اپلیکیشن شبکه سه
دریافت نسخه اندروید

مشاهده محتوا

95-04-08-حجت الاسلام والمسلمين حسيني قمي – مظلوميت اميرالمؤمنين در بيان نهج‌البلاغه

حجت الاسلام والمسلمين حسيني قمي – مظلوميت اميرالمؤمنين در بيان نهج‌البلاغه
برنامه سمت خدا
موضوع برنامه: مظلوميت اميرالمؤمنين در بيان نهج‌البلاغه
كارشناس: حجت الاسلام والمسلمين حسيني قمي
تاريخ پخش: 08-04-95

بسم الله الرحمن الرحيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين
کو شب قدر که قرآن به سر از دلتنگي *** هي بگويم بعلي بعلي بعلي
مطلع الفجر شب قدر سلام تو خوش است *** ادخلوها بسلام ابدي ازلي
اولين پرسش ميثاق ازل را تو بپرس *** تا الستانه و مستانه بگوييم علي
همه قد قامتيان را به تماشا بنشان *** تا موذن بدهد مژده خيرالعملي
اي خوشا امشب و بيداري و الغوث الغوث *** خوشترين خواب تو را ديدن و بيدار دلي
کس آن سوي حسينيه نشسته‌است هنوز *** همه رفتند شب قدر تمام است ولي
باز قرآن به سرش دارد و هي مي‌گويد *** بحسين بن علي بحسين بن علي
شريعتي: سلام مي‌کنم به همه شما دوستان عزيز. طاعات و عبادات شما قبول باشد. تسليت من و همه دوستانم را به مناسبت ايام شهادت اميرمؤمنان علي(ع) پذيرا باشيد. از خداوند مي‌خواهم در اين شب ظرف وجودي ما را براي برکات شب قدر وسعت ببخشد. حاج آقاي حسيني سلام عليکم خيلي خوش آمديد.  
حاج آقا حسيني: عرض سلام خدمت همه بينندگان دارم. ايام شهادت آقا امير مؤمنان را تسليت مي‌گويم.
شريعتي: ما به رسم سه شنبه‌ها از اميرمؤمنان علي(ع) خواهيم شنيد.
حاج آقاي حسيني: بحثي را با موضوع مظلوميت اميرمؤمنان(ع) مي‌خواهم تقديم کنيم. از خود نهج‌البلاغه خطبه 27 مي‌گويم. قابل توجه اينکه اين تنها خطبه‌اي است که اميرمؤمنان(ع) از شدت ناراحتي نتوانستند شخصاً خطبه را بخوانند. مسجد براي ايراد اين خطبه آمدند ولي به قدري از حوادثي که پيش آمده ناراحت بودند، بي‌وفايي‌هايي که از طرف اصحاب خودشان ديده بودند. روزهاي آخر عمر حضرت بود. حضرت به قدري ناراحت بودند که نتوانستند ايراد خطبه کنند. خطبه را نوشتند. پيام خود ايشان را نوشتند به يکي از اصحابشان به نام سعد دادند. او رفت خطبه را از طرف اميرمؤمنان خواند. اين در زندگي اميرالمؤمنين بي سابقه بود. اميرالمؤمنين سالهاي آخر و روزهاي آخر عمرشان خيلي غمگين بودند مخصوصاً با از دست دادن ياران خوبي مثل مالک اشترها، عمارها، محمدبن ابي بکرها. اينهايي که مانده بودند در حق اميرمؤمنان کم لطفي مي‌کردند. با اينکه در بخش خطبه‌ها آمده، در بخش‌ نامه‌هاي حضرت هم حضرت آيت الله ميانجي که مکاتيب الائمه دارد، در بخش نامه‌ها هم آورده است.
