشم پنهان بکند در مورد کسي که کار جدي تري در خصوص آن نمي تواند انجام دهد. ولي مي خواهد اين فرد را کوچک کند و با زبان خود به او آسيب بزند. در حقيقت يک نوع تحقير، تمسخر و آسيب زدن است.چه کساني دچار مي شوند ؟ کساني که در خود احساس ضعف مي کنند. انساني که فحش مي دهد خود را ضعيف ديده است. ما در متن روايات عناوين خيلي عجيبي را داريم. وقتي که گفته مي شود بدترين خلق کسي است که مردم بخاطر بدزباني از او فاصله مي گيرند. آدم هاي بد دهان يکي از موفقيت هاي خود اين را مي دانند که اگر همسايه، دوست، آشنا و خانواده با ما روابطي داشته باشند، ما آنها مي شوييم و مي گذاريم کنار. اين اصطلاحي است که گفته مي شود. يعني آنقدر کلمات زشت و نامناسب بکار مي بريم که اصلاً ديگران به اين خاطر که اين آدم اينقدر از طريق کلامي آسيب زننده است، ترجيح مي دهند که گذر آنها به کوي اين فرد نيفتد. اهل بيت به ما ياد مي دهند که اينها جزء بيمار ترين افراد هستند. بدترين مردم کسي است که سلاح او بد زباني باشد. اين آدم نهايت وخامت اخلاقي را دارد. وقتي که اهل بيت مي خواهند اين را به ما نشان بدهند، وضعيت او را در عالم ملکوتي نشان مي دهند. در روايت داريم که بدترين مردم در قيامت کسي است که بخاطر هرزه گويي مردم از او دوري مي کنند. خدا مي گويد دقيقاً با همين لنز خود را نگاه کن. اگر بخاطر بدزباني مردم از تو فاصله مي گيرند در روز قيامت نيز در بدترين موقعيت قرار داري. يعني نامه ي اعمالي که به تو داده مي شود در بدترين وضعيت است. فکر نکنيد چون اهل نماز هستيد، چون اهل روزه، دادن خمس و انجام کارهاي خوب هستيد، اشکالي ندارد بدزباني شما را مردم تحمل کنند. بدزباني گاهي اوقات مانند جرقه اي است که به انبار باروت مي افتد. همه را از بين مي برد. بخاطر همين هم سوره ي شريفه ي همزه تأکيد مي کند: واي بر هر کسي که عيب جو و هرزه زبان باشد. اهل بيت به ما مي گويند: کسي که به مومني فحش بدهد زندگي او را خدا تباه مي کند. اين آدم دچار گناه علني و فسق شده است. اين آدم دچار بيماري نفاق شده است. اين آدم دچار معنا دار کردن ارتباط خود با شيطان شده است. حتي ما يک روايت عجيبي داريم که من مي ترسم آن را از رسانه ي ملي بگويم. چون بايد ما بين دو واژه تفاوت قائل شويم. بعضي افراد گاهي اوقات فحش مي دهند. يعني مثلاً هفته اي يک بار يا دو بار اين کار را مي کنند. يا ماهي يک يا دو بار آن را بگويند. اما بعضي از افراد فحاش هستند و اصلاً زندگي آنها بدون فحش نمي گذرد. اصلاً چون فحش مي دهند خود را اثبات مي کنند. در روايت داريم کسي که از آن چيزي که مي گويد بي باک است. اصلاً براي او مهم نيست و هر کلمه ي زشتي که زشت تر از آن را نمي توان تصور کرد راحت مي گويد. کلمات زشت نيز اگر در مورد او بگويند به او بر نمي خورد. در روايت داريم که پاکي ولايت اين فرد شک کنيد. امکان دارد که اين آدم اصلاً مولد پاکي نداشته باشد. اينقدر نشان دهنده ي بيماري هاي عجيب و غريب است. يعني اينکه زمينه ي پاکي براي تو فوق العاده اندک است مگر اينکه خود را درمان کني. و اين درمان کار جدي را مي طلبد. ما وقتي در روايت اجتماعي نيز نگاه مي کنيم، اهل بيت به ما مي گويند کسي که اهل فحش دادن است اصلاً با او رفيق نشويد. اين فرد لياقت رفاقت ندارد. اگر رفيق شديد بدانيد که ضرر مي کنيد و آسيب مي بينيد. کسي که فحش مي دهد، برکت روزي از زندگي او برداشته مي شود. صراحتاً