اين ايام که ايام شهادت اميرالمؤمنين است، عزيزان يک مقدار با گوشه‌اي از مظلوميت حضرت آشنا شوند. داستان در همه مصادر اهل سنت و شيعه آمده است. ابن ابي الحديد مفصل نقل کرده است. معاويه به يکي از فرماندهان خودش به نام سفيان بن عوف، دستور داد به بعضي از شهرهاي مرزي عراق با شام حمله کند. شش هزار نفر را در رکاب اين فرمانده فرستاد و جالب است فرمانده‌اي که انتخاب کرد يک دستور ويژه داد. اولاً گفت: به شهر انبار برو شهر انبار و مدائن از شهرهاي عراق و شام بود. گفت: طرف کوفه نرو. در کوفه خود حضرت حضور داشتند. گفت: اگر به اين دو شهر حمله کني مثل اينکه به کوفه حمله کردي. اگر اينجا را بتواني از بين ببري، انگار به کوفه حمله کرده‌اي. گفت: اثر حمله تو اين است که تو دل همه پيروان علي را به لرزه مي‌اندازي، ياران ما و دوستان ما را هم خوشحال مي‌کني. هدف معاويه از اين حرکت ايضايي بود. نه اينکه چيزي را بدست آورد. قصدش اين نبود شهرهاي عراق را در تصرف خود بکند. فقط قصد داشت خوشحال شود. دل ياران علي مي‌لرزد و ما خوشحال مي‌شويم. ببينيد شادي معاويه به چه قيمتي است؟ سه دستور داد. گفت: وقتي در اين شهرهاي مرزي مي‌روي، هرکسي را ديد بکش! 2- به هرکجا رسيدي تخريب کني. هر بنايي ديدي تخريب کن. 3- هر مالي هم که مي تواني غارت کني، بياور. معاويه با سه دستور گفت: غارت امئال مثل کشتن است. بالاخره وقتي خانواده‌ها داغدار مي‌شوند. مي‌بينند خانه‌هايشان از بين رفته، اموالشان به غارت رفته است، مثل قتل آنهاست. مسلم بن ارتاط يکي از فرماندهان لشکر معاويه بود. آماري که تاريخ نقل مي کند، مي‌گويند: سي هزار نفر را به قتل رساند.
يکي از نويسندگان وقتي به اين دستور معاويه رسيده يک عبادت قشنگي دارد، مي‌گويد: مقايسه کنيد اين فرمان معاويه را با فرمان‌هاي اميرمؤمنان در جنگ‌ها. جنگ جمل که تمام شد يا جنگ صفين که تمام شد عين عبارت اميرمؤمنان اين است. «لا تجوز علي جريح» با مجروح کاري نداشته باشيد. اگر کسي فرار کرد تعقيبش نکنيد. «لا تدخلوا دار» وارد خانه احدي نشويد. اميرمؤمنان فاتح جنگ بصره بود. جنگ جمل که آتش جنگ را طلحه و زبير راه انداختند. ولي دستور اميرالمؤمنين بود که وارد خانه احدي نمي‌شويد. چيزي از اموال مردم برنمي‌داريد. اگر کسي صلاحش را روي زمين گذاشت، در امان است. اگر کسي در خانه‌اش رفت و در خانه را بست در امان است. اين نور و ظلمت کنار هم بهتر معلوم مي‌شود. آنوقت معاويه مي‌گويد: هم به قتل برسانيد، هم غارت کنيد، هم ويران کنيد. هم به هيچکس رحم نکنيد. هدف هم شادي دل ماست. زنها و مردها و بچه‌ها را بکشيد ما خوشحال مي‌شويم.
باز همين نويسنده عبارت جالبي دارد. اگر بينندگان يادشان باشد در نهج‌البلاغه گفتيم: نامه‌هاي فراواني اميرالمؤمنين به معاويه نوشته که 15 موردش در نهج‌البلاغه است. آنوقت يک بحثي را اشاره کرديم که معاويه با اين موقعيتي که دارد، چطور يک عده مي‌گويند: خليفه مسلمين است؟ نويسنده مي‌گويد: معاويه با اين ويژگي‌ها، عده‌اي او را امام مي‌خوانند. شما جرأت نداريد از گل نازکتر به معاويه بگوييد. دليلشان چيست؟ استدلال مي‌کنند مي‌گويند: پيامبر گفت. حديثي که امثال معاويه جعل کردند. مي‌گويند: پيغمبر گفت: «اصحابي کالنجوم السماء» اصحاب من مثل ستارگان آسمان هستند. شما به هرکدام اقتدا کنيد، از هر کدام پيروي کنيد، هدايت مي‌شويد. واقعاً مي‌شود ما معاويه را جزء اصحاب بدانيم؟ نجم و ستاره بدانيم. از اين روايات فراوان به رسول خدا نسبت دادند.
آخرين سخني که اميرالمؤمنين فرمود، «فُزتُ‏ و ربّ الكَعبَة» (بحارالانوار/ج20/ص147) است. در نهج‌البلاغه نامه 23 هست که اميرالمؤمنين در آستانه شهادت، در بستر شهادت به فرزندانشان فرمود: «إِنْ أَبْقَ فَأَنَا وَلِيُ‏ دَمِي» اگر من از ضربت ابن ملجم زنده ماندم، خودم مي‌دانم. خودم اختيار خون خودم را دارم. «وَ إِنْ أَفْنَ» اگر به شهادت رسيدم، شما يادتان باشد، «فَالْفَنَاءُ مِيعَادِي وَ إِنْ أَعْفُ فَالْعَفْوُ لِي قُرْبَةٌ» من از ضارب خودم بگذرم به خدا نزديک مي شوم. «وَ هُوَ لَكُمْ حَسَنَةٌ فَاعْفُوا» اگر من به شهادت رسيدم، شما از قاتل من بگذريد. «أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَكُم» يعني اميرالمؤمنين در بستر شهادت يکي از وصايايش در نامه 23 اين بود که اگر راه داشت از قاتل من بگذريد. بعد از شهادت اميرالمؤمنين به قدري فضاي کوفه سنگين شد، که اگر بچه‌هاي اميرالمؤمنين هم ابن ملجم را رها مي‌کردند، مردم تکه تکه‌اش مي‌کردند. ولي تقاضاي اميرالمؤمنين اين بود که اگر راه داشت، بگذريد. من به خدا نزديک مي‌شوم.