داريم برکت از روزي کسي که اهل فحش دادن است، در مغازه، در اداره، در خانه، در محيط درس و در جاهاي مختلف راحت فحش مي دهد. نه رزق علمي اين فرد اثر دارد. يعني برکت ندارد. خيلي چيزها را مي داند و خيلي مدارج علمي را نيز طي کرده است. موقعيت هاي اجتماعي زيادي را بدست آورده است اما رشد نمي کند و برکت ندارد. اين فرد بايد خود را چکاب کند. يکي از آن چيزهايي که زندگي را بي برکت مي کند روحيه ي فحش دادن است. ما يک دعايي را از بزرگتر ها، پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هاي خود به امانت داريم که از اهل بيت رسيده است. آنهم اين است که خدايا حتي يک لحظه من را به خودم واگذار مکن. يعني خدايا هميشه حواس تو به من باشد. يعني من مي خواهم اگر يک موقع يک اشتباهي مي کنم من را رها نکني. چون دست من را هميشه گرفته اي و من نمي خواهم من را رها کني. در روايت داريم: آدمي که اهل فحش دادن است خداوند او را به خود واگذار کرده است. پس بيخود دعا نکنيد. اول بايد روحيه ي فحش دادن خود را اصلاح کنيد. تو که فحش مي دهي آنقدر در وخامت روحي و اخلاقي هستي که خداوند تو را رها کرده است. معلوم نيست که تو بتواني به سرانجام پاکي برسي. بخاطر همين بايد خيلي جدي نسبت به فحش دادن حساس شويم. فحش دادن چيز عادي نيست. کسي که فحش مي دهد خدا با او دوستي نمي کند. امکان دارد که من اهل کار خير باشم و هر کسي که نياز به کمک دارد به او کمک کنم، اما خداي ناکرده بد دهان باشم. فکر نکنم که خدا با من دوست است. در انديشه ي اهل بيت داريم که بدانيد پشت صفحه ي عالم هستي اين است که بدانيد خدا با شما دوستي نمي کند. چون گفتيم که فحش دادن از اسلام نيست. مسلمان نيستيد اگر اهل فحش دادن باشيد. روايت ديگري داريم که کسي که اهل فحش دادن است در روز قيامت هفتاد هزار ملک او را تازيانه مي زنند. آيا تحمل اين را داريم ؟ معمولاً در بحث هاي آموزش و پرورش مي گوييم مبادا معلمي به خود اجازه بدهد که خط کش به کف دست فرزندي بزند. درست هم مي گوييم. اما آيا تحمل اين را داريم که چندين هزار ملک که قدرت آنها خيلي بيشتر از انسان است اين کار را بکنند ؟ قابل تصور نيست. يعني ما با سلولهاي خود اين تقسيم را بکنيم و ببينيم اصلاً اين نسبت رياضي برقرار مي شود ؟ يک روايتي را از امام صادق (ع) به دوستان هديه کنم: براي اينکه اين مديريت را به درون فرد ببرند مي گويند: اگر به کسي احتياج داريد، ياد شما باشد حتي پشت سر او و پنهاني هم به او حرف بدي نزنيد. چون معمولاً فحش را به طرف مقابل به گونه اي مي گويند که بشنود. پشت سر معمولاً فحش نمي دهند. اما بعضي از افراد که آزرده اند و دچار بيماري غيبت و تهمت هم شده اند فحش را با اين آلودگي مخلوط مي کنند. امام صادق (ع) مي فرمايند: پشت سر فرد فحش ندهيد چرا که خداوند فحش شما را به قلب اين فرد خواهد رساند. مي فهمد که شما نسبت به او نگاه مثبتي نداريد. حالا چرا حضرت مي گويند اگر به کسي احتياج داريد. مي توانستند بگويند اصلاً پشت سر کسي فحش ندهيد. براي اينکه آدم ها معمولاً وقتي احساس کنند که به کسي احتياج دارند بيشتر نسبت به او مراقبت مي کنند. ما آدم ها در زندگي اجتماعي و خانوادگي همه به هم احتياج داريم. يک داماد خواسته يا ناخواسته به مادرخانم، پدر خانم، برادر و خواهر خانم خود احتياج خواهد داشت. يک عروس خانم به مادر شوهر، پدر شوهر، برادر شوهر و جاري هاي خود قطعاً احتياج دارد. همه ي ما اعضاء يک خانواده هستيم. بعد راحت پشت سر اين افراد حرف نامناسب بزند. به خود اجازه بدهد حالا که با همسر خود مشکل دارد به کل خانواده ي او بد بگويد. اهل بيت مي گويند: اگر مي خواهيد قلب شما پاک و سالم بماند فحش ندهيد. چون فحش فاسد کننده ي قلب و روياننده ي نفاق است که بالا تر از کفر است. فحش انسان را کافر مي کند. فاسق مي کند. منافق مي کند. اهل عذاب مي کند. ما تقريباً مي توان گفت که سه مدل فحش داريم. که اگر اينها را دقيق نشناسيم دچار آسيب مي شويم. گاهي اوقات کسي کار بدي را انجام مي دهد اما ما يک اصطلاح خوبي را در باره ي او بکار مي بريم براي اينکه او را تمسخر کنيم. اين را به عنوان فحش استفاده مي کنيم. اين جزء آن بدترين فحش ها است. مثلاً کسي روحيه ي خساست دارد. دست و دلباز نيست و بخيل است. اصطلاحي که براي او در جامعه بکار مي برند چيست ؟ مي گويند جواد بازي نکنيد. جواد لقب امام نهم است. معني آن در زبان عربي يعني بخشاينده. بعد شما براي اينکه حرص و کينه ي خود را نسبت به اين آدم نشان دهيد مي گوييد جواد بازي در نياور. به چه حقي اين کلمه را بکار مي بريد. خود اين کلمه جزء آن کلمات خيلي بد است. يا مثلاً اينکه فردي مراقب است که نماز خود قضا نشود و نماز اول وقت بخواند. به او مي گويند آخوند بازي در نياور. اين يعني کلمه ي زيبا را به عنوان يک معني زشت استفاده کرد. تازيانه ي اينها از طرف خدا خيلي بيشتر است. چون تعامل با خود خدا است. من جابجايي ارزش ها انجام مي دهم. من کلمات زيبا را در جامعه زشت مي کنم. واي به حال کسي که زيبايي ها را زشت مي کند. مدل دوم اين است که کسي کار بدي مي کند من هم کلمه ي بدي براي او بکار مي برم. يعني در اين نوع کار بدي که انجام داده کلمه ي بدي را براي او بکار مي برم که اين عنوان يک فحش رايج است. مثلاً کسي از روي ناداني يک کاري را انجام مي دهد، ديگران کلمات زشتي را براي او بکار مي برند. اين هم چون قبح مورد قبيح مي ريزد و زشتي ها از لحاظ شنيداري براي ما عادي مي شود. اهل بيت مي گويند: مراقب باشيد در اين صورت آدم بيمار و دورويي مي شويد، منافق مي شويد. گناه براي شما ديگر راحت خواهد شد. سومين مدل فحش اين است که طرف مقابل کار خوبي را انجام داده است. در اين کار خوب نوع کلمه اي که ما استفاده مي کنيم لفظ بدي است. در نوع اول فرد خسيس بود ما لقب خوبي را بکار مي برديم و آن را خراب مي کرديم. اما اينجا در مورد کار خوب من لفظ بدي را بکار مي برم. يعني اينکه طرف مقابل نماز اول وقت خود را خوانده ما کلمه اي را براي او بکار مي بريم که چقدر سجاده آب مي کشيد. يعني گويي شما دچار بيماري وسواس شده ايد. البته وسواس عملي قابليت درمان دارد ولي اين در مقامي است که مي خواهد تحقير و تمسخر کند. حواس ما باشد که بد زباني ها انواع پيدا مي کند. يک مدلي هم که رايج است لقب دادن ها است. يعني گاهي اوقات لقب يک عمر باقي مي ماند. فرد فوت کرده اما گاهي اوقات لقب باقي مي ماند. در همين تهران محله هايي است که اسم فرد با لقب موش بکار برده شده است. يعني اسم فرد را مي آورد و لقب او را موش، خرس، خوک و سگ و يا چيزهاي اين چنيني مي گويند. لقب هايي است که با زشتي بکار برده مي شود و اين زشتي را رايج مي کند. ما حق نداريم که با اين شيوه پيش برويم. چرا ؟ چون خدا با ما دوستي نمي کند. تازيانه هاي عذاب در همين دنيا به سراغ ما خواهد آمد و عظيم تر از آن در آن دنيا است.