باز در نامه 47 نهج‌البلاغه هست، «يا بني عبدالمطلب» فرمود: من نبينم شما بعد از شهادت من به بهانه کشتن شدن من خون کسي را بريزيد. «لا تَقْتُلُنَ‏ بِي‏ إِلا قَاتِلِي» اگر بنا شد قصاص کنيد فقط يک نفر. «انْظُرُوا إِذَا أَنَا مِتُّ» اگر به شهادت رسيدم، «مِنْ ضَرْبَتِهِ هَذِهِ فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَةً بِضَرْبَة» يک ضربه! بين اين کلام اميرالمؤمنين با فرمان معاويه يک مقايسه کنيد. معاويه بسياري از ياران حضرت را ترور مي‌کرد. مالک اشتر را با عسل مسموم به شهادت رساند. عمروبن خزاعي را به شهادت رساند. از حواريون اميرالمؤمنين است که فرداي قيامت وقتي صدا مي‌زنند، اين حواري علي ابن ابي طالب؟ يکي همين است. محمد بن ابي بکر را در داستان مصر به شهادت رساند. جنازه‌اش را سوزاند و آتش زد. در تاريخ هست که وقتي به مادرش خبر رسيد، از سينه‌اش خون جاري شد. معاويه از کشتن افراد لذت مي‌برد.
وقتي اين دستور را به فرمانده‌اش داد يک سخنراني هم کرد. شش هزار نفر را آماده کرد و فرستاد. اينها رفتند. طرف مقابل وقتي وارد انبار شدند، شخصيت بزرگواري به نام حسان از طرف اميرالمؤمنين بود. جمله قشنگي گفت. مي‌ديد عده‌اي خيلي براي مقاومت آمادگي ندارند. گفت: اگر کسي نمي‌تواند و نمي‌خواهد با ما مقاومت کند و آمادگي ندارد بروند. فرار کنند و آنها هم رفتند. حسان خودش ايستاد و در تاريخ هست با سي نفر به شهادت رسيدند. اين آيه را خواند. «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا» (احزاب/23) جنگيد با کساني که از طرف معاويه آمده بودند. سي نفر همه به شهادت رسيدند. وقتي اينها به شهادت رسيدند، آنها هم به دستور معاويه به شهر آمدند و هرکسي بود را کشتند. اموال را بردند و خانه‌ها را خراب کردند. وقتي خبر به حضرت رسيد، حضرت آمدند مسجد يک سخنراني کردند. فرمود: اين حوادثي است که خبرش به من رسيده است. دعوت کردند که مردم براي بيرون راندن اين مهاجمين بيايند. احدي پاسخ اميرالمؤمنين را نداد. حضرت خيلي ناراحت شدند. از منبر پايين آمدند، پياده به طرف نخيله راه افتادند. نخليه يک لشگرگاهي در نزديکي کوفه بود. که هروقت مي‌خواستند لشگري بفرستند، آنجا جمع مي‌شدند. عده‌اي خدمت حضرت آمدند و گفتند: آقا چرا اين کار را کردي؟ چرا شما آمديد؟ ما مشکل شما را حل مي‌کنيم. حضرت فرمود: چطور مي‌خواهيد مشکل مرا حل کنيد؟ شما خودتان نمي‌توانيد مشکل خودتان را حل کنيد. مي‌خواهيد مشکل مرا حل کنيد؟ اميرمؤمنان يک تعبيري در خطبه 121 دارد. اين هم اوج مظلوميت اميرالمؤمنين(ع) است. حضرت مي‌فرمايد: «بمن اداوي» اين مشکلات را به وسيله چه کسي درمان کنم؟ «اريد ان اداوي بکم و انتم دائي» شما خودتان درد من هستيد. من دردم را با شما درمان کنم؟ من مشکلاتم را به وسيله شما درمان کنم؟
ياران اميرالمؤمنين را مي‌شود به سه دسته تقسيم کرد. يک عده وفاداران مخلص بودند که خيلي از آنها در اين پنج سال به شهادت رسيدند. جمع کمي هم مانده بودند. يکوقتي گفتم که کنزالعمال از کتاب‌هاي حديثي اهل سنت است. نقل است که در روزهاي آخر بعد از شهادت يارانشان حضرت مي‌آمدند بالاي منبر مي‌نشستند، بلند بلند گريه مي‌کردند. اشک در محاسن حضرت مي‌آمد و محاسن حضرت پر از اشک شد. دستي به محاسن زدند اشک به صورت جمعيت پاشيد. خليفه مسلمين بالاي منبر طوري گريه کند که صورتش پر از اشک شود. بعد يکي يکي نام اصحابش را برد. يک عده ياران مخلص بودند که حضرت در اين پنج سال درگير سه جنگ شديد بود. جنگ صفين حدود چهارده، پانزده ماه طول کشيد. جنگ جمل در يک زمان کم پنج هزار نفراز ياران اميرالمؤمنين به شهادت رسيدند. حوادث سنگيني بود.