سوال – لطفاً درخصوص آيات 44 تا 52 سوره ي يوسف توضيح بفرماييد.
پاسخ – همه ي ما مي دانيم که قرآن کريم کتاب زندگي است. کتاب هدايت و خوشبختي است. در همين کتاب که کتاب بيدار شدن است چرا خداوند از چند خواب براي ما تعريف مي کند ؟ به چه دليل خواب ها را مي گويد ؟ آيا ما بايد به خواب هاي خود جدي بپردازيم ؟ چند عدد از خواب هايي که قرآن مطرح مي کند به طور مشخص در همين سوره ي يوسف (ع) است. يک درصد خيلي کمي از خواب ها روياي صادقه است. يعني اين قابليت را دارد که آينده نگري کند. به ميزاني که من مسئوليت خاصي را داشته باشم و دل من بخواهد که کار خوبي را انجام دهم و همينطور ذخيره هاي پاکي داشته باشم. در اين صورت اين امکان وجود دارد که صندوق پستي من از عالم ملکوت الهاماتي را دريافت کند. داريم که روياي صادقه يک هفتادم وحي است. اما نبايد ما به اين اشتباه بيفتيم که فکر کنيم اولاً همه ي خواب هاي ما تعبير دارد و دوم اينکه به دنبال اين باشيم که روز و بيداري هاي خود را با خواب خود بگذرانيم. اين يکي از چيزهايي است که بعضي از افراد بخصوص کساني که خيلي حساس هستند به آن مبتلا مي شوند. پس اين نکته ي اول درخصوص بحث خواب. نکته ي دوم: ماجراي حضرت زليخا است. من مخصوصاً اين کلمه را بکار بردم براي اينکه اشتباه نکنيم. خوشبختانه دوستان سريال حضرت يوسف را ديده اند و با مفاهيم قرآني اين داستان واقعي آشنا هستند. داستانهايي را که قرآن مي گويد براي اين است که ما جايگاه خود را در آن قصه پيدا کنيم. شما مي بينيد در همين آيات شريف گفته شد که وقتي حضرت يوسف خواست تعبير خواب را اعلام کند و بعد بيرون بيايد. زماني که اعلام کردند عزيز مصر مي خواهد شما را ببيند گفت من نمي آيم مگر اينکه به پاکي من شهادت داده شود. در اينجا خيلي راحت زليخا مي توانست بگويد که ديگران هستند بروند و به پاکي ايشان گواهي بدهند. يعني من يک خصومت شخصي با ايشان دارم نمي خواهم براي او کاري انجام دهم. حتي به ضرر او ديگر کاري نمي کنم اما به نفع او نيز کاري انجام نمي دهم. شجاعت اخلاقي که در اين آيات است الگويي است براي تمام مردان و زناني که مي خواهند با اين کتاب شريف انس بگيرند و آن را الگوي زندگي قرار بدهند. الان حقيقت روشن شد. زليخا مي گويد من اشتباه کردم. يعني شروع به اعتراف به اشتباه خود مي کند. ما حق نداريم به گناه خود اعتراف کنيم. ما حق داريم و وظيفه داريم که به اشتباه خود اعتراف کنيم وقتي که ديگري بابت اشتباه ما مجازات مي شود. ما فقط در اين صورت وظيفه داريم که اگر اشتباه ما دامنگير فرد ديگري شده و او بدون جرم در حال محاکمه شدن است بايد اعتراف کنيم. نبايد خود را به بي تفاوتي بزنيم و راحت ازکنار او عبورکنيم و بگوييم الان که کسي به ما مظنون نشده، اشکالي ندارد از کنار آن بگذريم. قرآن مي گويد اين بدترين روش است چون در اين صورت تو خود را از حق بيگانه مي کني. خوش به حال کساني که وقتي اشتباه مي کنند شجاعت اين را پيدا مي کنند که دوباره به آغوش گرم خدا باز گردند. و اگر خداي ناکرده عواقب کارآنها نصيب ديگران شده و آنها در حال آسيب ديدن هستند برود و از آنها رفع ظلم کند. در اين صورت خداوند او را عزيز خواهد کرد همانطور که زليخا را عزيز کرد.