دسته دوم افرادي بودند که خيلي برايشان مهم نبود. دسته سوم هم افرادي بودند که مجذوب معاويه بودند. تعبير قشنگي نويسنده دارد. چون به مفت خوري‌هاي گذشته عادت کرده بودند. مخصوصاً در دوران خليفه سوم عام و خاصه نوشتند که بيت المال بدجور غارت مي‌شد. دعواي طلحه و زبير با اميرالمؤمنان سر چه بود؟ سر پول اضافه بود. اينها باج مي‌خواستند. يکباره به حکومتي رسيدند که اهل باج دادن نبود. عدالت داشت. چطور مي‌خواستند تحمل کنند؟ اينها برايشان تحمل سخت بود. در تاريخ اين سؤال مطرح شده که ياران معاويه چطور وفادار بودند و ياران علي وفادارهايشان کم بودند؟ بعضي‌ها در تاريخ قضاوت بدي کردند. مي‌گويند: دليلش اين است که عراقي‌ها آدم‌هاي زيرکي بودند. اما شامي‌ها هرچه معاويه مي‌گفت را گوش مي‌کردند. عراقي‌ها مواظب خلفاي خودشان بودند. خوب اين چه جوابي است!
خدا مرحوم استاد مجحمد جواد مغنيه را رحمت کند. بحث قشنگي مطرح کرده، ايشان در جواب اين سؤال گفته: چه بهانه‌اي از اميرالمؤمنين مي‌خواستند بگيرند؟ اگر عراقي‌ها آدم زيرکي بودند، اميرالمؤمنين چه ايرادي داشتند که بخواهند از ايشان ايراد بگيرند؟ حضرت بعد از جنگ جمل سخنراني کرد. فرمود: «ماذا تنتقمون» چه ايرادي به من مي‌گيريد؟ مشکل من چيست؟ مرحوم شيخ مفيد نقل کردند. کيسه‌اي دست حضرت بود. فرمود: اين خرجي من است. اين براي خودم است و از بيت المال شما برنداشتم. به لباس خودشان اشاره کردند. فرمودند: اين را اهل مدينه برايم بافتند. نه خرج خانه‌ام از بيت المال است. نه لباسي که تنم است. چه ايرادي از من مي‌گيريد؟جواب اين سؤال را خود اميرالمؤمنان در خطبه 200 دادند. «وَ اللَّهِ مَا مُعَاوِيَةُ بِأَدْهَي مِنِّي وَ لَكِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ» (نهج‏البلاغه/خطبه200) به خدا قسم معاويه از من زيرک‌تر نيست. فرق من با معاويه يک چيز است. «وَ لَكِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ» او از سر مکر مي‌آيد. از سر خيانت مي‌‌آيد. همين داستان حمله به بي‌پناهان،يک فرصتي پيدا کند. قتل و غارت کند. براي اينکه روحيه ياران حضرت را تضعيف کند. «وَ لَوْ لا كَرَاهِيَةُ الْغَدْرِ لَكُنْتُ مِنْ أَدْهَي النَّاسِ» اگر خيانت بد نبود، آنوقت معلوم مي‌شد که من سياستم بيشتر است، يا معاويه؟ در همين نهج‌البلاغه قسم مي‌خورد که «وَ اللَّهِ لَوْ أُعْطِيتُ الْأَقَالِيمَ السَّبْعَهَ»(نهج‏البلاغه/خطبه 224) اگر اقليم‌هاي هفت‌گانه را به من بدهند و بگويند: يک دانه‌اي را از دهان مورچه‌اي بکشم، من حاضر نيستم. شما يک چنين آدمي را با معاويه مقايسه کنيد. چرا ياران اميرالمؤمنين بي‌وفايي مي‌کردند؟ نه اينکه اميرالمؤمنين سياستش کم بود. نه! سياست به اين معنايي که معاويه داشت، اميرالمؤمنين(ع) نداشت.
حضرت خطبه خواندند، عده‌اي به نخليه يا لشگرگاه آمدند. بعضي آمدند گفتند: ما مشکل شما را حل مي‌‌کنيم. شما برو ما هستيم. حضرت فرمود: شما درد من هستيد. من دردم را با شما درمان کنم؟ خيلي اصرار کردند که ما اشتباه کرديم. حضرت را برگرداندند. سعيد بن قيس با هشت هزار نفر از طرف اميرالمؤمنين، رفتند. حضرت فرمود: برويد اينهايي که وارد مرزها شدند را از مرز بيرون کنيد. ببينيد هدف اميرالمؤمنين چيست؟ فرمود: «فاتبع هذاالجيش حتي تخرجه من أرض العراق» اينها به مردم حمله کردند، بيرونشان کنيد. خوب اين آقا رفت، ولي آنها رفته بودند. فرار کرده بودند. برگشتند. بعد به حضرت گفتند: اينها رفته بودند. حضرت از اين حوادث ديگر خيلي دل خون بودند. به قدري ناراحت بودند که آمدند خطبه بخوانند نتوانستند. اين خطبه 27 نهج‌البلاغه به خطبه جهاد معروف است.
«أَمَّا بَعْدُ فَإِنَ‏ الْجِهَادَ بَابٌ‏ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ» اين جمله معروف است. در تحرير شيخ طوسي و کافي هم هست. «فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِيَائِهِ» جهاد دري است از درهاي بهشت که خدا اين در را به روي اولياي خاصش باز مي‌کند. «وَ هُوَ لِبَاسُ التَّقْوَي وَ دِرْعُ اللَّهِ الْحَصِينَةُ» لباس تقوي سپر محکم الهي است. «وَ جُنَّتُهُ الْوَثِيقَةُ» تا به اينجا مي‌رسد. «الا و اني قد دعوتکم الي قتال هولاء القوم ليلا و نهاراً» فرمودند: من شب و روز سري و علني شما را براي جنگ با معاويه دعوت کردم. چون حضرت مي‌خواست لشگري جمع کند براي جنگ با معاويه. اصلاً از روزي که اميرالمؤمنين به خلافت رسيد دعوايش با معاويه سر چه بود؟ معاويه استاندار بود. در زمان خلفاي قبل استاندار شام بود. حالا اميرالمؤمنين خليفه شده، حق ندارد استاندارش را عوض کند؟ حضرت بسياري را عوض کردند. معاويه هم يکي بود که حضرت عزل کردند. معاويه در اين سالها آنقدر مار خورده بود که افعي شده بود! بيست سال حکومت کرده بود. گفت: من کنار نمي‌روم. اگر مي‌خواهي با هم کنار بياييم. حضرت فرمودند: يک ساعت! بعضي از ياران فرمودند: آقا تحمل کنيد پاي شما محکم شود! فرمودند: يک ساعت هم تحمل نمي‌کنم. جنگ با معاويه شروع شد. ماجراي حکميت ايجاد شد و آن بازي که عمروعاص درآورد و فريبي که ياران اميرالمؤمنين از نيرنگ عمروعاص خوردند. جنگ صفين تمام شد. بعد از جنگ صفين نهروان شروع شد. اميرالمؤمنين هنوز نتوانسته معاويه را برکنار کند. لذا حضرت آماده شدند براي اينکه لشگر ديگري را براي جنگ با معاويه فراهم کنند. حضرت يک روز هم نمي‌توانست معاويه را تحمل کند.
مي‌شود حکومت، حکومت علوي باشد و يکساعت حکومتي را تحمل کند که براي خوشحالي دستور قتل و غارت مي‌دهد؟ حضرت فرمودند: به شما گفتم بياييد با معاويه بجنگيم، نيامديد آنها وارد مرزها شدند. آدم کشتند و خانه‌ها را ويران کردند. «فَوَاللَّهِ مَا غُزِيَ قَوْمٌ قَطُّ فِي عُقْرِ دَارِهِمْ إِلا ذَلُّوا» (نهج‏البلاغه/خطبه 27) بخدا قسم هيچ قومي در درون خانه‌شان نجنگيدند مگر اينکه ذليل شدند. نبايد مي‌نشستيد تا معاويه به شما حمله کند. هي به ديگري موکول کرديد. گفتيد: اين برود. او برود! تا اين حمله‌ها انجام شد. «فهذا اخو غامد قد وردت خيله الانبار» لشگر معاويه در الانبار آمدند. «قد قتل حسان به حسان» حسان را به شهادت رساندند. عده‌اي را از بين بردند. تا به اينجا مي‌رسد. «و لقد بلغني» فرمود: به من خبر رسيده، «و لقد بلغني ان الرجل منهم کان يدخل علي المراه المسلمه» (خطبه 27 نهج‌البلاغه) به من خبر رسيده که لشگريان معاويه به خانه زن مسلماني وارد مي‌شدند، «و الاخري المعاهده» يک زني که در پناه اسلام بوده است. حالا يهودي بود يا غير... «فينتزع حجلها و قلبها و قلائدها ورعثها» دستبند،گردنبند، گوشواره و خلخال از آنها گرفتند. «ما تمتنع منه الا بالاسترجاع» اين زن‌ها فقط فرياد مي زدند و التماس مي‌کردند. «و الاسترحام» تقاضاي کمک کردند. «ثم انصرفوا» اين لشگر جناياتش را انجام داده. دست پر برگشته، «ما نال رجلا منهم کلم» جنايتي به يکي از آنها وارد نشده است. «و لا اريق لهم دم فلو ان امرا مسلما مات» اگر مسلماني از اين خبر بميرد، «من بعد هذا اسفا ما کان به ملوما» نبايد ملامتش کرد. «بل کان به عندي جديرا» سزاوار است انسان از اين خبر بميرد. اين اميرمؤمنان است.