سوال – به نظر شما آيا پدر زن من بعد از گذشت دو سال از مرگ مادر زن من حق ازدواج ندارد ؟ اما فرزندان او بويژه همسر من اين حق را از او گرفته اند. ما الان با ايشان زندگي مي کنيم. واقعاً خسته شده ام اما همسر من مي گويد تا زماني که پدر من زنده است ما هم اينجا هستيم. خواهش مي کنم من را راهنمايي کنيد.
پاسخ – اين درحقيقت همان بحث تعارض و حقوق است. يک مسئله اي از جهت احساسي وجود دارد آن هم اين است که وقتي که مادري پيام الهي را لبيک مي گويد و فرشته ي مرگ به استقبال او مي آيد، دختران آن خانواده بدون اينکه بخواهند گاهي اوقات خيلي ظلم مي کنند. ابتدا به پدر خود و بعد به همسر و همينطور خودشان ظلم مي کنند. چرا؟ چون يک ديدگاه ثابتي دارند و مي گويند ما هيچکس را بجاي مادر خود نمي توانيم ببينيم. اگر پدر ما مي خواهد ازدواج کند بايد از ما قطع اميد کند. ديگر ما نه خانه ي او مي رويم و نه اينکه مي تواند نوه هاي خود را ببيند. اگر خواست يک روز آنها را مي بريم پارک او هم بيايد ببيند. من متأسفانه مکرراً در اقصي نقاط کشور اين روحيه و اين اخلاق را ديده ام. حتي به خاطر دارم که يک خانم مومني به من مي گفت که من نمي توانم تحمل کنم دست خودم نيست. وقتي که فکر مي کنم قرار است فرد ديگري در همان خانه اي بيايد که مادر من زندگي مي کرده است. در همان فضا قرار بگيرد. از همان وسايل استفاده کند و جانشين مادر من شود، حال من بد مي شود. بخاطر همين اين افراد جزء جنايتکاران عالم قرار مي گيرند. همان دختران خوبي که قرار بود فرشته باشند و عاشق پدر خود، حالا تبديل به آدم هايي مي شوند که کاملاً معارض پدر شده اند. چرا؟ بخاطر اينکه ما هنوز به اين بلوغ عاطفي نرسيده ايم. بلوغ عاطفي چند مرحله دارد. يکي از آن مراحل اين است که من بتوانم به ديگران حق طبيعي خدايي آنها را بدهم. من حق ندارم بعنوان يک دختري که ازدواج کرده و سر زندگي خود هستم حتي با باج دادن عاطفي، بگويم پدر من لباس هاي شما را مي شويم، غذاي شما را آماده مي کنم و به همه ي کارهاي شما رسيدگي مي کنم اما شما نبايد ازدواج کنيد. ايشان ترجيح مي دهد که نبيند. زوجيت غير از سرويس دادن و خدمت کردن است. ايشان نياز به کسي دارد که در تنهايي ها و خستگي ها، انيس او باشد. با توجه به کهولت سني که دارد اتفاقاً خيلي بيشتر از شما نياز دارد به اينکه يک همدمي را داشته باشد که آرامش پيدا کند. درست است که امکان دارد کارکرد جنسي خانواده لزوماً ديگر معنا دار نباشد. اما کارکرد عاطفي خيلي جدي تر از قبل پابرجا است. بخاطر همين هم افرادي که پير مي شوند و همسر خود را از دست مي دهند، معمولاً منزوي مي شوند. افسرده مي شوند و در لاک خود فرو مي روند. چه خانم و چه آقا باشند.

من مي خواهم به اين نکته دقت کنيم که اگر من نمي توانم به پدر اجازه دهم که بعد مادر من ازدواج کند اول بايد به داد دل خود برسم. من مشکل دارم. من هنوز بالغ نشده ام. من هنوز بچه هستم. طبيعي است که هيچکس جاي مادر من را پر نمي کند. ولي براي پدر من همسر ديگري مي تواند جاي او را پر کند. شما به حضرت امير (ع) نگاه کنيد. حضرت امير هيچ کفوي براي او نيست مگر حضرت زهرا. اما بعد از حضرت زهرا ازدواج مي کند و هيچکدام از فرزندان نيز نمي گويند که ما نمي توانيم به جاي مادر خود کس ديگري را ببينيم. اتفاقاً با مادر بهترين تعامل را مي کنند. شما نگاه کنيد وقتي که ما مراسم روضه خواني اهل بيت را داريم با يک مدل و الگوي خانوادگي آشنا مي شويم. شما مي بينيد نوع ارتباط حضرت ام البنين (س) با فرزندان حضرت زهرا و همينطور فرزندان با ايشان چقدر زيبا و دلنشين است. اين مسئله در کودکي است، در بزرگسالي نيز امکان پذير است.