«فيا عجبا عجبا و الله يميت القلب و يجلب الهم من اجتماع هؤلاء القوم علي باطلهم» چطور آنها در باطلشان مجتمع هستند، اما شما در حقتان متفرق هستيد. «فقبحا لکم و ترحا حين صرتم غرضا يرمي» شما هدف دشمن قرار گرفتيد. به شما حمله مي‌کنند،«يغار عليکم و لا تغيرون» شما آرام نشستيد. «و تغزون و لا تغزون» يعني به جنگ شما مي‌آيند و شما هيچ کاري نمي‌کنيد. «و يعصي الله و ترضون» معصيت خدا مي‌شود و شما راضي هستيد. «فاذا امرتکم بالسير اليهم في ايام الحر» وقتي به شما مي‌گويم: در گرما حمله کنيد؟ «قلتم: هذه حماره القيظ» مي‌گوييد: هوا گرم است. «امهلنا يسبخ عنا الحر» بگذاريد هوا خنک شود. «و اذا امرتکم بالسير اليهم في الشتاء»  در پاييز مي‌گويم حمله کنيد، «قلتم: هذه صباره القر» سرد است، صبر کنيد سرما از ما دور شود. «فاذا کنتم من الحر و القر تفرون» اگر شما از سرما و گرما فرار مي‌کنيد، «فانتم و الله من السيف افر» از شمشير زودتر فرار مي‌کنيد. مي‌خواهم به جنگ با دشمن برويد. کسي که از گرما و سرما فرار مي‌کند، حتماً از شمشير فرار مي‌کند. «يا اشباه الرجال و لا رجال»
من يکوقتي فکر مي‌کردم گلايه‌هاي اميرالمؤمنين يکي دو مورد است. اگر جمع کنيد يک مقاله مفصل مي‌شود. «يا اشباه الرجال و لا رجال» شما مرد نيستيد. «حلوم الاطفال» آرزوي شما مثل اطفال است. «و عقول ربات الحجال» عقل شما چون يک زن حجله نشين است. «لوددت اني لم ارکم و لم اعرفکم» کاش شما را نديده بودم. کاش شما را نمي‌شناختم. «معرفه و الله جرت ندما» اين آشنايي من با شما جز پشيماني چيزي براي من نداشت. «و اعقبت سدما» جز سدمه چيزي براي من نداشت. «قاتلکم الله لقد ملاتم قلبي قيحا» دلم را پر از خون کرديد. «و شحنتم صدري غيظا» سينه من پر از غم است. «و جرعتموني» غم و غصه را جرعه جرعه به من داديد. «و افسدتم علي رايي» نقشه‌هاي مرا به هم زديد. «بالعصيان و الخذلان» نقشه‌هايم به هم ريخت. «حتي لقد قالت قريش» کاري کرديد که عده‌اي گفتند: «ان ابن ابي طالب رجل شجاع و لکن لا علم له بالحرب» علي شجاع هست ولي دانش جنگ را ندارد. «لله ابوهم و هل احد منهم اشد» کسي بيشتر از من در ميدان نبرد بوده است؟ «لقد نهضت فيها و ما بلغت العشرين» به من مي‌گويند: علي از جنگ خبر ندارد. من هنوز به بيست سالگي نرسيده بودم، درگير جنگ با کفار بودم. «و هانذا قد ذرفت علي الستين» الآن از شصت گذشتم. چهل سال است در ميدان نبرد هستم. من علم جنگ و نبرد را ندارم؟ حضرت 63 ساله بودند به شهادت رسيدند. اين خطبه براي روزهاي آخر حضرت است. «و لکن لا راي لمن لا يطاع» وقتي شما حرف مرا گوش نمي‌دهيد چه تأثيري دارد؟
اين يک بخشي است از مظلوميت اميرالمؤمنين ولي اوج مظلوميت وقتي است که حضرت نتوانند خطبه بخوانند و بدهند کسي اين خطبه را بخواند.