شما مي بينيد که ام السلمه زماني همسر پيامبر مي شود که حضرت زهرا ازدواج کرده است. عزيزي ميگفت يکي از ويژگي هايي که توانست به فاطمه ي زهرا کمک کند و زمينه ساز شد و حضرت زهرا توانست از بزرگترين موقعيت ملکوتي استفاده کند اين بود که هشت نفر زن بابا داشت. يعني اين نوع نگاه که من نمي توانم هيچکس را بجاي مادر خود ببينم، خودخواهي محض است. من با خودخواهي هاي خود مي خواهم ديگران را از حق طبيعي خود محروم کنم. قطعاً بدانم که خودم دچار يک رفتارفرسايشي خواهم شد. اين خانم مجبور مي شود اضافه تر از آن چيزي که در توان جسمي و روحي و عاطفي او است، هم به پدر برسد، هم به بچه ها برسد و هم به همسر خود برسد. همسر ناراضي، پدر ناراضي، بچه ها ناراضي و خود او نيز دچار انواع آسيب ها و بيماري ها خواهد شد. نگاه يک پدر اين است که دخترم باور کن که من نمي خواهم به مادر تو پشت کنم. ولي من هنوز زنده هستم. اگر مادر تو از دنيا رفته است من هنوز زنده هستم. به من اين فرصت را بده که همچنان زندگي کنم. من مي خواهم اينجا آن نکته ي کليدي را خدمت دوستان عرض کنم. آنهم اين است که افرادي که بلوغ عاطفي خود را تقويت کرده اند، مدام مانند يک بوته ي گل که زنده است. نه يک گل مصنوعي که گوشه ي اتاق مي گذاريم. يک بوته ي گلي که مدام غنچه مي کند و گلهاي او شکفته مي شوند. آدم هاي خوب آدمهايي نيستند که هميشه در بهترين موقعيت ها قرار بگيرند. آ

دم هاي خوب در شرايط سخت و بحراني خود را نشان مي دهند. اگر اين خانم در موقعيتي قرار گرفته است که دوست دارد کسي به جاي مادر او نيايد. اگر بتواند اين ارتباط را با پدر برقرار کند و نيازهاي او را در جايگاه او ببيند. اگر آن کسي که به خود اجازه مي دهد به ديگران ناسزا بگويد، خود بجاي آن فردي قرار دهد که با کلام و ناسزاي او تحقير شده و آسيب شخصيتي ديده است. قطعاً نوع نگاه او به موضوع عوض خواهد شد. همه را فهميدن، همه را بخشيدن است. واگر من بفهمم که چرا بچه ي من فحش مي دهد و چرا همسر من به خود اجازه مي دهد که ناسزا بگويد. شايد من کاري مي کنم که آنها را وادار به اين کار کرده ام. يعني هرکسي سهم خود را بردارد. براي اينکه ما در قبال افرادي که ما را در زندگي دچار آسيب مي کنند، بتوانيم رفتار خوب و مناسبي داشته باشيم بايد خود را به جاي آنها قرار دهيم. آنوقت مي توانيم بفهميم که چرا اين کار را کرد. تا وقتي که ما در جايگاه خود هستيم نمي توانيم کسي را راحت بفهميم. فقط مي توانيم همه را محکوم کنيم. آدم هايي که مدام مي گويند هيچ کسي خوب نيست. هيچ کس در خانواده من را دوست ندارد. در محيط کار همه با من بد هستند. در محيط درسي هيچکس زمينه ي رشد من نمي شود. اينها آدم هايي هستند که خود مشکل دارند. اگر شما با اکثريت آدم ها مشکل پيدا کرديد همه مشکل ندارند احتمالاً شما مشکل داريد. پس به دنبال اين باشيد که خود را يک چکاب اخلاقي بکنيد تا بتوانيد بفهميد که کجاي روش زندگي شما اشتباه است و احياناً با آينه ي الهي همخوان نيست.