شريعتي: عجب مردمي بودند و حضرت با چه کساني سر و کار داشتند. دارم فکر مي‌کنم که فراز به فراز زيارت جامعه کبيره در شأن حضرت وارد شده و حضرت يک چنين شأني دارند و اين شأن را آنها ناديده مي‌گيرند،
حاج آقاي حسيني: حضرت فرمود: به جايي رسيد که مرا با عمروعاص مقايسه مي‌کردند. مرا با معاويه مقايسه مي‌کردند. «نظيرا لابن هند و ابن نابغه» ابن هند معاويه است. اين نابغه عمروعاص است. مرا با عمروعاص مقايسه مي‌کنند. اي کاش علي را با عمروعاص مقايسه مي‌کردند ولي حرف علي را گوش مي‌کردند! وقتي قرآن بالاي نيزه‌ها رفت، مگر اميرالمؤمنين نگفت: اين نقشه است. نقشه عمروعاص بود. عمروعاص گفت: قرآن‌ها را بالاي نيزه کنيد و بگوييد: ما تسليم قرآن هستيم. اميرمؤمنان فرمود: نقشه است. بين حرف عمروعاص و اميرالمؤمنين حرف چه کسي پيش رفت؟ حرف عمروعاص! حَکميت را به حضرت تحميل کردند، انتخاب حَکم را تحميل کردند. حضرت فرمود: ممن انتخاب مي‌کنم. از طرف من مالک! گفتند: نه! ابن عباس گفتند: نه! الا و لابد ابوموسي اشعري! اينجا هم تحميل کردند.
شريعتي: چقدر خوب است ثواب تلاوت امروز را به روح حضرت اميرالمؤمنين هديه کنيم. صفحه 260 قرآن کريم را تلاوت مي‌کنيم. آيات 34 تا 42 سوره ابراهيم در سمت خداي امروز تلاوت مي‌شود.
«وَ آتاكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ «34» وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ «35» رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ «36» رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ «37» رَبَّنا إِنَّكَ تَعْلَمُ ما نُخْفِي وَ ما نُعْلِنُ وَ ما يَخْفى‏ عَلَى اللَّهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ «38» الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعاءِ «39» رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلاةِ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي رَبَّنا وَ تَقَبَّلْ دُعاءِ «40» رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ «41» وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ إِنَّما يُؤَخِّرُهُمْ لِيَوْمٍ تَشْخَصُ فِيهِ الْأَبْصارُ «42»
ترجمه: و (خداوند) از هر آنچه كه از او خواستيد (و نياز داشتيد) به شما داده است، و اگر (بخواهيد) نعمت خدا را بشماريد، نمى‏توانيد آنها را به دقت شماره كنيد همانا انسان بسيار ستمگر و ناسپاس است. و (به ياد آور) زمانى را كه ابراهيم گفت: پروردگارا! اين شهر (مكه) را امن قرار ده و من و فرزندانم را از اينكه بت‏ها را بپرستيم دور بدار. پروردگارا! همانا بت‏ها بسيارى از مردم را گمراه كرده‏اند، پس هر كه مرا پيروى كند، قطعاً او از من است و هر كس با من مخالفت كند، همانا تو بخشنده‏ى مهربانى. پروردگارا! من (يكى) از ذرّيّه‏ام را در وادى (و درّه‏اى بى‏آب و) بى‏گياه، در كنار خانه‏ى گرامى و با حرمت تو ساكن ساختم. پروردگارا! (چنين كردم) تا نماز برپا دارند، پس دل‏هاى گروهى از مردم را به سوى آنان مايل گردان و آنان را از ثمرات، روزى ده تا شايد سپاس گزارند.پروردگارا! همانا تو آنچه را پنهان و يا آشكار كنيم، مى‏دانى و چيزى در زمين و در آسمان بر خداوند پوشيده نمى‏ماند. ستايش خداوندى را كه در پيرى، اسماعيل و اسحاق را به من عطا فرمود. قطعاً پروردگارم شنونده دعاست (و آن را مستجاب مى‏كند.) پروردگارا! مرا برپا دارنده نماز قرار ده و از نسل و ذريّه‏ام نيز. پروردگارا! دعاى مرا (نماز و عبادتم را) بپذير. پروردگارا! مرا وپدر ومادرم را ومؤمنان را، روزى كه حساب بر پا مى‏شود ببخشاى!خداوند را از آنچه ستمگران انجام مى‏دهند غافل مپندار، همانا او (كيفر و حساب) آنان را براى روزى به تأخير مى‏اندازد كه چشم‏ها (از حيرت و وحشت) آن روز خيره مى‏ماند.
حاج آقاي حسيني: آيه36 که تلاوت شد، خيلي مناسب با امشب است که آخرين فرصت شب‌هاي قدر براي ماست. «رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ» حضرت ابراهيم عرضه مي‌دارد، خدايا! بت‌ها خيلي از مردم را گمراه کردند. «فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي» هرکس به دنبال ما آمد از ماست. «وَ مَنْ عَصانِي» هرکس با ما نبود، چه؟ نمي‌گويد: خدايا عذابش کن. «فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» هرکس ابراهيمي نبود، چه؟ خودت مي‌داني. تو غفار و رحيم هستي. يعني بالاخره يک جايي بنده‌ها را برمي‌گرداني. اين شب‌هاي قدر شبي است که خدا دنبال بهانه مي‌گردد که بنده‌ها را برگرداند. خيلي‌ها را برمي‌گرداند. ديگر ما خيلي بايد ضعيف باشيم که در اين سفره رحمت الهي نياييم. من خواهش مي‌کنم. مخصوصاً به جوان‌هاي عزيز عرض مي‌کنم. متأسفانه آدم يک موج نااميدي در ميان جوان‌ها مي‌بيند. به دليل گناهي که انجام داده، ولو گناه سنگين باشد و قابل ذکر هم نباشد، هرکس با هرگناهي که از آن زشت تر قابل تصور نيست، يکوقت حق الناسي هست، اگر مي‌توانيد بپردازيد. اما اگر حق الله است، خدا ارحم الراحمين است. نمازي نخواندي، روزه‌اي نگرفتي بالاخره کم کم انجام مي‌دهي. نماز مي‌خواني، روزه مي‌گيري. مهم اين است که از رحمت الهي نااميد نباشي. کسي نگويد من فلان گناه را انجام دادم و اين آيات شامل حال من نمي‌شود. «نَبِّئْ عِبادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِيمُ» (حجر/49) «قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّه‏» (زمر/53) «وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيب‏» (بقره/186) ديگر خدا با چه زباني به ما بگويد.
نمازي هست به نام نماز توبه. اول حديثش را بگويم. فکر مي‌کنم اگر کسي اثر اين نماز را بشنود، احدي نباشد که اين نماز را نخواند. اين حديث را مرحوم کليني، شيخ صدوق و شيخ طوسي هم نقل کردند. کتب مصادر اربعه ما براي اين سه نفر است. امام صادق فرمود: کسي که اين نماز توبه را بخواند، بعد از نماز صورتش را از قبله برنمي‌دارد مگر اينکه خدا تمام گناهان او را بيامرزد. ما باز نا اميد باشيم؟ دو تا دو رکعت است. مثل نماز صبح است. در مفاتيح است. اسم ديگر نماز توبه نماز اميرالمؤمنان است. در نماز صبح يک «قل هو الله» مي‌خوانيم. در اين نماز توبه در هر رکعتي بعد از حمد، پنجاه «قل هو الله» مي‌خوانيم. يعني دو رکعت سلام مي‌دهيم دوباره دو رکعت ديگر مي خوانيم. جمعاً دويست «قل هو الله» مي‌خوانيم. نيم ساعت وقت مي‌برد. شياطين کسي را که در محدوه‌شان وارد شود، نمي‌خواهند هرگز بيرون بروند. لذا امشب شياطين مي‌گويند: اين آياتي که خواندي براي تو نيست. اين نمازي که شنيدي براي تو نيست! شما چه گناهي کردي که اين نماز را نخواني؟ امشب يقين داشته باشيم قرآن کريم از زبان ابراهيم مي‌گويد: خدايا هرکس نيامد را خودت غفور و رحيم هستي.
شريعتي: ياد آن حديث قدسي که مي‌فرمايد: «لو علم المدبرون کيف اشتياقي بهم لما تشوقا» يعني همان قدر که ما به خدا مشتاق هستيم و دوست داريم ما را ببخشد و بيامرزد، خدا مشتاق‌تر است نسبت به بندگاني که به او پشت کردند. اگر بندگان اين را مي‌دانستند بند بند وجودشان از هم مي‌گسست و از شوق مي‌مردند.
حاج آقاي حسيني: شما اشاره زيبايي کرديد. در دعاي افتتاح هست پروردگارا تو مرا صدا مي‌زني و من پشت کردم. تو محبت مي فرستي و من دشمني مي‌فرستم. دوستي من قبول نمي‌کنم. به اين جمله رسيدند دقت کنند، من يک رفتاري با تو دارم، گويا من بر تو منت دارم. ولي در عين حال اين جهل و بي‌ادبي من، باز هم تو لطف و رحمت داري.
حاج آقاي حسيني: امن يجيب المضطر اذا دعاء و يکشف السوء. انشاءالله خدا به حق اميرالمؤمنين و صديقه طاهره(س) حوائج همه ملتمسين دعا، مخصوصاً آنهايي که به اين برنامه التماس دعا گفتند، برآورده بفرما. مرضايشان لباس عافيت بپوشان. گرفتاري‌شان برطرف بفرما. دنيا و آخرت ما را از اهل بيت جدا نفرما.
شريعتي: والحمدلله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آل الطاهرين.